یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶ , ۰۲:۳۹:۰۷ به وقت تهران
 
لنین / مقالات منتخب
سوسیال دمکراسی و دولت موقت انقلابی
یکشنبه, ۴ام بهمن, ۱۳۹۴

از آن زمان که بسیاری از نمایندگان سوسیال دمکراسی فکر میکردند شعار “سرنگون باد استبداد!” پیش از وقت است و برای توده کارگر غیر قابل فهم، تنها پنج سال میگذرد. این نمایندگان بحق در زمره اپورتونیستها قرار داده میشدند. بارها و بارها به آنها توضیح داده شد، و سرانجام هم روشن گردید که از جنبش عقبند. به آنان توضیح داده شد که وظایف حزب را بعنوان پیشاهنگ طبقه، به عنوان رهبر و سازمانده آن، بعنوان نمایندۀ کل جنبش، بعنوان نماینده اهداف اصلی و اساسی آن درک نمیکنند. این اهداف ممکن است برای مدتی تحت‌الشعاع وظایف جاری و روزمره قرار گیرد، لیکن هرگز نباید معنا و اهمیت خود را بعنوان ستارۀ راهنمای پرولتاریای مبارز از دست بدهد.
اینک زمانی رسیده است که شعله‌های انقلاب خود را بر پهنه این سرزمین گسترده است، اینک زمانی است که شکّاک‌ترین افراد نیز به سرنگونی استبداد در آینده نزدیک، باور آورده‌اند. اما گویی طنز تاریخ سوسیال دمکراسی را وادار ساخته است تا بار دیگر با دقیقا همان تلاشهای ارتجاعی و اپورتونیستی که در جهت به عقب کشانیدن جنبش، در جهت تخفیف وظایف و مخدوش ساختن شعارهای آن بعمل میآید، برخورد کند. مجادله [پلمیک] با سردمداران این قبیل تلاشها در دستور روز قرار میگیرد و (بر خلاف عقیده بسیاری که از مجادلات درون حزبی بیزارند) اهمیت عملی بسیار مییابد. چرا که هر چه به درک و تشخیص وظایف سیاسی آتی خود نزدیکتر میشویم، نیاز به داشتن درکی روشن از آن وظایف عظیم‌تر، و هر گونه مبهم گویی، هر گونه سکوت و خویشتن‌داری و عدم قطعیت ذهنی در قبال این مسأله، زیانبار‌تر میگردد.
با اینحال، عدم قطعیت ذهنی در میان سوسیال دمکرات‌های ایسکرا‌ی جدید، یا (عملا فرقی نمیکند) اردوگاه رابوچیه دیلو Rabocheye Dyelo، به هیچ وجه چیز نادری نیست. سرنگون باد استبداد! – این را همه قبول دارند، نه فقط همه سوسیال دمکراتها، بلکه همه دمکراتها، حتی همه لیبرالها – اگر قرار باشد اظهارات جاری‌شان را باور کنیم. اما معنای این شعار چیست؟ این سرنگونی حکومت چگونه قرار است جامۀ عمل بپوشد؟ چه کسی قرار است مجلس مؤسسان را فرا خواند؟ – مجلس مؤسسانی که اکنون حتی آسواباژدنیه‌ایها هم حاضر‌ند شعارش را بدهند (نگاه کنید به شماره ۶٧ آسواباژدنیه Osvobozhdeniye)، مجلس مؤسسانی که خواست حق رأی همگانی، مستقیم و برابر را نیز برآورده سازد. پشتوانه واقعی آزاد بودن و بیانگر منافع ملت بودن انتخابات چنین مجلسی کدامست؟
کسی که نتواند پاسخ روشن و قاطعی به این سؤالها بدهد معنای شعار “سرنگون باد استبداد!” را نمیفهمد. این سؤالات ناگزیر ما را به مسأله دولت موقت انقلابی میکشاند. فهم این نکته دشوار نیست که انتخابات واقعا آزاد و مردمی برای مجلس مؤسسان، تضمین صد در صد حق رأی واقعا همگانی، برابر و مستقیم با رأی مخفی، در رژیم استبدادی نه تنها نا محتمل، بلکه عملا غیر ممکن است. و اگر ما در طرح خواست عملی سرنگونی فوری حکومت استبدادی صادق و جدّی هستیم، باید تصور روشنی در این باره در ذهن داشته باشیم که دقیقا چه دولت دیگری را میخواهیم جانشین دولتی سازیم که قرار است سرنگون شود. بعبارت دیگر، فکر میکنیم برخورد سوسیال دمکراتها به [مسأله] دولت موقت انقلابی چگونه باید باشد؟
اپورتونیست‌های سوسیال دمکراسی امروز، که نئوایسکرائیست‌ها باشند، در مورد این مسأله دقیقا با همان جدیّت و پشتکاری میکوشند حزب را به عقب بکشانند که پنج سال پیش رابوچیه دیلو-ایستها در مورد مسأله مبارزه سیاسی بطور کلی، میکوشیدند. نظرات ارتجاعی آن در این باره، در جزوه “دو دیکتاتوری” مارتینف به تفصیل تمام بیان گردیده است. این جزوه را ایسکرا در شماره ٨۴ خود مورد تأیید قرار داده و مطالعه آنرا در مرور ویژه‌ای که بر آن نوشته توصیه نموده است. ما نیز بکرّات توجه خوانندگان را به این جزوه جلب کرده‌ایم.
