سه شنبه ۰۶ تیر ۱۳۹۶ , ۱۶:۴۸:۴۴ به وقت تهران
 
روزا لوکسامبورگ / مقالات منتخب
اقتصاد چیست؟
یکشنبه, ۶ام دی, ۱۳۹۴

یادداشت ویراستار

در پاییز ۱۹۰۶، سوسیال دموکراسى آلمان در برلین یک مدرسه‌ى حزبى ایجاد نمود. سى دانشجو، که از اعضاى حزب و اتحادیه هاى کارگرى انتخاب مى‌شدند، طى یک دوره‌ى فشرده‌ى شش‏ ماهه در این مدرسه به تحصیل تاریخ سوسیالیسم، اقتصاد، و مبارزه‌ى اتحادیه هاى کارگرى مشغول مى‌گردیدند. روزا لوگزامبورگ، از سال ۷۱۹۰ تا جنگ جهانى اول، در این موسسه به‌‌تدریس‏ اقتصاد اشتغال داشت. کلاس‏هاى او به علت محتواى غنى، شیوایى، و نحوه‌ى طنزآمیز بیان، محبوبیت فراوانى کسب نمودند.

در طى چندین سال، او کوشید تا سخنرانى‌هاى خود در این کلاس‏ها را گردآورى نموده و به عنوان »مقدمه‌اى به اقتصاد سیاسى« منتشر سازد؛ لیکن تنها در زندان بود که براى او فرصتى پیش‏ آمد، تا بخشى از این اثر را منتشر کند. این اثر در واقع مى‌بایستى از ده بخش‏ تشکیل مى‌شد، اما هنگامى که دوستانش‏ – پس‏ از قتل او به سال ۱۹۱۹ – در صدد گردآورى و انتشار آن برآمدند، بیش‏ از شش‏ بخش‏ را نیافتند. احتمالا بخش‏هاى دیگر در حین حمله‌ى نیروهاى‌‌ضد انقلاب به خانه‌ى او از میان رفت.

پال لوى، از رهبران جناح چپ سوسیال دمکراسى آلمان، یک نسخه از این نوشته‌ى ناقص‏ را طى سال‌هاى ۱۹۲۰ به چاپ رساند؛ اما به دست کارى در متن اصلى متهم شد. به سال ۱۹۵۱، دولت آلمان شرقى نسخه‌ى دیگرى از این کتاب را منتشر نمود، که ادعا مى‌شد مطابق اصل است. «اقتصاد چیست؟»، متن کوتاه شده‌اى از فصل اول این کتاب است، که در سال‌هاى ۱۹۷۰ توسط انتشارات «پت فایندر» در مجموعه‌ى آثار روزا لوگزامبورگ – تحت نام «لوگزامبورگ سخن مى‌گوید» – به چاپ رسید. این متن خلاصه شده، در بر گیرنده‌ى بخشى از جوانب جنبى نوشته‌ى لوگزامبورگ – از جمله جدل او در مورد جهانى بودن یا «ملى بودن» موقعیت «اقتصاد طبیعى» – نیست.

اولین متن فارسى »اقتصاد چیست؟« به همت مصطفى ناظریان ترجمه و در شماره‌ى سوم (سال اول) نشریه‌ى «پیام دانشجو»، به تاریخ زمستان سال ۱۳۵۳، چاپ شد. این ترجمه، حاوى نارسایى‌هایى بود، که در متن حاضر تصحیح شده است.

کامران نیرى

* * *

(یک)

اقتصاد، علم ویژه‌اى است. به محض‏ برداشتن اولین قدم در این رشته و به مجرد طرح این سئوال اساسى که موضوع مورد بحث در این علم چیست، مشکلات و مباحثات آغاز مى‌شوند. یک کارگر عادى که درباره‌ى اقتصاد، عقیده‌ى بسیار مبهمى در ذهن دارد، این ابهام را حمل بر کمبود دانش‏ عمومى‌اش‏ مى‌کند. اما این کارگر از جهتى با بسیارى از محققین و اساتید دانشمند، که کتب چندین جلدى درباره‌ى اقتصاد مى‌نویسند و در کلاس‏هاى اقتصاد در دانشگاه ها تدریس‏ مى‌کنند، در این ابهام سهیم است. به نظر باور نکردنى مى‌رسد، اما این حقیقتى است که اکثر اساتید اقتصاد نظر گنگى درباره‌ى واقعیت موضوع مورد بحث رشته‌ى اختصاصى‌شان دارند.

از آن جا که در میان این پروفسورهاى مزین به القاب و افتخارات آکادمیک، رسم متداولى است که با تعاریف کار کنند – بدین معنا که مى‌کوشند جوهر پیچیده ترین پدیده ها را در چند جمله که خیلى باسلیقه کنار هم گذارده شده، بیان کنند – اجازه دهید براى یک لحظه هم شده سعى کنیم تا موضوعات اساسى مربوط به این علم را از یکى از نمایندگان اقتصاد رسمى بورژوازى فرا گیریم. اجازه دهید اول از همه با ویلهلم روچر، سرآمد اساتید آلمانى و نویسنده‌ى کتب درسى بى شمار اقتصادى – که به طرز وحشتناکى قطور هستند – و نیز موسس‏ مکتب به اصطلاح تاریخى اقتصاد مشورت نماییم. در اولین کار بزرگ ویلهلم روچر – به نام »اصول اقتصاد سیاسى«، کتاب راهنما و درس‏ براى »اهل کار و کسب و دانشجویان«، که اولین بار در ۱۸۵۴ منتشر گشته و پس‏ از آن بیست و سه بار تجدید چاپ شده است – در فصل دوم، بخش‏ شانزدهم، چنین مى‌خوانیم: «منظور از اقتصاد ملى و یا سیاسى، علمى است که درباره‌ى قوانین پیش‏ رفت اقتصاد یک کشور و یا حیات ملى اقتصادى آن بحث مى‌کند. (بر طبق نظر فن من گدت در «فلسفه‌ى تاریخ اقتصاد سیاسى») این علم نیز مانند همه‌ى علوم سیاسى و یا علوم مربوط به حیات ملى، از طرفى به بررسى یک فرد انسان مى‌پردازد و از سوى دیگر دامنه‌ى تحقیق‌اش‏ را به تمامى نوع بشر توسعه مى‌دهد.»(صفحه‌ى هشتاد و هفت)

