سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶ , ۰۴:۱۸:۰۳ به وقت تهران
 
آنتونیو گرامشی / مقالات منتخب
دموکراسی و فاشیسم
چهارشنبه, ۹ام دی, ۱۳۹۴

به یک معنا باید گفت که دموکراسی و فاشیسم دو روی یک سکه­اند، دو شکل متفاوت از فعالیتی واحد: فعالیتی که طبقه­ی بورژوازی برای ایجاد وقفه در مسیر پرولتاریا به انجام می­رساند. تزهای بین­الملل کمونیستی این ادعا را تأیید می­کنند، امّا فقط در ایتالیا است که تاریخ چند سال اخیر به وضوح بر این حقیقت گواهی می­دهد. طیّ چند سال گذشته در ایتالیا تقسیم کار تمام عیاری میان فاشیسم و دموکراسی صورت گرفته است.

پس از جنگ روشن شد که بورژوازی ایتالیا نمی­تواند با نظامی دموکراتیک حاکمیت­اش را ادامه دهد. تا قبل از جنگ دموکراسی ایتالیایی نظامی فوق­العاده باانصاف بود: نظامی که نه آزادی اقتصادی را می­شناخت و نه آزادی­های سیاسی اساسی را. نظامی که سعی داشت با فساد و خشونت جلوی توسعه­ی نیروهای نو را بگیرد؛ خواه این نیروها متعهّد به پیشرفت در چهارچوب دولت بوده باشند خواه نه. این نظام طبقه­ی حاکم را به اقلیّتی محدود می­کرد که می­توانستند بدون کمک فعّالانه­ی پلیس و سربازان، موقعیت خود را حفظ کنند. در نظام دموکراتیک ایتالیا قبل از جنگ، هر ساله چندین دسته از کارگران در خیابان­ها از پای در می­آمدند؛ در بعضی نقاط از ترس آن که مبادا دهقانان انگورها را بچشند، آنان را با پوزه­بند به چیدن میوه می­فرستادند. برای دهقانان و کارگران، دموکراسی فقط از یک واقعیت تشکیل می­شد: آنان می­توانستند شبکه­ای از سازمان­ها را بیافرینند و آن­ها را توسعه دهند. قدم به قدم، تا نقطه­ای که این سازمان­ها اکثریّت عناصر سرنوشت­ساز طبقه­ی کارگر را در بر بگیرند. امّا حتّی این واقعیّت ساده هم تلویحاً به معنای حکم مرگ نظام دموکراتیک بود. بحران پس از جنگ این امر را آشکار کرد.

وجود و تکامل سازماندهی طبقاتی به وضعیّتی می­انجامید که طبقه­ی حاکم نمی­توانست آن را اصلاح کند؛ نه با استفاده­ی نظام­مند از فساد سیاسی رهبران و نه با خشونتی دولتی که هر نظم دموکراتیکی اجازه­ی آن را به خود می­دهد. پس از برگزاری نخستین انتخابات که در آن همه حق رأی داشتند و نمایندگان به تناسب بودند، این امر به عینه عیان شد. پس از این انتخابات، بورژوازی دموکراتیک احساس کرد نمی­تواند این مسأله را حل کند که چگونه باید جلوی از دست دادن قدرت را بگیرد. جنبش کارگری بر خلاف میل رهبران و علی­رغم فقدان راهنمایی آگاه، نتوانست در پیشرفت و دست­یابی به تکاملی سرنوشت­ساز شکست بخورد.