مارتینف از همان آغاز جزوه‌اش میکوشد ما را از دورنمای شومی بدینگونه بترساند: چنانچه یک سازمان سوسیال دمکراتیک نیرومند و انقلابی بتواند “قیام مسلحانه عمومی مردم” علیه استبداد را “زمان”‌بندی کرده، به اجرا در آورد”، آنچنانکه لنین خوابش را میدید، [در آن صورت] “آیا واضح نیست که اراده عمومی مردم در فردای انقلاب دقیقا همین حزب را بعنوان دولت موقت منصوب خواهد نمود؟ آیا واضح نیست که مردم سرنوشت بلاواسطه انقلاب را دقیقا فقط به این حزب خواهند سپرد و نه هیچ حزب دیگری؟”
این باور نکردنی است. اما حقیقت دارد. مورّخ آتی سوسیال دمکراسی روسیه ناگزیر این را با حیرت و شگفتی ثبت خواهد کرد که درست در آغاز انقلاب روسیه ژیروندیست‌های سوسیال دمکراسی میکوشند پرولتاریای انقلابی را از چنین دورنمایی بترسانند! جزوه مارتینف (همچنانکه انبوهی از دیگر مقالات و قطعات در ایسکرای جدید) چیزی جز یک تلاش ناشیانه برای تصویر پُر رنگ و روغن “دهشتهای” چنین دورنمایی نیست. رهبر ایدئولوژیک نئوایسکرائیست‌ها را ترس از “تصرف قدرت” بوسیله شبح “ژاکوبنیسم” Jacobinism، باکونینیسم[١] Bakuninism، تکاچفیسم Tkachovism، و ترس از اشباح تمام ایسم‌های خوفناک دیگری که عجوزه‌های در حاشیۀ انقلاب مجدّانه میکوشند نوباوگان سیاست را از آنها بترسانند، فرا گرفته است. و این هم، طبعا، بدون “نقل قول” آوردن از مارکس و انگلس انجام نمیگیرد. بیچاره مارکس و بیچاره انگلس، آثار این دو از طریق نقل قول چه ضایع شدنها که بخود ندیده است! بیاد دارید که جملۀ قصار “هر مبارزه طبقاتی یک مبارزه سیاسی است”، چگونه برای توجیه محدودیت و عقب‌ماندگی وظایف سیاسی و شیوه‌های کار تهییج سیاسی ما گواه آورده میشد. اینک نوبت انگلس رسیده است که باید بنفع دنباله‌رو-ایسم شهادت دروغ بدهد. انگلس در “جنگ دهقانی در آلمان” مینویسد: “بدترین مصیبتی که ممکن است گریبانگیر رهبر یک حزب افراطی گردد آنست که وی در دورانی مجبور به در دست گرفتن دولت شود که جنبش هنوز به بلوغ لازم برای سلطه طبقه‌ای که او نمایندگیش را بر عهده دارد، و برای تحقق تدابیری که آن سلطه طلب میکند، نرسیده باشد”. تنها کافیست که این جمله آغازین را از قطعه بلندی که مارتینف نقل میکند بدقت خواند تا به وضوح دید دنباله‌روِ ما چگونه گفته نویسنده را تحریف کرده است. انگلس سخن از دولتی میگوید که لازمه سلطه یک طبقه است. آیا این روشن نیست؟ بنابراین، اگر این گفته را در مورد پرولتاریا بکار ببریم معنایش دولتی خواهد بود که لازمه سلطه پرولتاریاست، یعنی دیکتاتوری پرولتاریا برای به انجام رساندن انقلاب سوسیالیستی. مارتینف قادر به درک این معنا نیست و دولت موقت انقلابی در دوره سرنگونی استبداد را با سلطه ضروری پرولتاریا در دورۀ سرنگونی بورژوازی اشتباه میگیرد. او دیکتاتوری دمکراتیک کارگران و دهقانان را با دیکتاتوری سوسیالیستی طبقه کارگر اشتباه میگیرد. با این وجود، ادامه قطعه نقل شده نظر انگلس را باز هم روشنتر میسازد. او میگوید رهبر حزب افراطی مجبور خواهد بود “منافع طبقه بیگانه‌ای را به پیش ببرد و به طبقه خویش وعده و اطمینان خاطرهایی مبنی بر اینکه منافع آن طبقۀ بیگانه منافع خود اوست، تحویل دهد. هر آنکس که خود را را در چنین موقعیت کاذبی بیابد گم‌گشته‌ای بی بازگشت است”.
عبارات تأکید دار بروشنی نشان میدهند که هشدار انگلس در مقابل موقعیت کاذبی است که عجز یک رهبر از درک منافع واقعی طبقه “خویش” و محتوای طبقاتی واقعی انقلاب ناشی میشود. بمنظور روشنتر ساختن این نکته برای ذهن هوشیار مارتینف، به تشریح مثال ساده‌ای میپردازیم. وقتی نارودنایا وُلیا[٢] Narodnaya Volya، بر این باور که نمایندۀ منافع “کار” هستند، بخود و دیگران اطمینان خاطر میدهند که ٩٠ درصد دهقانان در مجلس مؤسسان آینده روسیه سوسیالیست خواهند بود، خود را در موقعیت کاذبی قرار میدادند که به فنای حتمی سیاسی‌شان منجر میشد. چرا که این “وعده و اطمینان خاطرها” با واقعیت عینی مباینت داشت. در واقع این منافع بورژوا-دمکراتها، یعنی “منافع طبقه بیگانه” بود که آنان به پیش میبردند. مارتینف گرانقدر، آیا اینک روزنه‌ نوری نمیبنید که برویتان گشوده شده باشد؟ وقتی “انقلابیون سوسیالیست” [اس-آرها] اصلاحات ارضی‌ای را که ناگزیر باید در روسیه بوقوع بپیوندد “سوسیالیزاسیون”، “انتقال زمین به مردم” و بعنوان “آغاز برابری در حقوق ارضی” معرفی میکنند، خود را در موقعیت کاذبی قرار میدهند که میبایست به فنای حتمی سیاسی‌شان بیانجامد. زیرا درست همان اصلاحاتی که اینان در پی‌اش هستند، در عمل، سلطه طبقه بیگانه، سلطه بورژوازی دهقانی را ببار خواهد آورد، و بدین ترتیب هر چه بسط انقلاب سریعتر صورت پذیرد، واقعیت خود حرفها، وعده‌ها و اطمینان خاطرهای آنان را سریعتر مردود خواهد ساخت. آیا مارتینف گرانقدر هنوز هم از درک نکته عاجزند؟ آیا ایشان هنوز هم نمیتوانند بفهمند که جوهر اندیشه انگلس در آنست که عدم درک وظایف تاریخی واقعی انقلاب حاصلش مرگ است، و هنوز هم نمیتواند بفهمد که، بنابراین، این پیروان نارودنایا وُلیا و “انقلابیون سوسیالیست” هستند که مصداق گفته انگلس‌اند؟
– ٢ –
انگلس خطر درک نکردن خصلت غیر پرولتری انقلاب از جانب رهبران پرولتاریا را گوشزد میکند، حال آنکه مارتینف حکیم ما از آن این خطر را استنتاج میکند که رهبران پرولتاریا، که با برنامه‌هایشان، تاکتیک‌هایشان (یعنی با تمای ترویج و تهییج‌شان)، و با تشکلشان خود را از دمکراتهای انقلابی متمایز ساخته‌اند، در تأسیس جمهوری دمکراتیک نقشی برجسته و مؤثر بر عهده گیرند. انگلس خطر را در این میبیند که رهبر خصلت شِبه سوسیالیستی انقلاب را با خصلت واقعی و دمکراتیک آن اشتباه بگیرد، در حالیکه مارتینف حکیم ما از این گفته او این خطر را استنتاج میکند که پرولتاریا به همراه دهقانان، ممکن است در تأسیس جمهوری دمکراتیک، یعنی آخرین شکل سلطه بورژوایی و بهترین شکل آن برای مبارزه طبقاتی پرولتاریا علیه بورژوازی، آگاهانه به اِعمال دیکتاتوری بپردازد. انگلس خطر را در موقعیت کاذب و فریبکارانۀ نا همخوانی حرف با عمل، وعده سلطه یک طبقه را دادن و در واقع سلطه طبقه دیگری را تأمین کردن میبیند. انگلس فنای حتمی سیاسی متعاقب چنین موقعیت کاذبی را میبیند، حال آنکه مارتینف حکیم ما این خطر را نتیجه میگیرد که هواخواهان بورژوای دمکراسی اجازه ایجاد یک جمهوری واقعا دمکراتیک را به پرولتاریا و دهقانان نخواهند داد. مارتینف حکیم ما مادام‌العمر نخواهد توانست بفهمد که چنین فنائی، فنا شدن رهبر پرولتاریا، فنا شدن هزاران پرولتر در مبارزه‌شان برای یک جمهوری حقیقتا دمکراتیک، ممکنست فنائی فیزیکی باشد، اما با اینهمه فنائی سیاسی نیست. بر عکس، این پیروزی سیاسی عظیم برای پرولتاریا خواهد بود. موفقیت عظیمی خواهد بود در کسب هژمونی‌اش در مبارزه برای آزادی. انگلس سخن از فنای سیاسی کسی میگوید که ناآگاهانه از مسیر طبقه خویش منحرف شده و به مسیر طبقه‌ای بیگانه در میغلطد. حال آنکه مارتینف حکیم ما، که با احترامی آمیخته به ترس از انگلس نقل قول میکند، سخن از فنای کسی میگوید که در امتداد راه مطمئن طبقه خویش به پیش میتازد.