آیا اکنون «اهل کسب و کار و دانشجویان» متوجه مى‌شوند که اقتصاد چیست؟ البته، اقتصاد علمى است مربوط به حیات اقتصادى. عینک لبه شاخى چیست؟ البته، عینکى که لبه‌اش‏ شاخى باشد! استر باربر چیست؟ البته، استرى که بار ببرد! در واقع، این روش‏ بسیار خوبى براى توضیح لغات پیچیده به کودکان است. ولى افسوس‏ اگر شما معناى لغاتى را که در یک سئوال به کار برده شده است، نفهمید. با پس‏ و پیش‏ کردن این لغات، چیز بیش‏ترى دستگیرتان نخواهد شد.

حال اجازه دهید با یک محقق دیگر آلمانى در این زمینه مشورت کنیم: استاد فعلى دانشگاه برلین، نور تابان علم رسمى – و به مصداق مثل مشهور، «در چهار گوشه‌ى عالم» – پروفسور اشمولر. در مجموعه‌ى بزرگ پروفسورهاى آلمانى – به نام «فرهنگ لغات دستى علوم سیاسى»، که به وسیله‌ى پروفسور کنراد و پروفسور لگزیز چاپ شده است – اشمولر در مقاله‌اى درباره‌ى اقتصاد چنین به ما پاسخ مى‌دهد: «من مى‌گویم که آن‌(منظور اقتصاد است. مترجم) علمى است که وظیفه‌اش‏ تشریح، تعریف و توضیح علل پدیده هاى اقتصادى بوده و در عین حال این علل را در روابط متقابل‌شان درمى‌یابد. البته با فرض‏ بر این که اقتصاد در وحله‌ى اول به درستى تعریف شده باشد. در مرکز این علم، ما مى‌بایست انواع اشکالى را که در میان جوامع با فرهنگ مدرن تکرار شده است را قرار دهیم. انواع اشکال تقسیم و سازمان کار، گمرکات، توزیع درآمد، بنیادهاى اجتماعى اقتصادى که به وسیله‌ى انواع مشخصى از قوانین خصوصى و عمومى پشتیبانى شده و تحت نفوذ همان نیروهاى ذهنى و یا همانند آن قرار دارند، و همان ترتیب از نیروها یا همانند آنان را به وجود مى‌آورند؛ که در نوع کامل‌شان آمار اقتصادى جهان متمدن امروز را ارائه مى‌دهند؛ که خود تقریبا بیان گر میانگین شرایط اخیر است. در ادامه‌ى این امر، علم اقتصاد سعى مى‌نماید اختلافات میان اقتصادهاى مختلف، اقتصاد یک کشور را در قیاس‏ با دیگر کشورها و انواع گوناگون سازمان‌ها را در این جا و آن جا معلوم نماید. علم اقتصاد مى‌پرسد، که این اشکال گوناگون در چه رابطه و ترتیبى ظاهر مى‌شوند و بدین ترتیب به مفهوم و عوامل توسعه، این اشکال اقتصادى یکى پس‏ از دیگرى و توالى تاریخى شرایط اقتصادى دست یافته است. و هم چنان که از همان ابتدا، با استفاده از معیارهاى تاریخى و اخلاقى به تصدیق آرمان‌ها نایل گشته، همان گونه نیز انجام این وظیفه‌ى سودمند را تا حد مشخصى تا به‌‌‌امروز حفظ نموده است. در کنار تئورى، علم اقتصاد همواره به ترویج اصول عملى براى زندگى روزمره پرداخته است.«

آه… نفس‏ عمیق بکشیم! این یکى چطور بود؟ بنیادهاى اجتماعى _‌اقتصادى، قوانین خصوصى و عمومى، نیروهاى ذهنى، همانند و همان، همان و همانند، آمار، استاتیک، دینامیک، میانگین شرایط، پیش‏ رفت طبیعى، معیارهاى تاریخى، اخلاقى… یک مخلوق فانى عادى،‌‌‌که در حال خواندن این کلمات است، نمى‌تواند از تعجب خوددارى کند که چرا سرش‏ مثل فرفره مى‌چرخد… چرا که این مقاله، جز عبارت پردازى پوچ و من من کردنى ناهنجار که تحویل‌مان داده شده، چیزى بیش‏ نیست. ما‌‌بعدا خواهیم دید، که خصوصیت پریشان گویى پروفسورهاى بورژوا تصادفى نبوده و نه تنها نمایان گر پریشان حالى فکرى آنان، که بیان کننده‌ى بیزارى دایمى و مصرانه‌ى ‌شان از تحلیل واقعى مسایل مورد بحث ما نیز مى‌باشد.

