سه شنبه ۰۶ تیر ۱۳۹۶ , ۱۶:۴۸:۲۳ به وقت تهران
 
لیلا دانش / مقالات منتخب
خاورمیانه در آتش جنگ
چهارشنبه, ۹ام دی, ۱۳۹۴

مقدمه

سال ۲۰۱۴ میلادی صدمین سال­گرد جنگ اول جهانی بود و در عین حال که شماری از رسانه­های جهانی مشغول بررسی و مرور وقایع این جنگ، دلایل آن، گستردگی­اش، میزان خسارات جانی و مالی و تدارکاتی­اش بودند، دو واقعه احتمال وقوع یک جنگ ویران­گر دیگر در مقیاس جهانی را پیش چشم همگان قرار داد. واقعه­ی اول، جنگ در اوکرائین با ابتکار نئونازیست­ها بود؛ و واقعه­ی دوم، عروج داعش در تابستان همین سال. هر دوی این وقایع بر بستر شکست تلاش قدرت­های بزگ جهان غرب برای شکل دادن به یک نظم نوین، با محوریت آمریکا، وقوع یافت و این مجموعه را بسیاری دوره­ی فروپاشی نظم نامیدند. اکنون قریب یک سال پس از جنگ در اوکرائین و قرار گرفتن جهان در چند قدمی یک جنگ فراگیر دیگر، گفته می­شود که علاوه بر نئونازیست­ها، «مبارزان» مسلمان چچن نیز در دامن زدن به وقایع اوکرائین نقش داشته و دارند. حتا اگر این مساله برای بزرگ کردن خطر اسلام در غرب و ایجاد وحشت از تروریسم اسلامی باشد (که چیزی از تروریسم غربی کم ندارد)، واقعیت اینست که اسلام سیاسی یک پای دایمی بسیاری از جنگ­ها در راستای سیاست­های ارتجاع هار سرمایه شده است.

با ظهور داعش، بی ثباتی در منطقه ابعاد فراگیرتری یافته است. وضعیت جاری خاورمیانه، که مهم­ترین عرصه­ی نقش آفرینی شاخه­های مختلف اسلام سیاسی است، محصول تلاقی دو پروسه­ی ارتجاعی است: اول، استقرار نظم نوین با محوریت هژمونی آمریکا؛ و دوم، تحولات درونی منطقه، که در غیاب نیروها و جنبش­های انقلابی، یک­سره عرصه­ی قدرت نمایی سنت اسلام سیاسی شده است.

شکست سیاست­های آمریکا و ناتو

دهه­ی نود میلادی با جنگ خونین آمریکا در خلیج فارس و علیه عراق آغاز شد و با چند جنگ دیگر در شرق اروپا و مشخصا بالکان ادامه یافت. در این دوره، علی­رغم سرمستی «پیروزی» بر بلوک شرق، حضور نظامی و فعالیت نظامی آمریکا بازتاب موقعیت اقتصادی آن نبود. نزول قدرت اقتصادی آمریکا خود محصول روندهای دامنه دارتر دهه­های پیش­تر بود، که نهایتا در مقیاسی جهانی منجر به تغییرات عظیمی در جهان سرمایه و از جمله ختم نظام دوقطبی شد. این موقعیت اقتصادی، در آخرین دهه­ی سده­ی پیشین، بالاخره آمریکا را به این نقطه راند که به نام مبارزه با تروریسم به تروریست­ترین دولت و نیروی جهان سیاست تبدیل شود. اعلام جنگ پیش­گیرانه و جنگ بی انتها با تروریسم، پس از وقایع یازده سپتامبر ۲۰۰۱، در حقیقت ریشه در این واقعیت داشت.