تفاوت بین دو دیدگاه سوسیال دمکراسی انقلابی و دنباله‌رو-ایسم با وضوح خیره کننده‌ای پیداست. مارتینف و ایسکرای جدید به وظیفه‌ای که بر عهده پرولتاریا، و بهمراه آن دهقانان، قرار گرفته است – وظیفه انجام رادیکال‌ترین انقلاب دمکراتیک – تن در نمیدهد. آنان به رهبری این انقلاب توسط سوسیال دمکراتها تن در نمیدهند و به این ترتیب منافع پرولتاریا را، هر چند ناخواسته، تسلیم دست بورژوا-دمکراتها میسازند. مارتینف از این ایده صحیح مارکس که ما باید نه یک حزب حکومتی بلکه یک حزب اپوزیسیون آتی تدارک ببینیم، چنین نتیجه میگیرد که ما باید در قبال انقلاب کنونی یک اپوزیسیون دنباله‌رو-ایست تشکیل دهیم. اینست همه درایت سیاسی او از ابتدا تا انتها. خط استدلال وی، که ما بخواننده قویاً توصیه میکنیم درباره‌اش تعمق کند به قرار زیر است:
“پرولتاریا، تا زمانى که انقلاب سوسیالیستی نکرده است، نمیتواند به قدرت سیاسی، چه کل و چه بخشی از آن، دست یابد. اینست آن حکم بی چون و چرایی که ما از ژوره‌سیسم اپورتونیستی متمایز میکند…” (مارتینف همان کتاب، صفحه ۵٨) – و ما اضافه میکنیم: حکمی که بطور قطع ثابت میکند مارتینف گرانقدر نمیتواند بفهمد اصل مسأله بر سر چیست. خلط کردن شرکت پرولتاریا در دولتی که در مقابل انقلاب سوسیالیستی ایستاده است با شرکت پرولتاریا در انقلاب دمکراتیک، معنایی جز عدم درک افتضاح‌آمیز مطلب ندارد. این مثل خلط کردن شرکت میلران[٣] Millerand در کابینه گالیفه Galliffet جنایتکار است با شرکت وارلن Varlin در کمون که حافظ و مدافع جمهوری بود .
اما دنباله مطلب را بشنوید و ببینید نویسنده ما خود را در چه مخمصه‌ای گرفتار میسازد: “اما در این صورت، واضح است که انقلابی که در راه است بر خلاف میل و اراده کل بورژوازی قادر به متحقق ساختن هیچگونه شکل‌بندی سیاسی نیست، زیرا فردا این بورژوازی است که سروَری میکند…” (تاکید از مارتینف). اولا، چرا در اینجا تنها به ذکر اَشکال سیاسی اکتفا شده، در حالیکه جمله قبل به قدرت پرولتاریا بطور کلی، حتی تا حد انقلاب سوسیالیستی، اشاره داشت؟ چرا نویسنده از تحقق اَشکال اقتصادی حرفی نمیزند؟ زیرا، بدون آنکه خود متوجه باشد، در این بین از انقلاب سوسیالیستی به انقلاب دمکراتیک پریده است. ثانیا، در اینصورت، نویسنده حرفى مطلقا بى پایه[۴] میزند وقتی بی هیچ ملاحظه‌ای از “اراده کل بورژوازی” سخن میگوید، زیرا دقیقا این آن چیزی که دوران انقلاب دمکراتیک را مشخص و متمایز میسازد، تعدد و چند گانگی خواستهاى اقشار مختلف بورژوازی‌ است که تازه دارد خود را از قید استبداد میرهاند. سخن از انقلاب دمکراتیک گفتن و خود را به تصویر تقابل تند و تیز “پرولتاریا” و “بورژوازی” محدود کردن یاوه‌گویی صِرف است، چرا که آن انقلاب [انقلاب دمکراتیک] مشخص کننده دورانی در [پروسه] تکامل جامعه است که در آن توده جمعیت جامعه فی‌الواقع مابین پرولتاریا و بورژوازی جای میگیرد و قشر خرده بورژوازی، قشر دهقانی عظیمی را تشکیل میدهد. دقیقا به این علت که انقلاب دمکراتیک هنوز به فرجام نهایی نرسیده است، این قشر عظیم در خصوص تحقق بخشیدن به اَشکال سیاسی منافع مشترک بسیار زیادتری با پرولتاریا دارند تا با “بورژوازی” بمعنای واقعی و اخص کلمه. عجز مارتینف از درک این چیز ساده یکی از دلایل عمده آشفته‌فکری اوست.
چند سطر بعد می‌گوید: “در این صورت، مبارزه انقلابی پرولتاریا، با ترساندن بخش اعظم عناصر بورژوا، تنها یک نتیجه میتواند در بر داشته باشد: بازگشت مجدد استبداد در شکل اولیه‌اش… و طبعا، پرولتاریا در مرز این نتیجه‌گیری متوقف نخواهد شد؛ در بدترین حالت، یعنی چنانچه یک عقب‌نشینی شِبه مشروطه سبب گرایش قطعی اوضاع به سَمت احیاء و تحکیم رژیم خودکامۀ گندیده شود، پرولتاریا از ترساندن بورژوازی خودداری نخواهد کرد. اما بدیهی است که پرولتاریا در بَدو ورود به مبارزه این “بدترین حالت” را در نظر نخواهد گرفت.”