فیلیپو توراتی تشویق گردید، آراگون اغماض ورزید و مرحمت­های موذیانه­ای در حق مدیران عالی­رتبه­ی جنبش تعاونی انجام شد. امّا هیچ کدام از این کارها دیگر برای فرونشاندن جنبش کافی نبودند. فشار میلیون­ها انسانی که به جنبش پیوسته بودند، آن را اگر چه به صورتی کژدار و مریز، امّا در یک سازمان به پیش می­راند. تحریک نیازهای اولیّه­ای که افزایش یافته و به حال خود رها شده بودند، میلیون­ها انسان را به حرکت درآورد. در این بزنگاه بود که دموکرات­ها خواستند به دموکراسی بورژوازی وفادار بمانند. آنان این مسأله را مطرح کردند که چگونه می­توان «توده­ها را به سرسپردگی دولت واداشت؟» تا زمانی که دولتی برخاسته از توده­ها در کار نبود، تا زمانی که دولت در فرایند ارگانیک آفرینش به حیات توده­ها گره نخورده بود، نمی­شد این مسأله را حل کرد. در این برهه دموکراسی آموخت باید کنار بکشد و میدان را برای نیرویی دیگر خالی کند. زمان فاشیسم فرا رسیده بود.

فاشیسم چه خدمتی به طبقه­ی بورژوازی و «دموکراسی» رسانده است؟ فاشیسم حتّی حدّاقل آزادی­های باقی­مانده از نظام پیشین را ویران کرد – یعنی امکان پیوندی سازمانی میان کارگران و امکان گسترش تدریجی این پیوند – تا جایی که توده­های بزرگی را در جنبش در بر بگیرد. علاوه بر این، فاشیسم نتایجی را که تا آن زمان در این زمینه به دست آمده بود نابود کرد. فاشیسم با وسایلی بی عیب و نقص که برای این منظور طراحی شده­اند، هر دو هدف فوق را به انجام رساند. دولت ارتجاعی در سال­های ۱۹۱۹ و ۱۹۲۰، به هنگام مواجهه با جنبش توده­ای در خیابان­ها مانورهایی داد که فاشیسم هرگز تکرارشان نکرده است. فاشیسم فقط وقتی دست به کار شد که سازماندهی طبقه­ی کارگر پا به دوره­ی انفعال خویش نهاد. پس از آن بود که طبقه را از پا انداخت و چنین ضرباتی را بر آن وارد کرد، آن هم نه به خاطر «کرده»های طبقه، بلکه به خاطر آن چه که طبقه «بود» – به عبارت دیگربه عنوان سرچشمه­ی پیوندهایی که می­توانستند به توده­ها سر و شکلی بدهند. قسمت اعظم نیرو و ظرفیّت مبارزاتی توده­ها از وجود همین پیوندها گرفته می­شوند، ولو این پیوندها در میان خود کارگران شکل صریحی نداشته نباشند. مهم این است: امکان نشست، بحث، نظم و ترتیب دادن به این نشست­ها و بحث­ها، انتخاب رهبران از خلالشان، بنیاد نهادن یک تشکیلات ارگانیک ابتدایی، یک اتّحادیه، یک تعاونی یا یک بخش حزبی. مهم این است: امکان اعطای کارکردی مستمر بدین صورت­بندی­های ارگانیک و تبدیل آن­ها به چهارچوبی اساسی برای جنبشی سازمان­یافته. فاشیسم به نحوی نظام­مند در جهت نابودی این امکان­ها عمل کرده است.

از این رو، فعالیت­های موضعی فاشیسم در پایه­ی ساختار سازمانی طبقه­ی گارگر، در ایالات، مراکز روستایی، کارگاه­ها و کارخانه­ها از همه مؤثّرتر بوده­اند. اخراج کارگران شورشی، تبعید و یا قتل رهبران کارگری و دهقانی، ممنوعیّت برگزاری جلسات، منع بیرون ماندن پس از ساعات کاری، و به این ترتیب سد کردن راه هر گونه فعالیت اجتماعی در میان کارگران و سپس تخریب تالارهای حزب کارگر و دیگر مراکز وحدت اندام­وار طبقه­ی کارگر با دهقانان و پاشیدن بذر وحشت در میان توده­ها. کارهای فاشیسم به تمام مبارزات سیاسی طبقه­ی کارگر برای روشن کردن «حقوق» ضمانت شده در قانون اساسی می­چربید. طبقه­ی کارگر سه سال پس از چنین کنش­هایی، کلّ فرم و سازمان­هایش را از دست داد و به توده­ای بدون ارتباط، چند پاره و پراکنده تنزّل یافت. شرایط سیاسی کشور، بدون هیچ گونه دگرگونی مهمی در قانون اساسی عمیقاً تغییر کرد. زیرا قدرت کارگران و دهقانان کاملاً خنثی شده بود.