این که تعریف ماهیت دقیق اقتصاد، مساله‌اى مورد بحث است را مى‌توان از یک جنبه‌ى کاملا سطحى به خوبى نشان داد: قدمت علم اقتصاد. ضد و نقیض‏ترین نظرات در مورد قدمت این علم وجود دارد. براى مثال، مورخ بسیار معروف و استاد سابق دانشگاه پاریس‏، آدولف بلانکى – که برادر رهبر سوسیالیست معروف و سرباز کمون، آگوست بلانکى است – فصل اول کتاب خود «تاریخ توسعه‌ى اقتصادى» را با یک چنین چکیده‌اى آغاز مى‌نماید: «اقتصاد قدیمى‌تر از آن است که تصور مى‌شود. یونانیان و رومیان در همان موقع هم اقتصاد خود را داشتند.» از سوى دیگر، سایر نویسندگان که راجع به تاریخ اقتصاد بحث مى‌کنند، مثلا یوجین دورینگ، دانشیار سابق دانشگاه برلین، مهم مى‌دانند که تاکید نمایند: اقتصاد از‌‌آن چه عموما تصور گشته، به مراتب جدیدتر بوده و در اواخر نیمه‌ى دوم قرن هیجده به وجود آمده است. براى این که نظریه‌ى سوسیالیستى در این باره را نشان داده باشیم، اجازه دهید گفته‌ى لاسال در سال ۱۸۶۴ را نقل نماییم. او در مقدمه‌ى جدلى کلاسیک‌اش‏ علیه کتاب «سرمایه و کار»، نوشته‌ى شولتز _ دلیچ، نوشته است: «اقتصاد علمى است که مبادى آن وجود دارد، ولى هنوز به حل قطعى آن خیلى مانده است.»

از طرف دیگر، کارل مارکس‏ نام فرعى اثر اصلى اقتصادى‌اش‏، «سرمایه» را «نقد اقتصاد سیاسى» گذاشت، که اولین جلد آن گویى که در تحقق گفته‌ى لاسال، سه سال بعد در سال ۱۸۶۷ منتشر گشت. مارکس‏ به وسیله‌ى این نام فرعى، اثر خود را خارج از محوطه‌ى رنگ و رو رفته‌ى اقتصاد رایج گذارد. وى آن را تلاشى خاتمه یافته محسوب مى‌کند، که مى‌باید قاطعانه مورد انتقاد قرار گیرد. بعضى مدعى‌اند، که این علم به اندازه‌ى تاریخ نوشته شده‌ى بشرى قدمت دارد. و برخى دیگر ادعا مى‌کنند، که قدمت این علم به زحمت به یک قرن و نیم مى‌رسد. گروه سومى نیز پافشارى مى‌کنند، که اقتصاد در دوران طفولیت‌اش‏ به سر مى‌برد و معذالک کسان دیگرى اظهار مى‌دارند که هم اکنون اقتصاد عمر مفیدش‏ را پشت سر گذاشته و وقت آن است که قضاوت انتقادى و نهایى در مورد آن صورت گیرد تا مرگش‏ تسریع گردد. آیا تصدیق نمى‌کنید که یک چنین علمى، مشکل پیچیده و بى نظیرى است؟

کار درستى نخواهد بود، اگر که از یکى از نمایندگان بورژواى رسمى این علم سئوال کنیم: شما این واقعیت غریب را که اقتصاد همین اواخر، یعنى صرفا صد و پنجاه سال پیش‏، آغاز گشته است – که نظریه‌ى رایج این روزها است – چگونه توضیح مى‌دهید؟ احتمالا پرفسور دورینگ با ردیف کردن کلمات بى شمارى چنین پاسخ خواهد داد: یونانیان و رومیان به جز عقایدى «غیر مسئولانه، سطحى و بسیار عامیانه» که از تجارب روزمره گلچین شده بود، هیچ گونه مفاهیم علمى‌اى در مورد مسایل اقتصادى نداشته‌اند و قرون وسطى نیز کلا به مراتب غیر علمى بود. بدیهى است، که این توضیح عامیانه نه تنها هیچ گونه کمکى به ما نمى‌کند، بلکه بالعکس‏ گمراه کننده نیز مى‌باشد. خاصه شیوه‌ى تعمیمى‌اى که در مورد قرون وسطى به کار رفته است.

توضیح دیگرى به همین ویژگى، به وسیله‌ى پروفسور اشمولر ارائه گردیده است. در همان مقاله‌اى که پیش‏تر از آن نقل کردیم، او این گفته‌ى ناب را به ابهام عمومى مى‌افزاید: «در طى قرون، بسیارى از واقعیات مجزاى اقتصادى، خصوصى و اجتماعى، مشاهده و تشریح گشته بودند. حقایق اقتصادى معدودى معین گشته و مسایل اقتصادى در سیستم‌هاى قانونى و اخلاقى به بحث گذارده شده بودند. هنگامى که مشکلات اقتصادى اهمیت بى سابقه‌اى در مدیریت و اداره‌ى اجرایى کشور به دست آوردند، لازم شد که این واقعیات نامربوط و پراکنده در یک علم خاص‏ جمع گردند. از قرون هفده و هجده به بعد، هنگامى که صاحبان قلم بسیارى‌‌در این مسایل درگیر گشتند، تحصیل در مورد آن‌ها براى دانشجویان دانشگاه ها لازم گشت و در عین حال تکامل اندیشه‌ى علمى نیز به طور کلى سبب ارتباط این روایات و واقعیات اقتصادى شد و به کمک مفاهیم اساسى نظیر پول و معامله، سیاست ملى در امور اقتصادى، کار و تقسیم کار، این واقعیات و روابط اقتصادى را به درون سیستم مستقل و پیوسته‌اى کشانید و نویسندگان مهم قرن هجده در این امور کوشش‏ نمودند. از آن پس‏، تئورى اقتصاد به مثابه‌ى یک علم مستقل وجود داشته است.»