خواننده عزیز، آیا شما از این چیزی سر در میآورید؟ چنانچه خطر یک عقب‌نشینی شِبه مشروطه وجود داشته باشد، در آن صورت پرولتاریا از ترساندن بورژوازی خودداری نخواهد کرد، که این البته به بازگشت استبداد خواهد انجامید‌‌! به این میماند که من بگویم: خطر یک طاعون مصری در شکل یک مصاحبت یکروزه با مارتینف تنها مرا تهدید میکند؛ بنابرین، چنانچه اوضاع بدتر اندر بدتر شود، من به شیوه ارعاب توسل خواهم جست، که فقط میتواند به یک مصاحبت دو روزه با مارتینف و مارتف منجر شود. این نابترین شکل یاوه‌گویی است، جناب!
هنگامى که مارتینف اباطیل نقل شده را مینوشته، این فکر بر ذهنش مستولی بوده است که: اگر در دوره انقلاب دمکراتیک، پرولتاریا از تهدید انقلاب سوسیالیستی برای ترساندن بورژوازی استفاده کند، نتیجه تنها ارتجاع خواهد بود؛ ارتجاعی که دستاوردهای دمکراتیک بچنگ آمده را هم تضعیف خواهد نمود. همین فکر و بس. مسأله بازگشت استبداد در شکل اولیه‌اش، با آمادگی پرولتاریا، چنانچه اوضاع بدتر اندر بدتر شود، برای توسل به احمقانه‌ترین اقدامات نیز طبعا نمیتواند مطرح باشد. همه اینها ما را بازمیگرداند به تفاوت بین انقلاب سوسیالیستی و انقلاب دمکراتیک که مارتینف آن را نادیده میگیرد؛ ما را بازمیگرداند به وجود قشر عظیم دهقان و خرده بورژوا که قادر به حمایت از انقلاب دمکراتیک هست، اما در حال حاضر قادر به حمایت از انقلاب سوسیالیستی نیست.
سخنان مارتینف حکیم‌مان را بیشتر بشنویم: “بدیهی است که مبارزۀ میان پرولتاریا و بورژوازی در آستانۀ انقلاب انقلاب بورژوایی، باید از برخی جنبه‌ها با همین مبارزه در مرحله نهایی‌اش، یعنی در آستانه انقلاب سوسیالیستی، تفاوت داشته باشد…”. بله، این بدیهی است؛ و اگر مارتینف بر اینکه تفاوت واقعا در چیست اندکی مکث کرده و اندیشیده بود آنگاه مشکل که خزعبلات یاد شده، و یا اصلا تمام جزوه‌اش را مینوشت.
“مبارزه بر سر نفوذ در سیر و نتیجه انقلاب بورژوایی، تنها میتواند در اِعمال فشار انقلابی از جانب پرولتاریا بر ارادۀ بورژوازی لیبرال و بورژوازی دمکرات، و در مجبور کردن “اقشار بالایی” جامعه، از طرف “اقشار پایینی” و دمکرات‌تر آن، به موافقت با ادامه انقلاب بورژوایی تا سرانجام منطقی آن تبلور یابد. این مبارزه بیان خود را در این حقیقت باز خواهد یافت که پرولتاریا در هر فرصتی بورژوازی را بر سر این دوراهی قرار خواهد داد: به عقب، در چنگال خفه کننده استبداد و یا به جلو، همراه مردم”.
این ثلاثی[۵] نکته محوری جزوه مارتینف را تشکیل میدهد. اینجا چکیده و جوهر آن، همه “اندیشه‌های” بنیادی آن را پیش رو داریم. [اما] تمام چکیده این اندیشه‌های حکیمانه به چه چیز تحویل میشود و تنزل مییابد؟ این “اقشار پایینی” جامعه، این “مردمی” که حکیم ما بالأخره به فکرشان افتاده شامل چه کسانی است؟ آنان دقیقا آن خیل عظیم خرده بورژوازی شهر و روستا هستند که ظرفیت و قابلیت عملکرد انقلابی دمکراتیک را دارند. و این فشاری که پرولتاریا و دهقانان قادرند بر اقشار بالایی جامعه اِعمال کنند کدامست؛ مقصود از پیشروی پرولتاریا بهمراه مردم و علیرغم اقشار بالایی جامعه چیست؟ این همان دیکتاتوری انقلابی- دمکراتیک پرولتاریا و دهقانان است که دنباله‌رو ما عَلَم مخالفت با آن را بلند کرده است! فقط او از اینکه فکرش را تا به آخر ادامه بدهد، بیل را بیل بنامد[۶]، وحشت دارد. و بنابراین حرفهایی بر زبانش جاری میشود که خودش هم معنایش را نمیفهمد. او در قالب بیانی مضحک و ادیبانه[٧]، خجولانه شعارهایی را تکرار میکند که معنا و اهمیت واقعی آنها بر او پوشیده است. ممکن نبود کسی جز یک دنباله‌رو بتواند در “جالب‌ترین” قسمت جمعبندی‌اش اینگونه دُرافشانی کند: فشار انقلابی پرولتاریا و “مردم” بر اقشار بالایی جامعه – اما بدون دیکتاتوری دمکراتیک- انقلابی پرولتاریا و دهقانان، تنها از عهده مارتینف آدمی ساخته است که خود را چنین خبره و صاحب‌نظر بنمایاند! مارتینف از پرولتاریا میخواهد که اقشار بالایی جامعه را تهدید کند به اینکه خود همراه مردم به پیش خواهد رفت، اما در همان حال بهمراه رهبران نوایسکرایی‌اش عزم جزم کند که در امتداد راه دمکراتیک به پیش نرود. زیرا راه، راه دیکتاتوری انقلابی- دمکراتیک است. مارتینف از پرولتاریا میخواهد که با بنمایش گذاردن بی ارادگی خود، بر اراده اقشار بالایی اِعمال فشار کند. مارینف از پرولتاریا میخواهد اقشار بالایی را وادار “به موافقت” کند که انقلاب را تا نتیجه منطقی‌اش، تا جمهوری دمکراتیک ادامه بدهند، لیکن این کار را با ابراز ترس خودش از اینکه، به اتفاق مردم، وظیفه به فرجام رساندن انقلاب را بر عهده گیرد، با ابراز ترس خود از بدست گرفتن قدرت و ایجاد دیکتاتوری دمکراتیک، به انجام رساند. مارتینف از پرولتاریا میخواهد که در انقلاب دمکراتیک پیشاهنگ باشد ولذا حکیم ما بر این اساس پرولتاریا را از دورنمای شرکت در دولت موقت انقلابی در صورت پیروزی قیام میترساند!