موقعیت سیاسی وقتی «دموکراتیک» است که طبقه­ی کارگر به چنین وضعیتی تنزّل یابد. در واقع در چنین شرایطی، گروه­های موسوم به لیبرال بورژوازی می­توانند بدون ترس از تبعات کشنده­ی همبستگی درونی دولت و جامعه: ۱- حساب­شان را از حساب فاشیسم جدا کنند. گرچه خودشان آن را برای مبارزه علیه کارگران مسلّح، تقویت و تحریک کرده­اند. ۲- حاکمیّت قانون را اعاده کنند – یعنی مناسباتی که امکان وجود سازمان­های کارگری در آن رد نمی­شود. لیبرال بورژوازی تنها به این دلیل می­تواند از فاشیسم فاصله بگیرد که کارگران متفرّق و سازمان نیافته در موقعیتی نیستند که به قدر کافی به بورژوازی فشار بیاورند. سازماندهی توده­ها چنان از هم پاشیده است که نمی­تواند تناقضات سرمایه­داری را به بحران عام جامعه و پیش­درآمدی بر انقلاب تبدیل کند. از طرف دیگر اعاده­ی حاکمیّت قانون به این دلیل برای بورژوازی لیبرال امکان­پذیر است که فاشیسم نتایج سی سال کار سازمانی را بر باد داده و شرایط مقدّماتی بازگشت دموکراسی را مهیّا کرده است. بورژوازی فقط در یک صورت آزادی سازمان­دهی را به کارگران واگذار می­کند: زمانی که مطمئن باشد کارگران تا درجه­ای تنزّل یافته­اند که دیگر نمی­توانند از این آزادی استفاده­ای کنند؛ مگر ادامه­ی همان کارهای ابتدایی.- بورژوازی لیبرال آرزومند است که این آزادی جز در بلندمدّت، پی­آمدهای سیاسی نداشته باشد.

به طور خلاصه «دموکراسی» وقتی نتواند در برابر فشار طبقه­ی کارگر ظاهراً آزاد دوام بیاورد، فاشیسم را سازماندهی می­کند. فاشیسم هم با در هم شکستن طبقه­ی کارگر، امکان هستی «دموکراسی» را اعاده می­کند. غرض بورژوازی این است که تقسیم کاری بی عیب و نقص به راه بیافتد: تناوب فاشیسم و دموکراسی وظیفه دارد که از تجدید حیات طبقه­ی کارگر ممانعت به عمل آورد. اصلاح­طلبان و ماکسیمالیست­ها هم در این کار سهیمند. هم­چنین همه­ی کسانی که می­گویند شرایط کنونی کارگران ایتالیا، قابل قیاس با سی سال پیش است؛ یعنی با شرایط ۱۸۹۰ و پیش از آن. آن زمان طبقه­ی کارگر نخستین قدم­هایش را برمی­داشت. دیگر شرکاء فاشیسم کسانی­اند که باور دارند این تجدید حیات بایستی با همان شعارها و در همان اشکال سی سال پیش رخ دهد. هم­چنین همه­ی کسانی که جدال میان بورژوازی «دموکراتیک» و فاشیسم را همان جدال میان بورژوازی رادیکال و محافظه کار می­دانند. هم­چنین همه­ی کسانی که طوری درباره­ی «آزادی­های قانونی» یا «کار آزاد» داد سخن سر می­دهند که گویی در ابتدای جنبش کارگران هستیم.