در فاصله­ی سال­های ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۳، میلیون­ها انسان بی­گناه در عراق و افغانستان قربانی سیاست جنگ افروزانه­ی آمریکا شدند؛ ساختارهای اقتصادی و مدنیت جامعه در این دو کشور از هم گسیخت؛ در سیر رو به نزول اقتصاد آمریکا بهبودی حاصل نشد؛ و سیاست جنگ افروزانه­ی آمریکا و ناتو بیش از پیش بی ربطی خود را به استقرار دموکراسی و مبارزه علیه دیکتاتورها در خاورمیانه نشان داد. حاصل این روند از یک­سو، رو آمدن جریاناتی شد که به دنبال حمایت­های امپریالیستی برای احقاق منافع خود بودند و از سوی دیگر، گسترش نفرت و کینه­ای بی سابقه و گاه از موضعی ارتجاعی به آن چه که مسبب از دست رفتن شیرازه­ی زندگی در این جوامع شده بود. با این دو جنگ دیگر معلوم شده بود که جهان پس از ختم جنگ سرد، وارد دوره­ای از کثیف­ترین و جنایت­بارترین جنگ­ها توسط آمریکا و هم پیمانانش در ناتو شده است.

در تمام طول دهه­ی اول هزاره­ی سوم، حضور نظامی آمریکا و ناتو جزیی از واقعیت روزمره­ی خاورمیانه بوده است. با وجود تهدید جنگ بر فراز خاورمیانه، و در غیاب وجود جنبش­های اعتراضی ضد سیستم و عدالت طلبانه، عرصه­ی سیاست رسمی و غیر رسمی در اختیار ارتجاع منطقه قرار گرفت که در هیات حکومت­ها (از اسرائیل و عربستان گرفته تا ایران و ترکیه) و اپوزیسیون آن­ها به اشکال مختلف در دامن زدن به ابعاد فضای جنگی نقش داشتند. آمریکا در تحقق سیاست هژمونی طلبانه­ی خود، یعنی ایجاد پایگاه­های قدرت از طریق سرنگونی چند حکومت و استقرار حکومت­های گوش به فرمان، شکست خورد. حتا امیران شیخ نشین­های منطقه پیش از آن که حمایت ارتجاع سعودی را داشته باشند، وارد رابطه­ی گوش به فرمانی با آمریکا نشدند.

بحران اقتصادی همه گیر سال ۲۰۰۸، نشانه­های بارز موقعیت رو به نزول آمریکا را این بار در عرصه­ی داخلی عریان ساخت. حتا اگر سیاست جنگ افروزانه و کشتار مردم عراق و افغانستان، و سپس خروج آمریکا از این کشورها، نشانه­های این سقوط نبوده، اما اعتراضات فرگوسن، تعطیل شدن دم و دستگاه دولت، ناتوانی دولت از پیش­برد امور رسمی خود، و خطابه نامه­های کنگره در تقابل با رئیس جمهور، و هم­چنین گسترش فقر بی سابقه دیگر، نشانه­های آشکاری بود از سقوط آمریکا. این بحران عظیم البته دامن متحد اصلی آمریکا، یعنی اروپا، را نیز گرفت. با این وصف، گسترش فقر و اعتراضات توده­ای، سقوط یورو و شکست سیاست­های نئولیبرالی اروپای واحد در مقابل حلقه­های ضعیف این قاره (یونان، اسپانیا…) نه فقط مانع تداوم سیاست جنگ افروزانه­ی آمریکا و ناتو نشد، بلکه بهانه­ای شد برای یافتن راه خروجی از بحران از طریق تمرکز بر بازارهای جدید چه برای فروش تسلیحات و چه صدور کالاهای دیگر.

در چنین شرایطی بود، که وقایع موسوم به بهار عرب از جانب آمریکا و ناتو فرصتی بود که مغتنم شمرده شد. این بار باید بر پر و بال اعتراضات توده­ای در منطقه جای پایی یافت و این دور باطل جنگ و شکست را با استقرار یکی دو حکومت دست نشانده­ی متفاوت از آل­سعود و حکومت صهیونیست اسرائیل به نفع آمریکا و ناتو بست. این خیزش توده­ای جهان عرب در نقاط بسیاری تاب و توان اداره­ی حرکت خود و فایق شدن بر راه حل­های طبقات حاکم را نداشت و علی­رغم گستردگی خود و با وجود حذف چند دیکتاتور، نهایتا توسط دستجات و نیروهای ارتجاعی­ای که یا به اشکال مختلف در راستای سیاست­های منطقه­ای آمریکا و ناتو عمل می­کردند و یا به دنبال احراز موقعیت برتر برای خود بودند، مهار شد. دخالت مستقیم و غیر مستقیم آمریکا و ناتو در راستای این حرکات و تلاش برای شکل دادن به وقایع بعدی، مطابق نقشه­های خود، منجر به دور دیگری از جنگ و نابسامانی شد. پروسه­ی سقوط قدرت آمریکا و شکست نظم نوین­اش، پروسه­ی شعله­ور شدن و گسترش جنگ­های منطقه­ای، قومی و سکتی در منطقه­ی خاورمیانه بوده است.