اگر با چلاندن این عبارات پر طمطراق، یک ذره معنى موجود در آن را استخراج کنیم، چنین چیزى به دست مى‌آید: در ابتدا این جا و آن جا مشاهدات اقتصادى گوناگونى وجود داشته، بى آن که مثمر ثمر واقع شوند. سپس‏ یک مرتبه به مجرد این که «مدیریت و اداره‌ى اجرایى کشور» – منظور او البته دولت است – محتاج آنان گشت، و وقتى که نتیجتا لازم شد اقتصاد در دانشگاه ها تدریس‏ گردد، این گفته ها جمع آورى شده و به دانشجویان دانشکده ها درس‏ داده شد. چه حیرت آور و نمونه وار است این توضیح براى یک پروفسور! نخست به خاطر احتیاج حکومتى شایسته و محترم، یک کرسى تدریس‏ تاسیس‏ شد، که به وسیله‌ى پروفسور غیور و درست کارى اشغال گردید؛ سپس‏ البته که مى‌بایست علم مترادفى خلق مى‌شد، وگرنه پروفسور ما چه درس‏ مى‌داد! با خواندن این عبارات، کیست که رئیس‏ تشریفات دربارى را به خاطر نیاورد، که کاملا متقاعد گشته بود حکومت‌هاى پادشاهى باید تا ابد دوام بیاورند؛ آخر بدون پادشاه، او چگونه مى‌بایست معاش‏ خود را تامین مى‌کرد! پس‏ نتیجه‌ى نقل قول، یک چنین چیزى است: اقتصاد به وجود آمد، زیرا حکومت جدید به آن محتاج بود و احضاریه‌ى صادره از طرف صاحبان قدرت نیز قاعدتا مى‌بایست شناسنامه‌ى اقتصاد باشد. و این طریق تفکر کاملا در‌خور یک پروفسور امروزى است!

نوکر علمى حکومتى، که به درخواست آن حکومت طبل‌ها را به طرزى «علمى» به نفع هر گونه نیروى دریایى، عوارض‏ و طرح مالیاتى در مى‌آورد و کسى که در زمان جنگ تبدیل به کفتار واقعى صحنه‌ى نبرد شده و شوونیسم، نفرت ملى و آدم خوارى روشن فکرانه را موعظه مى‌کند؛ یک چنین موجودى به راحتى تصور مى‌کند، که نیازمندى پولى هیات حاکمه، امیال مالى خزانه دارى، و سر تکان‌ دادنى از صاحبان قدرت، کافى بودند که علمى یک شبه از باد هوا به وجود آید. ولى براى آن عده از ما که در استخدام حکومت نیستیم، چنین تصوراتى قدرى اشکال ایجاد مى‌کند. از این گذشته، یک چنین توضیحى فقط سئوال دیگرى را طرح مى‌کند: چه چیزى در قرن هفده اتفاق افتاد که – بر طبق منطق پروفسور اشمولر – سبب شد حکومت‌هاى ممالک جدید دفعتا احساس‏ نمایند که محتاج به جنباندن توابع محبوب خود بر طبق اصول اقتصادى هستند. در حالى که در طول صدها سال – به شکرانه‌ى شما – و با استفاده از متدهاى قدیمى، کاملا در کارها موفق بودند. آیا مسایل در این جا واژگون نگردیدند؟ و آیا این به واقعیت نزدیک‌تر نیست، که احتیاجات خزانه داران حاکمه فقط نتیجه‌ى معتدل همان تغییرات بزرگ تاریخى‌اى بود، که باعث اصلى به وجود آمدن علم نوین اقتصاد در اواسط قرن هجده شد؟ در مجموع فقط مى‌توانیم بگوییم، که اساتید دانشمند نه به‌ ما مى‌گویند که مبحث اقتصاد چیست و نه راز چرایى و چگونگى ایجاد این علم را بر ملا مى‌کنند…

(پنج)

گاهى اوقات، اقتصاد به سادگى این چنین تعریف مى‌شود: اقتصاد، «علم روابط اقتصادى مابین انسان‌هاست». مساله‌ى تعریف اقتصاد، با این گونه استتار موضوع مورد بحث روشن نشده، بلکه بالعکس‏ غامض‏تر نیز مى‌گردد. این سئوال مطرح مى‌شود، که آیا داشتن علم خاصى درباره‌ى روابط اقتصادى مابین انسان‌ها – یعنى کلیه‌ى انسان‌ها – در تمام زمان‌ها و تحت همه‌ى شرایط لازم بوده و اگر چنین است، چرا؟

اجازه دهید مثالى ساده و روشن از روابط اقتصادى بشر انتخاب کنیم. تصور کنید در آن دوره‌اى از تاریخ زندگى مى‌کنیم، که هنوز اقتصاد جهانى وجود نداشت. دوره‌اى که مبادله‌ى کالا فقط در شهرها معمول بود و در خارج از شهرها، چه در املاک زراعى بزرگ و چه در مزارع کوچک، هنوز اقتصاد طبیعى – یعنى تولید براى استفاده‌ى شخصى – مسلط بود.