پذیرش این دیدگاه به معنای حبس بیرحمانه­ی طبقه­ی کارگر درون چرخه­ای تباهی است که بورژوازی می­خواهد بر گردش بکشد. به گمان رفرمیست­ها، کارگران و دهقانان ایتالیای امروز فقط می­توانند امیدوار باشند که بورژوازی به دست خود آزادی­های زیر را به ایشان بدهند: آزادی بازسازی و زنده کردن سازمان­ها، آزادی تأسیس دوباره­ی اتّحادیه­ی اصناف، مجامع دهقانی، بخش­های حزبی، مجامع حزب کارگر، فدراسیون­ها، شرکت­های تعاونی، مبادلات کارگری، ادارات کارگری، کمیته­های تحدید آزادی کارفرمایان درون کارخانه. به باور اینان سازماندهی مجاز، فشار توده­ها را برای فراروی از مرزهای جامعه­ی بورژوازی برخواهد انگیخت، آن هم با چنان شدّت و حدّتی که دیگر «دموکراسی» نمی­تواند تاب آورد یا در برابرش مقاومت کند. امّا ما تردیدی نداریم که در این صورت بورژوازی بار دیگر ارتش سیاه­پوشان را برای از میان برداشتن رقبا مسلّح خواهد کرد.

این چرخه­ی نادرست چگونه شکسته می­شود؟ حل کردن این مسأله به معنای حلّ مسأله­ی انقلاب در عمل است. تنها یک راه وجود دارد: باز شناختن نقش توده­ی عظیم کارگران طی گسترش بحران سیاسی بورژوازی، آن هم نه با دستاویز قرار دادن رواداری بورژوازی، بلکه با ابتکارهای اقلیتی انقلابی. از روزی که رژیم فاشیستی دچار بحران شد، کار حزب کمونیست همین بوده است. ماهیت این وظیفه «سازمانی» است (به معنای محدود کلمه) یا این که وظیفه­ای «سیاسی» است؟ آن چه که در بالا گفتیم نشان می­دهد حزب کمونیست تنها زمانی که در حل مسأله توفیق یابد، خواهد توانست به درک تئوریک درستی از موقعیت برسد. در این مورد «بازسازماندهی» طبقه­ی کارگر به معنای آن است که در عمل نیروی جدیدی بیافرینیم و آن را واداریم در صحنه­ی سیاسی مداخله کند. نیرویی که امروزه به شمار نمی­آید، چنان که گویی هرگز وجود نداشته است. بدین­سان سازماندهی به سیاست تبدیل می­شود و بالعکس.

دو شرط بنیادی کار حزب کمونیست را ساده می­کنند. یک) این واقعیت که حزب کمونیست از ضربه­های فاشیسم جان سالم به در برده است. حزب کمونیست بخش سازماندهی شده­ی طبقه، سازمان اقلیتی انقلابی و مجموعه­ای از کادرهای حزب بزرگ توده­ای است. ارزش مسیری که کمونیست­ها در اولین سال­های حزب دنبال کردند در همین است. هم­چنین ارزش سازماندهی تکنیکی بی عیب و نقصی که یک سال پس از [قدرت گرفتن] دولت کودتا صورت گرفت. دو) این واقعیت که تناوب فاشیسم به دموکراسی و دموکراسی به فاشیسم، فرایندی مجزّا از دیگر واقعیات سیاسی و اقتصادی نیست. این چرخه با گسترش و تشدید بحران فراگیر اقتصاد سرمایه­داری و مناسبات نیروهای پرورده­ی آن هم­زمان است. بنابراین انگیزه­ی عینی قدرتمندی به سمت بازگشت توده­ها به عرصه­ی نبرد طبقاتی وجود دارد. هیچ یک از دیگر احزاب به اصطلاح کارگری از این شرایط برخوردار نیستند. همه­ی آن­ها طی توافقی بر زبان نیامده، ارزش سازماندهی آزادانه­ی حزبی را مردود می­شمارند. به علاه این تز بورژوازی را نیز می­پذیرند: تحکیم روزافزون اقتصاد سرمایه­داری پس از بحران دوره­ی جنگ. اکنون کارکرد سیاسی حزب کمونیست به واضح­ترین شکل مشخّص شده و به مؤثّرترین وجه تکامل یافته است. آن هم به خاطر این واقعیت که تنها حزب کمونیست می­تواند فراخوان ایجاد سازمانی را بدهد که به یک باره از مرزهای دست و پاگیری که میان سازماندهی حزبی و سازماندهی اتّحادیه­ای کشیده شده، فراتر می­رود. حزب کمونیست در پی آن است که وحدت طبقه­ی کارگر را در زمینه­ای وسیع­تر، یعنی در مبارزه­ی سیاسی تحقق بخشد. در این مبارزه، طبقه به میدانی بازمی­گردد که برای نبردی مستقل علیه بورژوازی فاشیست و بورژوازی دموکرات و لیبرال آرایش یافته است. این سازمان را «کمیته­های کارگران و دهقانان» برای مبارزه علیه فاشیسم تدارک دیده­اند.