سنت اسلامی و صف بندی­های جدید منطقه­ای

خاورمیانه پس از ختم جنگ سرد جایگاه مهمی در تامین هژمونی آمریکا و تعمیم آن به آسیا داشته است. بیش از ۶۰ درصد ذخایر نفت و گاز جهان در این منطقه قرار دارد، که در عین حال بیش­ترین میزان جمعیت مسلمان در جهان را در خود جای داده است. این که آمریکا برای احقاق نقش هژمونیک خویش در این منطقه از پیش­تر نیروهای قابل اتکایی داشت، به تنهایی کافی نبود. نه فقط رد پای معادلات دوره­ی جنگ سرد باید از سیمای سیاسی خاورمیانه پاک می­شد، بلکه این منطقه باید سرپلی می­شد برای اعمال نفوذ در آسیا که از حیطه­ی هژمونی آمریکا دور بود. جنگ در عراق و افغانستان، تهدید جنگی علیه ایران، جنگ در سوریه، نوع حمایت از دستجات مختلف اسلامی، اتئلاف برای مقابله با داعش به رهبری آمریکا و… همگی باید در این چهارچوب فهمیده شوند.

سیاست عمومی آمریکا در منطقه­ی خاورمیانه که از همان پایان ختم جنگ سرد، عنصر اسلام را در مرکز توجه خود داشته، علاوه بر اتکا به هم پیمانان در راس قدرت، مستمرا به حمایت دو نوع اپوزیسیون اسلامی در مقابل دولت­های موجود پرداخته است: اسلامی میانه­رو و محافظه­کار، که در پی دنیوی شدن و مدرن شدن است؛ و اسلام بنیادگرای جهادیستی، که اساسا نقش عنصر فشار را ایفا کند. ترند اول می­بایست در راستای گلوبالیزاسیون و گسترش سرمایه به اقصا نقاط جهان با وارد شدن در بازی­های «دموکراتیک»، با معطوف شدن به ارزش­های دموکراسی غربی در عرصه­ی سیاست­های خارجی، هموار کننده­ی اعمال هژمونی آمریکا و ناتو شود؛ و در عرصه­ی داخلی با اتخاذ سیاست­های نئولیبرالی، بازارهای تازه­ای در اختیار سرمایه­ی جهانی بگذارد. ترند دوم، اما نیرویی نیست که قادر به هدایت و کنترل جامعه باشد، بلکه با ظرفیت­های به غایت ارتجاعی­اش می­بایست از یک­سو، در خدمت پیش­برد سیاست­های عمومی­تر قرار بگیرد و از سوی دیگر، مجری پیش­برد جنگ­هایی شود که آمریکا و ناتو دیگر خود نمی­خواستند راسا در آن دخیل شوند.

حضور سنت اسلامی در عرصه­ی سیاست، تاریخ طولانی­ای دارد. تا پیش از استقرار مناسبات سرمایه­داری و وقوع مدرنیزاسیون، که عموما با تحولات آغازین قرن بیستم هم­زمان می­شود، سنت اسلامی یک پای بلامنازع مناسبات قدرت در نظم پیشامدرن بود. پروسه­ی مدرنیزاسیون و استقرار سرمایه­داری در اغلب کشورهای منطقه­ی خاورمیانه (یا لااقل آن­ها که به دلایل مختلف جغرافیای، سیاسی، تاریخی و نظامی در منطقه ویژگی­ای داشته­اند) توسط بورژوازی نوپای این ممالک در ظرفیت تجددخواهی سکولار متحقق شده است.