بگذارید مثلا‌‌به شرایط ارتفاعات اسکاتلند در دهه‌ى ۱۸۵۰، آن طور که به وسیله‌ى دوگالد استوارت تشریح شده است، نظرى بیافکنیم: «در بعضى نقاط کوهستان اسکاتلند… تعداد زیادى چوپان روستایى کلبه نشین با زن و فرزند ظاهر گشتند… در کفش‏هایى که خود چرم آن را دباغى کرده، در جامه هایى که به جز دستان خودى، به وسیله‌ى هیچ دست دیگرى لمس‏ نگشته؛ زیرا که پارچه‌ى جامه ها از گوسفند پشم چینى شده و یا در مزارع کتان کاشته شده بودند. براى تدارک این‌ها، به استثناى درفش‏، سوزن، انگشتانه و معدودى قطعات آهنى ‌براى پشم ریسى، به ندرت وسیله‌اى خریدارى شده بود. رنگ‌ها نیز به طور عمده توسط زنان از درختان، بوته ها و گیاهان استخراج مى‌گشتند.»(نقل از کارل مارکس‏، سرمایه، جلد اول صفحه‌ى ۵۴۲، زیرنویس‏ دوم، نسخه‌ى اورى من(

حتا امروز نیز در باسنیا و هرزوگونیا و سیبرى و دالماتیا، این گونه خانواده هاى دهقانى وجود دارند. اگر لازم مى‌شد تا از چنین دهقان خود بسنده‌ى اهل ارتفاعات اسکاتلند و یا روسیه، باسنیا و یا سیبرى، سئوالات مرسوم پروفسورها در مورد انگیزه هاى اقتصادى‌اش‏، «منشاء و توزیع ثروت‌اش« و نظیر این گونه مسایل اقتصادى را بپرسیم، چشمان این دهقان از تعجب گرد مى‌شدند. چرا و به چه منظورى ما کار مى‌کنیم؟ (یا به قول پروفسورها، »انگیزه‌ى اقتصادى شما چیست؟») دهقان قطعا ‌‌چنین پاسخ مى‌داد: خب، بگذار ببینم، فعلا باید کار‌‌بکنیم تا زنده بمانیم. چون به قول آن ضرب المثل معروف، هنوز جوجه کفترهاى کباب شده در حال پرواز به سوى دهان‌هایمان نیستند. بنابراین اگر کار نکنیم، از گرسنگى مى‌میریم. ما کار مى‌کنیم تا بتوانیم روزگار بگذرانیم، بتوانیم غداى کافى بخوریم، لباس‏ مرتبى بپوشیم و سقفى بالاى سرمان داشته باشیم؛ چه تولید مى‌کنیم و به چه منظورى؟ چه سئوال احمقانه‌اى، ما آن چه را تولید مى‌کنیم که مورد احتیاج‌مان است. هر آن چه که براى یک خانواده زراع لازم است، تا زنده بماند. ما گندم و چاودار، جو صحرایى، جو و سیب زمینى مى‌کاریم و بنا به مقتضیات روز، گاو و گوسفند و مرغ و غاز نگه مى‌داریم. زمستان، وقت نخ ریسى است و کار زنان. در حالى‌که مردان با تبر و چکش‏ و اره، آن چه که مورد نیاز خانواده است را مى‌سازند. تا آن جا که مربوط به من است، مى‌توانید اسم‌اش‏ را «کشاورزى» و یا «صنعت دستى» بگذارید. به هر حال، ما مجبوریم مقدار کمى از هر کارى را انجام دهیم، چرا که براى خانه و مزرعه‌ى‌مان نیازمند انواع و اقسام چیزها هستیم.

چگونه ما کار خود را «سازمان» مى‌دهیم؟ این یکى هم سئوال احمقانه‌اى است. طبیعتا مردان کارهایى را انجام مى‌دهند، که انجام‌شان قدرت مردانه لازمه دارد. زنان مراقب خانه و‌‌گاوها و مرغ دانى هستند و بچه ها هم هر جا که بتوانند کمک مى‌کنند. نکند مى‌گویید زن را بفرستم چوب ببرد و خودم گاو بدوشم؟! (این جا اجازه دهید ما نیز به سهم خود نکته‌اى را متذکر شویم، که دهقان خوب ما نمى‌داند. و آن این که در بسیارى از قبایل اولیه، مثل قبایل سرخ پوست برزیلى، به طور مشخص‏ این زنان هستند که چوب جمع مى‌کنند، زمین شخم مى‌زنند تا ریشه هاى خوراکى به دست آورند، و در جنگل‌ها میوه مى‌چینند. در عین حال، در قبایل گاودار آفریقایى و آسیایى مردان نه تنها از گاو نگه دارى مى‌کنند، بلکه عهده دار شیر دوشیدن نیز هستند. حتا هنوز هم در دالماتیا، مى‌توان زنى را یافت که بر دوشش‏ بارى سنگین حمل مى‌کند، در حالى‌که در کنارش‏ مردى تنومند سوار بر‌‌خر در خال چپق دود کردن است. در واقع، این نوع «تقسیم کار» به نظر افراد این گونه قبایل همان قدر طبیعى است، که چوب بریدن توسط مرد و شیر دوشیدن توسط زن در نزد دهقان مورد بحث ما عادى به نظر مى‌رسد.) بگذارید ادامه دهیم: چه چیز ثروت مرا تشکیل مى‌دهد؟ ولى این را که هر بچه‌اى در ده مى‌داند. یک دهقان هنگامى ثروتمند است، که انبار پر و طویله‌اى مملو از گوسفند و یک مرغ دارى بزرگ داشته باشد. دهقان فقیر کسى است، که در حوالى عید پاک، ذخیره‌ى آردش‏ رو به اتمام باشد و سقف خانه‌اش‏ بعد از یک بار باران آمدن چکه کند. «افزایش‏ ثروت من» وابسته به چه عواملى است؟ چه سئوالى! اگر من تکه زمین بزرگ‌ترى داشتم، ثروتمند بودم. اما اگر خداى نخواسته در تابستان توفان بزرگى بیاید، آن گاه در ظرف کم‌تر از بیست و چهار ساعت همه‌ى ساکنین در دهکده فقیر خواهند شد.