برای آن که در تاریخ ایتالیا همتایی را برای «کمیته­های کارگری و دهقانی» بیابیم، باید به «شورای کارخانه­ها» ۱۹۱۹ و ۱۹۲۰ و جنبشی رجوع کنیم که از آن­ها به پا خاست. «شورای کارخانه­ها» مسأله­ی وحدت طبقه و مسأله­ی فعالیت انقلابی برای براندازی نظم بورژوازی را یک­سان می­دانست و آن­ها را به یک شیوه حل می­کرد. «شورای کارخانه­ها» وحدت سازمانی تمامی کارگران را تحقّق بخشید و در عین حال مبارزه­ی طبقاتی را به چنان درجه­ای رساند که برخورد فرجامین اجتناب­ناپذیر شد. این شورا هم قصّه­ی صلح اجتماعی و هم افسانه­ی احمقانه­ی سازمانی را نفی کرد که با اجازه­ی بورژوازی در دل جامعه­ی سرمایه­داری تکامل می­یابد. این افسانه که سازمان­های مجاز از محدوده­های بورژوازی فراتر می­روند و آن را ذرّه ذرّه از محتوایش تهی می­کنند. وحدت طبقه­ی کارگر در زمین انقلاب حاصل شد؛ با در هم شکستن سازماندهی سیاسی-اقتصادی جامعه­ی سرمایه­داری از پایین.

امروزه کمیته­های کارگران و دهقانان تا چه حد می­توانند همان کارکردهای انقلابی «شورای کارخانه­ها» را به انجام برسانند؟ نخستین دوره­ی حیات روزنامه­ی ما به بسط تزهایی اختصاص یافت که به جنبش انجمن­های صنفی مربوط بودند. «نظم نوین» از خلق خودانگیخته و تکامل این ارگانیسم­ها حمایت کرد. اکنون ما بنای کار تبلیغاتی­مان را بر مسأله­ی فعالیت انقلابی گذاشته­ایم. حزب کمونیست نیز خود را وقف همین مسأله کرده است. نقاط اشتراک و تفارق انجمن­های صنعتی و کمیته­ها هر چه که باشد، پیوستگی این دو مسأله (یکی وحدت طبقه و دیگری فعالیت انقلابی) انکارناپذیر است. این پیوند بسته به تلاشی است که در راه تحریک جنبش توده­های بزرگ به انجام می­رسانیم تا خویشتن را در فرمی ارگانیک بیان کنند. ما باید نطفه­های نظم نوینی را که می­خواهیم بیافرینیم در این جنبش بازیابیم. تناوب نفرت­انگیز میان فاشیسم و دموکراسی و تقسیم کار شوم این دو نظام، تنها زمانی به پایان خواهد رسید که این تلاش به نتیجه برسد.

نوامبر ۱۹۲۴

برگرفته از: «یادداشت­های شبانه»، www:sovietbeing.wordpress.com

مطالبی دیگر از همین نویسنده
 
پربیننده ترین
 
 
 
 
   
 
 © 2017 تمام حقوق برای وبسایت اتحاد محفوظ است. info@etehad.se