ایران، ترکیه و مصر، به عنوان سه کشور پُر جمعیت منطقه، پروسه­ی استقرار مدرنیزاسیون را علی­رغم حضور سنت اسلامی در موافقت و مخالفت با این پروسه اساسا به همت تجددخواهان ناسیونالیست از سر گذرانده­اند. در هیچ کدام از این کشورها، سنت اسلامی نتوانست نیروی اصلی این انتقال اجتماعی باشد. با همه­ی این­ها، دست بالا داشتن سنت بورژوازی نوپای خاورمیانه به هیچ وجه به معنای کوتاه کردن دست مذهب از شئونات اجتماعی نبود. در ایران، اسلامیون در دوره­ی مشروطه، به موافق و مخالف مشروطه تبدیل شدند و در هر دو جبهه قدرت­مند باقی ماندند. کودتای رضا خان و تلاش او، با الهام از اقدامات آتاتورک در ترکیه، برای تداوم نوسازی و چرخش به سوی جامعه­ای سکولار، دامنه­ی بسیار محدودی داشت. در مورد مصر و ترکیه، که هدایت پروسه­ی مدرنیسم تحت اختیار بورژوازی مدرن سکولار این کشورها بود، علی­رغم تاثیرات دامنه­دارتر این حرکت در جامعه (به نسبت ایران) هرگز قدرت مذهب و دستگاه­ها و نهادهای متعدد آن از ساختارهای قدرت در جامعه تفکیک نشد و سنت اسلامی کماکان به شکل یک عنصر موثر در حیطه­ی سیاست (در شکل انجمن­ها و احزاب و سازمان­ها) و در حیطه­ی اجتماع و مقرارت زیست اجتماعی با اتکا به نقش آن در شکل دادن به فرهنگ و تاریخ این جوامع، کماکان به حیات خود ادامه داد. با سقوط امپراتوری عثمانی و ختم جنگ اول، بازتقسیم جغرافیایی منطقه نیز اساسا در جهت تقویت همین روند شکل گرفت. دولت­های تازه تاسیس عموما تحت تاثیر افسران جوان و بورژوازی «سکولار» عرب بودند تا انجمن­ها و دستجات اسلامی، با این که لااقل از ۱۹۲۸ اخوان المسلمین با متشکل شدن قدم مهمی در راه پیوستن به فعالیت متحزب و سازمانی جامعه­ی مدرن برداشته بود. پان عربیسم با محوریت جمال عبدالناصر (عنصر اصلی مدرنیسم در مصر) و پان ترکیسم با داغ شکست امپراتوری عثمانی و تلاش برای مدرنیزه کردن ترکیه، هر دو، به طور رسمی از سنت اسلامی فاصله گرفتند، ولی مبشر تحولی سکولار در جامعه نشدند. نوع استقرار مدرنیسم و جامعه­ی سرمایه­داری در این کشورها در حیطه­ی کوتاه کردن دست مذهب از جامعه و نهادهای مدنی، نه فقط تاثیری نداشت، بلکه با شکل ویژه­ی مقابله­ی خود با سنت اسلامی، این جریان را در موقعیت یک اپوزیسیون مورد ستم و احجاف واقع شده قرار داد. چیزی که بعدها در بازسازی نقش این سنت و قدرت گیری مجدد آن نقش مهمی داشت.

قدرت گیری مجدد سنت اسلامی در خاورمیانه به دهه­ی هفتاد میلادی بازمی­گردد. سقوط اقتدار پان عربیسم در خاورمیانه، ناتوانی بورژوازی عرب در سر و سامان دادن به جامعه­ای مدرن، فقر و بی حقوقی گسترده، جامعه­ی پولاریزه شده و سازش­کاری­های بسیاری از چهره­های شاخص دنیای عرب در مقابل نقش اسرائیل و آمریکا در وقایع خاورمیانه، زمینه را برای عروج مجدد سنت اسلامی هموار کرد. اخوان المسلمین از همین دوره موفق شد دامنه­ی نفوذ خود را در میان اپوزیسیون (خصوصا در مصر) گسترش دهد. در ایران، حکومتی اسلامی در نتیجه­ی شکست انقلاب ایران قدرت را در دست گرفت؛ در افغانستان، جریانات اسلامی برای مقابله با نفوذ شوروی مورد حمایت قرار گرفتند؛ و در ترکیه، سنت اسلامی بازسازی خود را پس از عقب رانده شدن از حیطه­ی قدرت توسط کمالیسم آغاز کرد.