ما گذاشتیم که دهقان نوعى‌مان، با حوصله‌ى تمام به سئوالات مرسوم اقتصادى جواب دهد. ولى مى‌توانیم مطمئن باشیم، که اگر پروفسورى با کتابچه و قلم خودنویس‏اش‏ شخصا به خانه‌ى یک روستایى آمده بود تا تحقیق علمى‌اش‏ را انجام دهد، پیش‏ از آن که بتواند حتا نیمى از سئوالات خود را مطرح کند، در خانه به او نشان داده مى‌شد. حقیقتا که در یک چنین اقتصاد روستایى‌اى، روابط آن چنان باز و روشن هستند، که کالبد شکافى آن‌ها به وسیله‌ى چاقوى جراحى علم اقتصاد، بازى بى معنایى به نظر مى‌رسد.

البته ممکن است کسى به اعتراض‏ اظهار کند، که شاید مثال ما بد انتخاب شده و در واقع بالاترین درجه‌ى سادگى موجود در یک خانواده‌ى کوچک خود بسنده‌ى روستایى، به خاطر منابع اندک و میزان کم تولید است. خب، پس‏ بگذارید این خانوار کوچک روستایى – که در نقطه‌اى دور افتاده و متروک روزگار مى‌گذراند – را رها کنیم و در عوض‏ دیدمان را آن قدر وسعت دهیم تا به نقطه‌ى اوج یک امپراتورى عظیم برخورد کند. اجازه دهید خانواده‌ى شارلمان را بر‌رسى کنیم. این امپراتور موفق شد، در اوایل قرن نهم، آلمان را به ‌‌نیرومندترین امپراتورى اروپا تبدیل کند. براى توسعه و ایجاد امنیت در قلمرو خود، او حدود پنجاه و سه لشکرکشى ترتیب داد و نه تنها بر آلمان امروز، بلکه بر فرانسه، ایتالیا، سویس‏، اسپانیاى شمالى و بلژیک نیز حکومت مى‌کرد. او هم چنین نسبت به شرایط اقتصادى املاک و مزارع‌اش‏ نیز توجه بسیار زیادى نشان مى‌داد.

این امپراتور با دست شاهانه‌ى خود، و لاغیر، حکم ویژه‌اى مرکب از هفتاد پاراگراف را به رشته‌ى تحریر در آورد، که در آن اصولى که مى‌بایست براى اداره‌ى مزارع‌اش‏ به کار برده شود، تشریح شده بودند: کاپى تولر‌دوویل معروف یا «قانون درباره‌ى املاک». خوشبختانه این سند، این گنجینه‌ى پر بهاى معلومات تاریخى، در میان گرد و غبار آرشیوها محفوظ مانده است. این سند به دو دلیل مستحق توجه‌اى خاص‏ مى‌باشد. اول این که: اکثر املاک زراعى شارلمان بعدها به شهرهاى بزرگ تبدیل گشتند. به عنوان نمونه، ایکس‏ – لا – شاپل، کلن، مونیخ، باسل، استراسبورگ و بسیارى دیگر از شهرهاى آلمان و فرانسه، که در ازمنه‌ى قدیم جزیى از املاک زراعى شارلمان به شمار مى‌رفتند را مى‌توان ذکر کرد. و در ثانى: مقررات اقتصادى شارلمان براى تمامى املاک وسیع موقوفه و یا آزاد اوایل قرون وسطى سرمشقى شد. فئودال نشین‌هاى شارلمان، سنن روم قدیم را زنده نگه داشته و فرهنگ نظیف ویلاهاى رومى را به محیط ناهنجار اشرافیت جوان تئوتانیک منتقل ساخت. مقررات وى در مورد شراب سازى، باغبانى، پرورش‏ میوه و سبزى جات، تکثیر مرغان خانگى و غیره، دست آوردى بود تاریخى که مدت‌ها اهمیت خود را حفظ نمود.

اجازه دهید نگاه دقیق‌ترى به این سند بیندازیم. بیش‏ از هر چیز، امپراتور بزرگ خواهان آن است که به او به یک دلى خدمت شود. از رعایاى وى در فئودال نشین‌ها، خوب نگه دارى شود و این‌ها از فقر مصون نگه داشته شوند؛ و به آن‌ها، کار زیاد و بیش‏ از حد توانایى‌شان تحمیل نگردد؛ و اگر در شب کار کنند، اجر مناسبى دریافت نمایند. در عوض‏، رعایا مى‌باید با جدیت به پرورش‏ انگور اشتغال ورزند و آب انگور صاف شده را در بطرى بگذارند تا خراب نشود. اگر از وظایف‌شان شانه خالى کنند، بر «پشت و یا جاى دیگر» بدن‌شان چوب زده شود. فرمان امپراتور ادامه مى‌یابد: باید از غازها و زنبورها نگه دارى کرد؛ مرغان خانگى را مراقبت و تکثیر نمود؛ و هم چنین به تکثیر گاوها، مادیان‌هاى زایا و پرورش‏ گوسفند مى‌باید دقیقا توجه کرد.