دنباله‌رو-ایسم ارتجاعی قادر نیست از این پیش‌تر برود. ما باید همگی همانگونه که در برابر قدیسین سجده میکنیم، در برابر مارتینف هم که گرایشات دنباله‌روانه ایسکرای جدید را تا نتیجه منطقی آن بسط داده و به این گرایشات در زمینه مبرم‌ترین و اساسی‌ترین مسائل سیاسی بیانی مؤکد و سیستماتیک بخشیده است، سجده کنیم.[٨] – ٣ –
آشفته‌فکری مارتینف از کجاست؟ از آنجا که او انقلاب دمکراتیک را با انقلاب سوسیالیستی عوضی میگیرد؛ از آنجا که او نقش قشر واسط مابین “بورژوازی”و “پرولتاریا” (توده خرده بورژوازی فقیر شهر و روستا، نیمه “پرولترها” ، و نیمه مالکین) را نادیده میگیرد؛ و از آنجا که او از درک معنای واقعی برنامه حداقل ما عاجز است. مارتینف شنیده است که میگویند برازنده یک سوسیالیست نیست که وارد یک کابینه بورژوایی شود (هنگامى که پرولتاریا در حال مبارزه برای انقلاب سوسیالیستی باشد)، اما او عجله دارد معنای آن را چنین “بفهمد” که ما نبایستی با بورژوا دمکراتهای انقلابی در انقلاب دمکراتیک و در دیکتاتوری‌ای که برای انجام چنین انقلابی اساسی است، شرکت جوییم. مارتینف برنامه حداقل ما را خوانده، اما این حقیقت را در نیافته است که تمایز دقیقی که این برنامه بین تحولات قابل اجرا در یک جامعه بورژوایی و تحولات سوسیالیستی قائل میشود، معرفت نظری و کتابی صِرف نیست، بلکه از حیاتی‌ترین و عملی‌ترین معنا و اهمیت برخوردار است؛ او این حقیقت را درنیافته است که در یک دوره انقلابی این برنامه باید بلافاصله محک بخورد و بعمل در آمد. او ملتفت این نکته نشده که رد ایده دیکتاتوری انقلابی- دمکراتیک در دوره سقوط استبداد، معادل است با چشم‌پوشی از اجرای برنامه حداقل ما. کافیست بیاییم تمامی تحولات اقتصادی و سیاسی فرموله شده در این برنامه را مورد بررسی قرار دهیم—خواست جمهوری، خواست تسلیح مردم، خواست جدایی کلیسا از دولت، خواست آزادیهای دمکراتیک کامل، و خواست اصلاحات اقتصادی تعیین کننده. آیا روشن نیست که حصول این تحولات در یک جامعه بورژوایی بدون وجود دیکتاتوری انقلابی- دمکراتیک طبقات پایین ممکن نیست؟ آیا روشن نیست که در اینجا نه پرولتاریای تنها، در تمایز از “بورژوازی”، که اینجا مورد اشاره است، بلکه “طبقات پایین” نیروی محرکه فعال هر انقلاب دمکراتیک هستند؟ این طبقات عبارتند از پرولتاریا باضافه دهها میلیون شهری و روستایی فقیر که شرایط زیستشان خرده بورژوایی است. کوچکترین شکی نیست که بسیاری از نمایندگان این توده‌ها به بورژوازی تعلق دارند. لیکن در این مورد که استقرار کامل دمکراسی به نفع این توده‌هاست، و اینکه هر قدر این توده‌ها آگاه‌تر شوند، مبارزه‌شان برای استقرار کامل دمکراسی اجتناب‌ناپذیرتر میشود، شک باز هم کمتری هست. طبعا یک سوسیال دمکرات هرگز ماهیت سیاسی و اقتصادی دوگانۀ توده‌های خرده بورژوای شهر و روستا را فراموش نخواهند کرد؛ او هرگز نیاز به سازمان طبقاتی مجزا و مستقل پرولتاریا، سازمانی که برای سوسیالیسم مبارزه کند را از یاد نخواهد برد. اما این را هم فراموش نخواهد کرد که این توده‌ها هم گذشته‌اى دارند هم آینده‌اى، هم قوه تشخیص دارند هم تعصب”[٩]، قوه تشخیصى که آنان را مجبور به پیشروی بسوی دیکتاتوری انقلابی-دمکراتیک میکند. او فراموش نخواهد کرد که آگاهی فقط از کتاب بدست نمیآید. و حتی از کتاب، آنقدر که از پیشروی خود انقلاب که چشم مردم را باز میکند و به آنان درس سیاسی میدهد، بدست نمیآید. در چنین شرایطی، بر تئوری‌ای که ایده دیکتاتوری انقلابی-دمکراتیک را رد میکند، نامی جز توجیه فلسفی عقب‌ماندگی سیاسی نمیتوان گذاشت.
سوسیال دمکرات انقلابی با تحقیر برسینه این تئوری دست رد خواهد زد. او در آستانه انقلاب خود را به ذکر اینکه چه خواهد شد اگر “اوضاع بدتر از بدتر شود” ، محدود نخواهد کرد. بلکه علاوه بر آن، امکان نتیجه‌ای بهتر را نیز نشان خواهد داد، سوسیال دمکرات انقلابی این رؤیا را خواهد داشت – اگر بیمایۀ آب از سرگذشته‌ای نباشد ناچار است این رؤیا را پیش رو داشته باشد – که، پس از تجربه عظیم اروپا، پس از غلیان بى سابقه انرژى در میان طبقه کارگر روسیه، ما موفق خواهیم شد مشعلی انقلابی که راه توده‌های ناآگاه و ستمدیده را روشنتر از همیشه روشن کند فرا راهشان بیفروزیم؛ موفق خواهیم شد مثل حالا ایستاده بر شانه‌های چند نسل انقلابی اروپا به تمامی تحولات دمکراتیک، به کل برنامه حداقلمان، با جامعیتی بی همانند در گذشته، جامه تحقق بپوشانیم. موفق خواهیم شد که از انقلاب روسیه نه جنبشی چند ماهه بلکه جنبشی چند ساله بسازیم؛ جنبشی که نتیجه‌اش نه گرفتن چند امتیاز حقیر از مراجع قدرت، بلکه سرنگونی کامل آن مراجع باشد. و اگر این موفقیت را کسب کنیم، آنوقت … دامنه آتش انقلاب به اروپا خواهد کشید، کارگر اروپایی که زیر یوغ ارتجاع بورژوایى در شرایط سخت و طاقت‌فرسایى بسر میبَرد، بنوبه خود به پا خواهد خواست و بما نشان خواهد داد که “چطور میشود”؛ آنگاه اعتلای انقلابی در اروپا متقابلا بر روسیه تأثیر خواهد گذاشت و دوران انقلابی چند ساله‌اى را به عصری از چندین دهه انقلابی مبدل خواهد کرد؛ آنگاه — اما برای گفتن اینکه “آنگاه” چه خواهیم کرد وقت بسیار است، و آنهم نه از این کنج لعنتی انزوا در ژنو، بلکه در میتینگ‌های چندین هزار نفری کارگران در خیابانهای مسکو و پترزبورگ، در جلسات آزاد روستا با شرکت “موژیک‌ها”ی روسیه.