با ختم جنگ سرد، سنت اسلامی نیز در معرض بازتعریف هویت خود در شرایط جدید قرار گرفت و دور نوینی از حیات خود را آغاز کرد. حذف مناسبات جهان دوقطبی، علی­رغم تعلق هر دو قطب به سرمایه­ی جهانی، فرجه­ای شد برای حضور و رشد حرکات ارتجاعی. عروج موج تجزیه­طلبی و قوم­گرایی در جمهوری­های سابق شوروی، عروج دستجات فاشیستی در اروپا، و هم­چنین عروج اسلامیون جهادیست، مثال­هایی از این حرکت هستند؛ تا جایی که به اسلامیون مربوط می­شود، روندی که پیش­تر در افغانستان با شکل دادن به القاعده آغاز شده بود، با نقش اسلامیون در جمهوری­های سابق شوروری (مشخصا چچن­ها) ادامه یافت. این جریان علی­رغم تظاهر به ضدیت با آمریکا و غرب، در این دوره تماما در راستای پیش­برد سیاست جنگ طلبانه­ی نظم نوینی قدرت­های بزرگ در منطقه­ی خارمیانه عمل کرده است. به عبارت دیگر، نه فقط آمریکا و ناتو، بلکه ارتجاع خاورمیانه در قالب دولت­های ازلی و ابدی، مثل عربستان و باقی شیخ نشین­ها و هم­چنین اسرائیل، در ناصیه­ی این جریان ظرفیت­هایی را در راستای تحقق اهداف خود کشف کردند.

به این ترتیب، به موازات گسترش و شکل یافتن یک سنت اسلامی معطوف به کسب قدرت دولتی، ده­ها شاخه و فرقه و دسته­ی دیگر شکل گرفتند که گرچه هیچ کدام به تنهایی توان ارائه­ی آلترناتیو حکومتی نداشتند، اما در مجموع توانستند یک پای استقرار خشونت و جنگ دائمی، تروریسم و ارتجاع هار شوند. با این حال، نباید فراموش کرد که تداوم سیاست جنگ افروزانه­ی آمریکا و ناتو در خاورمیانه از جمله به گسترش این حرکت ارتجاعی به نحو بی سابقه­ای میدان داد. روندی که با جنگ در عراق و افغانستان برای تامین هژمونی آمریکا و هم­پیمانان غربی­اش آغاز شده بود، با دخالت مجدد نظامی در وقایع پس از بهار عرب تکمیل شد. زوال مدنیت و تشدید جنگ طایفه­ای و قومی در لیبی، جنگ در سوریه و عراق، و بالاخره جنگ اخیر در یمن، حلقه­های مختلف میدان دادن به ارتجاع اسلامی است.

از زاویه­ی مناسبات درونی منطقه­ی خاورمیانه، علت وجود شکل­گیری و امکان گسترش این نیروها قطعا جای بحث بیش­تری دارد. آن چه مسلم است، در غیاب اعتراضات رادیکال و آلترناتیوهای انقلابی (و حتا به منظور سد کردن عروج چنین تحرکاتی)، حکومت­هایی چون عربستان و شیخ نشین­های حول و حوش­اش در حفظ سلاله­ی خود از بذل و بخشش ثروت بیکران­شان در تقویت این ارتجاع هار دریغ نمی­کنند. اما نکته­ی اصلی اینست، که حضور و گسترش این دستجات و تکامل­شان، مثلا در هیات داعش، محصول سیاست میلیتاریستی­ای است که حداقل در طول دو دهه شیرازه و سامانه­ی زندگی اجتماعی را در خاورمیانه مورد تعرض جدی قرار داده است. امروز به ویژه با عروج داعش و خلافت اسلامی و علی­رغم ادعاهای­شان در استقرار حکومت اسلامی، معلوم است که این دستجات تروریست برای ارائه­ی الگویی جهت اداره­ی جامعه نیامده­اند. آن­ها هر ادعایی هم که داشته باشند، فقط به عنوان حلقه­ای از زنجیره­ی سیاست­های جنگ طلبانه­ی آمریکا در منطقه و هم­چنین در خدمت تلاش بی سابقه شیوخ و امیران و دیکتاتورهای فسیل شده برای ادامه­ی حیات خود می­توانند فعالیت کنند.