امپراتور مى‌نویسد: فراتر از این‌ها، میل ما بر این است که جنگل‌هایمان با هوشیارى اداره شوند و درختان جنگلى از بین نروند، و در آن‌ها باز و قرقى نگه دارى شود؛ غازها و مرغان چاق باید همواره آماده باشند و تخم مرغ‌هاى مصرف نشده در بازار فروخته شوند؛ مى‌باید در هر یک از فئودال نشین‌ها، همیشه ذخیره‌اى از پر اعلاى تشک، پتو، ظروف مسى، سرب، آهن، چوب، زنجیر، قلاب دیگ، تیشه و مته در دسترس‏ باشد، تا نیاز به قرض‏ گرفتن چیزى از دیگران نباشد.

به علاوه، امپراتور تاکید مى‌نماید که حساب دقیق محصولات فئودال نشین‌هایش‏ نگه دارى شده، به طورى که معلوم باشد چه مقدار از هر جنس‏ تولید مى‌گردد. وى نام این اجناس‏ را نیز در ادامه‌ى این سند معروف ذکر مى‌کند: سبزیجات، کره، پنیر، عسل، روغن، سرکه، چغندر و «چیزهاى جزیى دیگر». امپراتور سپس‏ فرمان مى‌دهد، که در هر یک از املاک‌اش‏ مى‌باید به تعداد کافى صنعت گران متخصص‏ در همه‌ى صنایع موجود باشند و خود یکایک صنایع را نام مى‌برد. او روز کریسمس‏ را براى دریافت حساب سالانه‌ى همه‌ى املاک‌اش‏ تعیین مى‌کند. حتا کوچک‌ترین دهقان نیر براى محاسبه‌ى هر راس‏ گاو و هر دانه‌ى تخم مرغ مزرعه‌اش‏ دقتى بیش‏تر از امپراتور شارل به خرج نمى‌دهد. شصت و دومین پاراگراف سند امپراتور چنین است: «مهم این است که بدانیم ما داراى چه چیز و چه مقدارى از هر جنسى هستیم.» و دیگر بار آن‌ها را نام مى‌برد: گاو نر، آسیا، چوب، قایق، درخت مو، سبزیجات، پشم، کتان، بته‌ى شاهدانه، میوه، زنبور، ماهى، چرم، عسل، شراب تازه و کهنه و سایر چیزهایى که به او تحویل داده مى‌شوند. و به منظور دل دارى فئودال‌هاى زیردست عزیزش‏ که مى‌باید این همه را تهیه کنند، صادقانه مى‌افزاید: «امیدواریم که این‌ها مشکل به نظر نیایند، چرا که هر یک از شما نیز لردى در فئودال نشین خود مى‌باشید و در عوض‏ مى‌توانید عین آن را از زیردستان خویش‏ مطالبه کنید.«

این است تصویر خانواده‌ى سلطنتى قرن نهم. اگر چه ما در این جا با یکى از نیرومندترین و ثروت مندترین پادشاهان قرون وسطى روبرو هستیم، اما هر کسى مجبور است تصدیق نماید که اقتصاد خانگى امپراتورى – درست مانند مدیریت‌اش‏ – عجیب یادآور اصول همان خانوار روستایى کوچکى است که پیش‏ از این به آن توجه نمودیم. اگر قرار بود از میزبان سلطنتى خود، همان سئوالات اقتصادى پیشین را درباره‌ى ماهیت ثروت، مقصود از تولید، تقسیم کار و غیره بپرسیم، وى با دست ملوکانه‌ى خود، کوه هاى گندم، پشم و کنف، بشکه هاى شراب، روغن و سرکه و طویله‌اى مملو از گاو نر و گوسفند را نشان مى‌داد. در این جا نیز به احتمال زیاد به نظر نمى‌رسد، که بتوانیم هیچ گونه مساله‌ى مرموزى بیابیم، تا علم اقتصاد آن را تجزیه و تحلیل و سپس‏ رفع نماید؛ زیرا تمام مناسبات، علت و معلول کار، و نیز نتیجه‌ى کار، به خوبى روشن هستند.