– ۴ –
اینگونه رؤیاها طبیعتا برای بیمایگان ایسکرای جدید و برای آن “عقل کل بشریت” مارتینف دگماتیست خوب ما، عجیب و بیگانه است. اینان از حصول کامل برنامه حداقل ما از طریق دیکتاتوری انقلابی مردم عادی، عامّه مردم، میترسند. اینان از آگاهی سیاسی خود میترسند؛ میترسند دانش کتابی از بر کرده (اما هضم نکرده)شان از دست برود، میترسند نتوانند گامهای صحیح و متهورانۀ تحولات دمکراتیک را از شلنگ‌تخته‌های ماجراجویانه سوسیالیسم غیر طبقاتی و نارودنیکی، یا از شلنگ‌تخته‌های ماجراجویانه آنارشیسم تمیز دهند. روح بیمایگی‌شان بدرست بر آنها نهیب میزند که تشخیص راه درست و حل سریع مسائل جدید و بغرنج در جریان حرکتی سریع به جلو مشکل‌تر است تا در جریان خرده‌کاریهای روزمره مشخص؛ و چنین است که از روی غریزه زیر لب غُر میزنند که: نه! نخواستیم! این جام دیکتاتورى انقلابی-دمکراتیک را پیش ما نیاورید! این مثل شیشه عمر ماست! آقایان، بهتر است “آهسته بروید، با زیگزاگهاى ملایم‌”.
چندان تعجبی ندارد که پارووس Parvus، کسی که تا وقتی مسأله به جرگۀ خود در آوردن محترم‌ترین و شایسته‌ترین افراد مطرح بود حمایت بیدریغ خود را نثار نو ایسکرائیست‌ها میکرد، سرانجام در این جمع راکد شروع به احساس ناراحتى کرد. این هم چندان تعجبی ندارد که در این جمع او بیش از پیش احساس خستگى و کسالت کند. او سرانجام شورش کرد. او به دفاع از شعار “انقلاب را سازمان دهیم”، شعاری که ایسکرای جدید را تا سر حد مرگ ترسانده بود، بسنده نکرد؛ او خود را به نوشتن بیانیه، بیانیه‌هایی که ایسکرا بصورت جزوات جداگانه منتشر میکرد – اما نظر به دهشت‌های “ژاکوبنى”[١٠] با دقت تمام از هر گونه ذکر نام “حزب کارگر سوسیال دمکرات روسیه” اجتناب میورزید – محدود نساخت. خیر، پارووس با رهانیدن خود از کابوس تئوری عمیق “تشکل به معنای پروسه” ابداعی اکسلرُد (یا روزا لوگزامبورگ؟)، سرانجام موفق شد بجای آنکه مانند خرچنگ عقب عقب برود به جلو گام بردارد. او از کار سیزیفی[١١] تا ابد گندکاری‌های مارتینف و مارتف را تصحیح کردن سر باز زد. او آشکارا (متأسفانه به‌همراه تروتسکیِ پُرچانه در پیشگفتاری بر جزوه ثقیل و گُنده‌گویانه پیش از نهم ژانویه[١٢]) از ایده دیکتاتوری انقلابی- دمکراتیک، از این ایده که وظیفه سوسیال دمکراتها است تا در دولت موقت انقلابی پس از سرنگونی استبداد شرکت نمایند، جانبداری میکند. پارووس عمیقا درست میگوید که سوسیال دمکراتها نمیباید از برداشتن گامهای بلند جسورانه به جلو، از وارد آوردن “ضربات” مشترک بر دشمن هراسی به دل راه دهند – ضربات مشترک، شانه به شانه بورژوا-دمکرات‌های انقلابی، اما بر پایه این درک روشن (و بسیار بجا خاطرنشان شده) که ادغام تشکیلاتی در کار نخواهد بود، که ما جُدا حرکت میکنیم اما با هم ضربه میزنیم، که ما تباین منافع را پرده‌پوشی نمیکنیم، که ما متحد‌مان را نیز همچون دشمن‌مان می‌پاییم. و غیره.
اما با آنکه این شعارهای یک سوسیال دمکرات انقلابی پشت کرده به دنباله‌روان را گرامی میداریم، نمیتوانیم از چند لغزشی که پارووس مرتکب شده است در شگفت نشویم. و اگر این خطاهای جزئی را متذکر میشویم نه از سر خرده‌گیری، بلکه به مصداق آن است که هر که عقلش بیش دردش بیشتر. در حال حاضر خطرناک‌ترین چیز برای پارووس آنست که با بی‌ملاحظگیِ خود موضع درستش را در معرض بی‌اعتباری قرار دهد. از جمله کم اهمیت‌ترین بی‌ملاحظگی‌های او میتوان در این جمله از پیشگفتار بر جزوه تروتسکی یافت: “اگر میخواهیم پرولتاریای انقلابی را از سایر جریانات سیاسی مجزا نگاهداریم، باید بیاموزیم که خود را از نظر ایدئولوژیک در رأس جنبش انقلابی قرار دهیم (این درست است)، باید بیاموزیم که انقلابی‌تر از همه باشیم”. این غلط است؛ یعنی اگر آن را بمعنای عامی که پارووس بیان کرده در نظر بگیریم، غلط است. غلط است از نقطه نظر خواننده‌ای که این پیشگفتار برایش چیزی قائم به‌ ذات است، مستقل از مارتینف و نوایسکرائیست‌ها، کسانى که پارووس از آنها نامى نمیبرد. اگر این جمله را دیالکتیکی، یعنی بشکلى نسبی، کنکرت، همه‌جانبه – و نه به شیوه ادیبان حُقه‌باز که حتی چندین سال بعد جملات پراکنده‌ای را از اینجا و آنجای یک اثر واحد میقاپند و معنای آنرا تحریف میکنند – در نظر بگیریم، روشن خواهد شد که حکم مؤکد پارووس حکمى است علیه دنباله‌رو-ایسم، و تا اینجا هم حق با اوست (بخصوص کلمات متعاقب این جمله را در نظر بگیرید که میگوید: “اگر ما از انکشاف انقلابی عقب بمانیم”، و …). اما خواننده نمیتواند تنها دنباله‌روها را در ذهن داشته باشد، زیرا علاوه بر دنباله‌روها، در اردوگاه انقلابیون و در میان دوستان خطرناک انقلاب کسان دیگری هم هستند – “انقلابیون سوسیالیست” هم هستند؛ نادژدین‌ها Nadezhdins هم هستند که موج وقایع آنها را به دنبال خود میکشاند و در مقابل عبارات انقلابی درمانده و عاجز میشوند؛ یا هستند کسانی که بیشتر غریزه هدایت‌شان میکند تا یک دید انقلابی (مثل گاپون Gapon). پارووس اینها را از یاد بُرده است، از یاد بُرده است زیرا عَرضه مطلبش، بسط اندیشه‌هایش، آزاد نبوده، بلکه مُقیّد به خاطرۀ خوش همان مارتینفیسمی بوده است که خود میکوشد علیه‌اش به خواننده هشدار دهد. ارائه مطلب از جانب پارووس بقدر کافی کنکرت نیست. چرا که از جریانهای انقلابی روسیه را در کلیّت خود در نظر نمیگیرد. جریانهایی که وجودشان در دوران انقلاب دمکراتیک اجتناب ناپذیر بوده و طبعاً وجود طبقات هنوز متمایز و لایه لایه نشده در جامعه در چنین دورانی را منعکس میکنند. در چنین دورانی کاملا طبیعی است که برنامه‌های دمکراتیک در لفافه‌ای از ایده‌های سوسیالیستی مبهم و حتی ارتجاعی پرده‌پوشی شده با عبارات انقلابی، پیچیده شود. (یعنی “انقلابیون سوسیالیست” و نادژدین کسی که در بریدن از “انقلابیون سوسیالیست” و پیوستن به ایسکرای جدید گویی فقط مارک خود را عوض کرد). در چنین شرایطی، ما، یعنی سوسیال دمکرات‌ها، هرگز نمیتوانیم شعار “انقلابی‌تر از همه باشیم” را طرح کنیم و هرگز هم طرح نخواهیم کرد. ما حتی سعی نخواهیم کرد که در انقلابی بودن با دمکراتی بُریده از پایگاه طبقاتی خویش، با دمکراتی که کُشته و مردۀ عبارات زیبا و دلپذیر است و مدام جمله‌ها و شعارهای مبتذل (بخصوص در موضوعات ارضی) ردیف میکند، همسری کنیم. برعکس، ما همیشه ناقد چنین انقلابی بودنی خواهیم بود؛ ما معانی واقعی کلمات، محتوای واقعی وقایع بزرگ بصورت ایده‌آل در آمده را افشا خواهیم کرد؛ ما نیاز به یک ارزیابی هوشیارانه از طبقات و طیف‌های موجود در درون طبقات را حتی در داغ‌ترین موقعیت‌های انقلاب آموزش خواهیم داد.