عروج جدید سنت اسلامی در دو سه دهه­ی اخیر، محدود به شاخه­ی جهادیست آن نیست. بخش­هایی از اسلامیون برای هم­پایی و هم­گامی با گلوبالیزاسیون و پذیرش موازین «دموکراتیک»، قایل شدن به قوانین و ارزش­های جامعه­ی مدرن به بازخوانی جدید از قرآن و مذهب و ساختن نهادهای مدنی پرداختند، به عنوان نمونه:

الف- این سیر تحول خواهی در درون سنت اسلامی در ایران موفق به تغییرات مهمی در فضای سیاسی و ساختار حکومتی نشد. تلاش دولت موجود در ایجاد صلح و صفا با آمریکا، که اساسا در راستای سیاست همین بخش اصلاح طلب پیش رفته، بر خلاف جار و جنجال دولتیان و بخش­هایی از ناسیونالیسم ایرانی، بعید است که موجب تحکیم درازمدت موقعیت دولت اسلامی ایران شود. پروسه­ی توافقات بر سر مساله­ی هسته­ای، خطر یک جنگ نامحتمل را حذف کرده تا آن را با خطر جنگ­های واقعی از جانب رقیبان منطقه­ای ایران جایگزین کند؛

ب – بهترین نمونه در این راستا، مدل ترکیه بود که با ارائه­ی حکومت میانه روی مذهبی، متعهد به سیاست­های اقتصادی نئولیبرالی، هم موفق به ارائه­ی رشد اقتصادی بالایی شد و هم توانست درهم پیمانی با آمریکا و ناتو خود را به عنوان یک نیروی مطرح در منطقه­ی خاورمیانه به نمایش بگذارد. این مدل تا پیش از بهار عرب بیش­تر مورد توجه و بحث بود. اما وقایع بهار عرب و دور جدید دخالت­های جنگ طلبانه­ی حکومت­های غربی، که منجر به برافروختن آتش جنگ در سوریه شد، عملا به چالش مهمی برای دولت ترکیه تبدیل شد. ترکیه در تمام این دوره خود یک پای حمایت از دستجات تروریستی اسلامی در سوریه و عراق شد و در عمل بسیاری از وجه مشخصه­های خود را به عنوان یک مدل «میانه­روی مدرن اسلامی» وانهاد؛

در بخش اسلامیون معطوف به قدرت سیاسی، دو شاخه­ی دیگر نیز هستند: حکومت اسلامی ایران در کُلیت خود و مدل حکومت اسلامی عربستان و شیخ نشین­های همسایه­اش. این نیروها علی­رغم تفاوت­های­شان با دستجات تروریست القاعده و داعشی، خود همواره یک پای جنگ طلبی سکتی و فرقه­ای بوده­اند.

وقایع دو دهه­ی اخیر، بستر شکل گیری حرکات جدیدی در درون سنت اسلامی بوده، اما با توجه به شرایط عمومی منطقه ابدا غیر واقع بینانه نیست اگر بگوییم که کُل سنت اسلامی امروز در بحران بی سابقه­ای بسر می­برد. بورژوازی این منطقه با پرچم اسلام و اسلامیسم یا مبشر و بانی جنگ و نکبت بوده است و یا در کنار سیاست­های جنگ افروازنه­ی دول غربی ایستاده و راه پیش­رفت این سیاست را هموار کرده است. در عین حال، بر متن فضای جنگی موجود، دول بزرگ منطقه­ی خاورمیانه (ایران، مصر، ترکیه و عربستان) وارد رقابت­های گسترده­ای با یک­دیگر شده­اند؛ برای تثبیت خود به عنوان نیروی برتر منطقه. حضور فعال ایران، ترکیه و عربستان در مسایل سوریه؛ رابطه­ی ایران با شیعیان عراق، لبنان و حتا یمن؛ دفاع ترکیه از اخوان المسلمین؛ هم­سویی نسبتا روشن عربستان سعودی و اسرائیل در فشار بر ایران و قانع کردن دول غربی به خطر ایران؛ تلاش عربستان برای تشکیل اتحاد ضد ایران در جریان یمن و پس از توافقات هسته­ای ایران و آمریکا؛ همگی اجزای رقابت گسترده­ای هستند، که میان دول بزرگ منطقه در جریان است.

در دو دهه­ی گذشته، هم­پای تلاش دول بزرگ غرب برای شکل گیری یک نظم نوین در جهان پس از ختم جنگ سرد، فاکتورهای جدیدی در مناسبات قدرت جهانی وارد شده است. در صحنه­ی جهانی نه فقط الیگارشی مالی به یک دولت نامریی تاثیرگذار تبدیل شده است، بلکه اقتصادهای قدرت­مند نوظهوری مثل برزیل، هند، آفریقای جنوبی، چین و روسیه (که در دهه­ی گذشته خود را از شائبه­های ختم جنگ سرد خلاص کرده­اند) توانسته­اند بر بستر شکست آمریکا و ناتو در رقابت­های جهانی جای تازه­ای برای خود بیابند. تشکیل چند بانک، سازمان یا نهاد و اتحادهای بازرگانی و اقتصادی توسط این نیروها، فضا و امکانی را فراهم کرده است برای گسترش رقابت­های کشورهای بزرگ منطقه­ی خاورمیانه که مترصد یافتن نقش برتر و تاثیرگذار خود در منطقه هستند. رقابتی که به نوبه­ی خود موجب میدان یافتن دستجات تروریست جهادیست و مرتجعی می­شود، که فی­الحال یک عامل تداوم کشتار و ناامنی هستند.

* * *

امروز هر تحول سیاسی­ای که مترصد ایجاد تغییر در مناسبات قدرت باشد، نمی­تواند اسلام سیاسی و نقش آن را در تحمیل فلاکت و مصیبت، جنگ و سیه­روزی بر این منطقه در مرکز توجه خود قرار ندهد. واقعیت این است که اسلام مثل هر مذهب دیگری در طول قرون و سده­های متوالی، یک پای جنگ، تخدیر افکار عمومی، رواج خزعبلات تحمیق­گرایانه، رواج زن ستیزی وحشیانه، ناباور کردن بخش بزرگی از مردم به قدرت خود در تغییر شرایط زندگی­شان، رواج خشونت و فرهنگ پدر- مردسالار، بوده است. با این حال، اهمیت برخورد به مساله­ی اسلام در شرایط حاضر صرفا از سر نقش آن در شکل دادن به تاریخ و فرهنگ این منطقه نیست، بلکه به دلیل تاثیراتی است که این روی­کرد در وقایع سیاسی جاری، رشد تروریسم و بنیادگرایی، جنگ فرقه­ای و سکتی، و هم­چنین میدان دادن به حضور آمریکا و ناتو در خاورمیانه داشته است.