این اطهارات پارووس مبنی بر اینکه “دولت موقت انقلابی در روسیه، دولت دمکراسی کارگری خواهد بود”، اینکه “چنانچه سوسیال دمکراتها در رأس جنبش انقلابی پرولتاریای روسیه باشند، این دولت یک دولت سوسیال- دمکرات خواهد بود”، اینکه دولت موقت سوسیال دمکرات، “دولتی یکپارچه سوسیال دمکرات” خواهد بود، نیز، به همان دلیل، به همان اندازه نادرست است. این غیر ممکن است؛ مگر آنکه صحبت از دوره‌های گذرایی باشد که در آنها بخت یار است، و نه از دیکتاتوری انقلابی‌ای که دوامی دارد و قابلیتی برای آنکه اثری از خود در تاریخ باقی گذارد. این غیر ممکن است؛ زیرا تنها دیکتاتوری انقلابی مورد حمایت اکثریت وسیع مردم است که میتواند اصلا دوامی داشته باشد (طبعا نه بطور مطلق بلکه بطور نسبی) در حالى که پرولتاریای روسیه اکنون اقلیت مردم روسیه را تشکیل میدهد. پرولتاریای روسیه تنها در صورتی میتواند اکثریتی عظیم بشود که با توده نیمه پرولترها، نیمه مالکین، یعنی با توده فقیر خرده بورژوازی شهر و روستا در هم آمیزد. چنین ترکیبی از پایگاه اجتماعی آن دیکتاتوری انقلابی- دمکراتیک ممکن و مطلوب، طبعاً بر ترکیب دولت انقلابی اثر خواهد گذاشت و ناگزیر به شرکت یا حتی تفوق ناهمگون‌ترین نمایندگان دمکراسی انقلابی در داخل آن، خواهد انجامید. در این زمینه، اگر اینک آن تروتسکی پُرچانه، مینویسد که “یک پدر گاپون فقط یکبار میتواند ظهور کند”، که “جایی برای یک گاپون دوم نیست”، فقط به این خاطر چنین چیزهایی را چنین سهل و ساده مینویسد که یک پُرگوی توخالی است. اگر در روسیه جایی برای گاپون دوم نباشد، برای یک انقلاب دمکراتیک حقیقتا “عظیم” و بفرجام رسیده هم جایی نخواهد بود. [انقلاب] برای عظیم شدن، برای زنده کردن سالهای ٩٣-١٧٨٩، و نه سالهای ۵٠-١٨۴٨، و برای فراتر رفتن از آن سالها، میباید توده‌های وسیع را به زندگى فعال، به تلاش‌های قهرمانانه، به “خلاقیت تاریخی بنیادی” بکشاند؛ باید آنان را بر پا دارد تا از ورطه هولناک جهالت، ستم‌کشیدگی بی‌همانند، عقب‌ماندگی باور نکردنی و خرفتی بی حد و حصر به در آیند، این انقلاب از هم اکنون توده‌ها را بر میخیزاند؛ دولت خود بامقاومت مذبوحانه‌اش این پروسه را تسهیل میکند. اما طبعاً صحبتى از یک آگاهی سیاسی پخته و بلوغ یافته، از آگاهی سیاسی سوسیال دمکراتیکِ این توده‌ها یا رهبران پُر شمار “خودى” محبوبشان یا رهبران “موژیک”شان، نمیتواند در میان باشد. اینان نمیتوانند بدون آنکه نخست چند آزمون انقلابی را با موفقیت از سر بگذرانند، بلافاصله سوسیال دمکرات بشوند؛ و نه بخاطر جهالتشان (انقلاب، تکرار میکنیم، با سرعتی شگفت‌آور روشنگری میکند)، بلکه به این خاطر که موقعیت طبقاتی‌شان پرولتری نیست، به این خاطر که منطق عینی تکامل تاریخی در حال حاضر نه وظایف یک انقلاب سوسیلیستی، بلکه وظایف یک انقلاب دمکراتیک را در مقابلشان قرار میدهد.
پرولتاریای انقلابی با حداکثر توان، و با بکنار افکندن دنباله‌رو-ایسم حقیر برخی و عبارات انقلابی برخی دیگر در این انقلاب؛ شرکت خواهد کرد. پرولتاریای انقلابی قاطعیت و آگاهی را در گردباد سرگیجه‌آور وقایع وارد خواهد کرد و بیباکانه و استوار، در حالى که از دیکتاتوری انقلابی- دمکراتیک هراسی ندارد، بلکه مشتاقانه آن را طلب میکند، – در حالى که برای جمهوری و برای آزادیهای کامل در یک جمهوری میجنگد، در حالى که برای اصلاحات اقتصادی اساسی میجنگد، به پیش خواهد رفت تا برای خود رزمگاهی واقعاً وسیع، رزمگاهی در شأن قرن بیستم خلق کند تا در آن مبارزه برای سوسیالیسم را به پیش بَرَد.

کلیات آثار (انگلیسی) جلد ٨، صفحات ٢٩٢ – ٢٧۵
تاریخ نگارش: آخر مارس – اول آوریل ١٩٠۵
در ۵ و ١٢ آوریل (٢٣ و ٣٠ مارس) ١٩٠۵ در وپریود، شماره های ١٣ و ١۴، بچاپ رسید.
زیرنویسها و توضیحات
[١] باکونینیسم – یک جریان آنارشیستی ضد مارکسیستی که به اسم بنیانگذار آن، میخائیل باکونین (١٨٧۶ – ١٨١۴)، نامگذاری شده است. حکم پایه‌ای باکونینیسم، نفی دولت بطور کلی، که شامل دیکتاتوری پرولتاریا نیز می گردد، میباشد. باکونینستها بر این عقیده بودند که انقلاب شکل شورش آنی همگانی (عموم خلقی) به رهبری انجمنی مخفی از انقلابیون، متشکل از افراد “برجسته” را خواهد داشت. تئوری و تاکتیکهای باکونینیست ها از جانب مارکس و انگلس به شدت محکوم گردید. لنین باکونینسم را چنین توصیف نمود: “جهان بینی خرده – بورژوایی که از عاقبت به خیر شدن خود نا امید گشته است.” باکونینیسم یکی از منابع ایدئولوژیک نارودنیسم بود.
تکاچفیسم Tkachovism، مشتق از نام تکاچف. او یکی از ایدئولوگهای نارودنیسم بود.
[٢] نارودنایا ولیا (اراده خلق) – یک جمعیت مخفی انقلابی بود که در سال ١٨٧٩ پس از انشعاب جمعیت نارودنیکی زملیا ای ولیا (Zemlya i volya زمین و اراده) تشکیل گردید. نارودنایا ولیا اسلوب عمده مبارزه را ترور انفرادی نمایندگان حکومت مطلقه میدانست. کمی پس از آنکه نارودنایا ولیا تزار الکساندر دوم را به قتل رساند (اول مارس – مطابق تقویم جدید ١٣ مارس – سال ١٨٨١) حکومت تزاری نارودنایا ولیا را تارومار کرد. اکثریت نارودنیک‌ها پس از این حادثه از جنبش انقلابی بر ضد تزار سر باز زدند و بنای موعظه آشتی و سازش با حکومت مطلقه را گذاشتند. این وارث نا خلف مکتب نارودنیکی، یعنی نارودنیکهای لیبرال، سال ٩٠ – ٨٠ قرن نوزدهم، بیانگر گرایشات و منافع کولاک‌ها شدند. (منتخب آثار لنین در یک جلد، صفحه ٨٧٩، توضیح ٣۴ با مختصر تغییر. —مترجم)
[٣] میلران – سوسیال رفرمیست فرانسوى. در ١٨٩٩ به دولت بورژوایى ارتجاعى پیوست و در دولت با ژنرال گالیفه، قصاب کمون پاریس، همکارى کرد.
[۴] لنین اصطلاح فرانسوى Tout Court را بکار برده است، به معناى چِـکی، یک دفعه، “نگذاشته نه برداشته”، بدون ذکر مدرک و دلیل.
[۵] ثلاثی Triad – مجموعه متشکل از سه جزء.
[۶] بیل را بیل نامیدن – To call a Spade a Spade، ضرب المثل انگلیسی. چیزی را به همان نامی که دارد نامیدن، اینجا منظور این است که اسم دیکتاتوری انقلابی- دمکراتیک پرولتاریا و دهقانان را بگذارد دیکتاتوری انقلابی- دمکراتیک پرولتاریا و دهقانان.
[٧] ما پیشتر پوچی این رای را که چنانچه اوضاع بدتر از بدتر شود ممکن است پرولتاریا بورژوازی را به عقب براند، تذکر دادیم. —لنین
[٨] شماره ٩٣ ایسکرا هنگامی بدست ما رسید که طرح مقاله کنونی تنظیم شده بود. ما در فرصت دیگری بدان خواهیم پرداخت. —لنین
[٩] “هم گذشته‌اى دارند هم آینده‌اى، هم داورى دارند هم پیشداورى”… اشاره به جمله‌اى از مارکس درباره دهقانان است در فصل هفتم ١٨ برومر لوئى بناپارت. زیرنویس متن انگلیسى خواننده را به جلد اول منتخب آثار مارکس و انگلس، چاپ مسکو ١٩۵٨، صفحه ٣٣۵ رجوع داده است. —آرشیو عمومى
[١٠] نمیدانم آیا خوانندگان ما با این حقیقت روشن کننده و خصلت‌نما توجه کرده‌اند یا نه که در میان همه ورق‌پاره‌های منتشره از جانب ایسکرای جدید، برخی نوشته‌های خوب با امضای پارووس نیز وجود داشت. هیأت تحریریهایسکرای جدید به این اعلامیه‌ها، که هیأت تحریریه آنها را بدون ذکر نام حزب ما یا تکثیر کنندگان بچاپ میرساند، پشت کرد —لنین
[١١] کار سیزیفی: استعاره‌اى است برای کار سخت و طاقت فرسا، اما بیهوده و عبث. مأخذ آن یکی از اساطیر یونان باستان است که در آن پادشاهی بنام سیزیف Sisyphus از جانب خدایان محکوم شد سنگی را به قله کوهی برساند؛ اما سنگ چون به بالای کوه میرسید به پایین میغلطید و سیزیف ناچار بود کار خودش را الى‌الابد تکرار کند.
[١٢] در باره این مسأله‌ که جزوه تروتسکی، که پیشگفتار پارووس را به‌ همراه دارد و در چاپخانه حزب به چاپ رسیده، ایسکرا سکوت حسابگرانه‌ای اختیار کرده است. واضح است که به نفعش نیست که گند‌کاری‌ها را آشکار کند، مادام که مارتینف از یک طرف میکشد و پارووس از طرف دیگر، ما باید زبان‌مان را نگاه داریم تا پلخانف گوش مارتف را بگیرد و بیرون ببردش! و این نزد ما یعنی “رهبری ایدئولوژیک حزب”! و این از قضا یک چشمه از “فرمالیسم” است. حضرت سلیمان‌های ما در شورا چنین تصمیم گرفته‌اند که مُهر حزب تنها بر جزواتی که نگارش آنها از طرف سازمان‌های حزب محول گردیده مجاز است. جالب است که از این حضرت سلیمان‌ها پرسید چه سازمانی مأموریت نگارش جزوه نادژدین، تروتسکی و دیگران را محول کرده است. یا آنکه حق با کسانی بود که اعلام کردند تصمیم فوق حقه رذیلانه و تنگ نظرانه‌اى است علیه چاپخانه لنین؟

لنین

مطالبی دیگر از همین نویسنده
 
پربیننده ترین
 
 
 
 
   
 
 © 2017 تمام حقوق برای وبسایت اتحاد محفوظ است. info@etehad.se