به بهانه­ی نظم نوین جهانی با محوریت آمریکا، خاورمیانه به میدان جنگ تبدیل شد. و اولین خیزش گسترده­ی توده­ای پس از آغاز این جنگ­ها، یعنی «بهار عرب» که چند دیکتاتور را به زیر کشید، به دلیل ناتوانی در گسترش و تعمیق حرکت خود تنها توانست بستر شکل گیری احزاب سیاسی موجود را بر هم زند و کارکرد اجتماعی جریانات اسلامی و ظرفیت­شان در راندن جامعه به پرت­گاه را بیش­تر آشکار کند. آن چه که امروز شاهد آن هستیم، جنگ گسترده­ای است که محصول سیاست­های دول بزرگ غربی در منطقه است. در این جنگ، مشکل تنها داعش و دستجات دیگر تروریست نیستند. این­ها برای ارائه­ی مدلی برای اداره­ی جامعه نیامده­اند. مشکل بر سر نیروها و جریاناتی است، که در قالب دولت­های به ظاهر متمدن و دارای ساخت و بافت مدنی هر کدام به نوعی برای حفظ منافع خود در آتش این جنگ می­دمند. در همین دوره­ی اخیر، پس از توافقات آمریکا و ایران بر سر مساله­ی هسته­ای – که ظاهرا خطر یک جنگ بزرگ را مرتفع کره است­- موجی از تسلیحات آمریکایی و فرانسوی راهی کشورهای مختلف خاورمیانه (عربستان، شیخ نشین­های کوچک دور و بر آن، مصر و…) شده است. همه­ی شواهد حکایت از آن دارند، که در دوره­ی آتی جنگ کماکان یک وجه مشخصه­ی فضای سیاسی منطقه خواهد بود.

آمریکا و ناتو منافع مشخصی در شکل دادن به نظم و نظام این منطقه­ی حساس دارند. و شکل دادن به این نظم محتاج درگیری­های سیاسی و نظامی است و عنصر مجری این سیاست­ها باید همین دستجات موجود و فرقه­های مختلفی باشند، که هر کدام با تعبیری از اسلام (یا یهودیت) آتش بیار این معرکه شده­اند. راه خروج خاورمیانه از این جنگ و کشتار و ناامنی، نه اصلاح اسلام، و میانه­رو و اهلی کردن بخش­هایی از آن، بلکه جاروب کردن بساط بورژوازی منطقه با بنیادهای این تفکر تحمیق­گرایانه، مدافع تبعیض و استثمار و جهالت بشر است.

بسیاری از نیروهای سیاسی خصوصا در جبهه­ی چپ در برنامه­های سیاسی­شان خواهان جدایی مذهب از دولت بوده­اند. روندهای جاری نشان می­دهد، که برای خلاصی از کارکرد مذهب در یک حیطه­ی گسترده، اصل کُلی جدایی مذهب از دولت کافی نیست. پالایش سموم ارتجاع مذهبی تنها با رفتن در جزییات زدوده می­شود. باید در تمامی­ اجزایی از کارکرد مذهب که بر زندگی اجتماعی تاثیر می­گذارند، و حتا آن­ها که با تاثیر بر زندگی فرد (انتخاب و یا حقوق فردی- با تعابیر جامعه­ی بورژوایی) می­تواند جامعه را متاثر کند، دخیل شد. باید در جزییات راه بقای این جهالت و بربریت را بست، تا هیج دولت و قدرتی نتواند با اتکا به این قوانین زندگی مردم را قربانی منافع خود کند. برچیدن بساط اسلام به مثابه ایدئولوژی بورژوازی مسلمان نمی­تواند محدود به پاره­ای رفرم­های اقتصادی، یا نفی کمک دولت از مساجد باشد و یا در حیطه­ی سیاست به نوع رام شده­ی آن (تحت لوای آزادی مذهب) قناعت کند. اسلام به مثایه یک سنت سیاسی متکی بر قوانین مذهبی، یک پای موثر جنگ و جنایت و خون­ریزی و مصیبت در سده­های طولانی در این منطقه بوده است. هیچ جریان سیاسی و اجتماعی­ای در پهنه­ی خاورمیانه دیگر نمی­تواند به چنین نیروی ارتجاعی­ای، و منشا آشکار و پنهان آن، بی تفاوت بماند. آینده­ی در شان انسان در خاورمیانه تنها می­تواند بر مبنای تحولات، عمل اجتماعی و سیاست­هایی شکل بگیرد که ضامن مسدود کردن راه عروج مجدد چنین جریانات ارتجاعی ضد بشری بر متن نارضایتی مردم و بی سر و سامانی نظام اجتماعی باشد.

توضیح: در دفتر بیست و نهم «نگاه»، مه ۲۰۱۵، درج شده بود.

مطالبی دیگر از همین نویسنده
 
پربیننده ترین
 
 
 
 
   
 
 © 2017 تمام حقوق برای وبسایت اتحاد محفوظ است. info@etehad.se