شاید شخصى بخواهد توجه‌مان را به این نکته معطوف کند، که این بار نیز مثال بدى را انتخاب کرده‌ایم. آیا سند خود گواهى نمى‌دهد، که ما با زندگى خانگى امپراتور طرف هستیم و نه با حیات اقتصادى عمومى در امپراتورى آلمان؟ اما اگر شخص‏ این دو مفهوم را در مقابل یک دیگر قرار بدهد – تا آن جا که مربوط به قرون وسطى است – مرتکب یک اشتباه تاریخى مى‌شود. حکم مزبور مسلما در مورد اقتصاد املاک و دارایى‌هاى امپراتور به مورد اجرا گذاشته مى‌شد، ولى او این خانوارها را نه به مثابه‌ى یک تبعه‌ى عادى، بلکه به عنوان یک پادشاه اداره مى‌نمود. دقیق‌تر بگوییم: امپراتور، لردى براى مجموعه‌ى فئودال نشین‌ها بود. اما هر لرد اشرافى معظمى در قرون وسطى – به ویژه در زمان شارلمان – چون امپراتورى بود در قیاسى کوچک تر؛ چرا که مالکیت اشرافى بر زمین، او را قانون گذار، مامور جمع آورى مالیات، و قاضى براى کسانى که در فئودال نشین‌هاى او مى‌زیستند، مى‌نمود. این نکته که احکام اقتصادى شارل، امور حکومتى بوده‌اند، به‌‌وسیله‌ى شکل این احکام اثبات شده است. این احکام، قسمتى از شصت و پنج قانون یا «کاپیتولار» شارل هستند که به وسیله‌ى خود او تحریر گشته و در مجلس‏ سلطنتى سالانه‌ى شاهزادگان وى منتشر مى‌شده است. مقررات راجع به تربچه ها و نیز بشکه هاى داراى لبه‌ى آهنى، از همان قدرت مطلقى ناشى و به همان شیوه‌اى نوشته شده که مثلا «اخطاریه» وى به روحانیون یا «قانون در مورد اسقف‌ها»، که در آن شارل گوش‏ خادمین خدا را گرفته، عبوسانه به آن‌ها اندرز مى‌دهد که قسم نخورند، مست نشوند، از محله هاى بدنام دیدن نکنند، معشوقه نگه دارى نکنند و شعائر مقدس‏ دینى را به قیمت خون پدرشان نفروشند. اگر گوشه و کنار قرون وسطى را نیز جستجو مى‌کردیم، باز قادر نبودیم در هیچ کجا، واحدى اقتصادى بیابیم که فئودال نشین‌هاى شارلمان براى آن در حکم سرمشق و نمونه نباشد. از قلمرو اشراف گرفته تا مزارع ساده دهقانى. چه خانوارهاى مجزاى روستایى، که مستقلا کار مى‌کنند مورد نظرمان باشند و چه جوامع روستایى با کار اشتراکى. آن چه که در مورد هر دو مثال به چشم مى‌خورد، این است که احتیاجات بقاى انسان، مستقیما کار را به پیش‏ مى‌برند و تعیین مى‌کنند. نتایج کاملا با اهداف و احتیاجات وفق مى‌یابند و صرف نظر از میزان تولید، روابط اقتصادى نمایان گر سادگى و وضوح حیرت آورى هستند. چه زارع کوچک در تکه زمین‌اش‏ و چه پادشاه بزرگ در املاک‌اش‏، هر دو از هدف خود در امر تولید کاملا آگاه‌اند. به علاوه، احتیاجى نیست که هیچ یک از این دو براى دانستن این امر نابغه باشند. هر دو خواهان رفع مایحتاج یک انسان عادى، از قبیل غذا، نوشیدنى، و پوشاک؛ و خواستار به دست آوردن آسایش‏ در زندگى هستند. تنها تفاوت موجود این است، که دهقان بر روى تشک کاه مى‌خوابد، در حالى که لرد اشرافى روى پر نرم مى‌خسبد. دهقان، آبجو، نوشابه انگبینى و آب خالى مى‌نوشد، در حالى که لرد در پشت میز شراب‌هاى عالى صرف مى‌کند. تفاوت موجود در کمیت و در نوع محصولات تولید شده است. ولى در هر دو صورت، اساس‏ اقتصاد و مقصود اصلى آن هم چنان یک سان است: ارضاى مستقیم احتیاجات انسان. این که، اگر کارى که براى دست یافتن به مقصود انجام مى‌شود، با نتیجه‌ى کار مصادف مى‌گردد، از قبل قابل پیش‏ بینى است. البته در فرآیند کار نیز تفاوت‌هایى موجود است: دهقان به اتفاق اعضاى خانواده‌ى خویش‏ با دستان خود کار کرده و دست آورد وى از فرآورده‌ى کار به اندازه‌اى است که تکه زمین و یا سهمیه‌اش‏ از مزرعه‌ى اشتراکى قادر به تولید است. به عبارت دقیق‌تر – تا جایى که راجع به سرف قرون وسطى صحبت مى‌کنیم – دست آورد وى مقدارى است، که پس‏ از مطالبه بیگارى براى لرد و عشر براى کلیسا براى وى باقى مى‌ماند. در حالى‌که امپراتور و یا لرد اشرافى شخصا کار نکرده و در عوض‏ بندگان و مستاجرین‌شان را مجبور مى‌کنند تا کار را برایشان انجام دهند.

به هر‌حال، چه‌ خانوارهاى روستایى براى خود کار کنند و یا تحت نظر پیر دهکده و یا پیش‏ کار نجیب‌‌زاده، براى لرد کار کنند، نتیجه‌ى تولید صرفا کمیت معینى از وسایل زیست – به معنى وسیع‌تر کلمه – مى‌باشد. یعنى موادى که مورد احتیاج بوده و تقریبا‌‌به همان مقدارى که مورد نیاز است… کودن‌ترین دهقان قرون وسطا نیز کاملا مى‌دانست، که «ثروت» وى (شاید باید بگوییم «فقر» وى) – سواى ضایعات طبیعى‌اى که هر چند وقت یک بار بر زمین لرد و نیز زمین دهقان فرود مى‌آمد – بر چه استوار است. دهقان به خوبى مى‌دانست، که فقر وى علتى ساده و مستقیم دارد: اول، اخذ بیگارى و وجوه نقدى که توسط لرد به زور مطالبه مى‌گردید؛ دوم، سرقتى که توسط همین لردها – به قیمت زمین‌هاى مشترک دهکده، جنگل‌هاى اشتراکى و حقوق آب دهکده – انجام مى‌شد و آن چه که دهقان مى‌دانست، هنگامى که‌ خروس‏ سرخ را بر بالاى بام خانه‌ى خون آشامان مى‌آویخت، به آسمان فریاد مى‌کشید. در این نوع اقتصاد، منشاء تاریخى و گسترش‏ این گونه روابط، تنها موضوعى بود که مى‌بایست توسط بررسى علمى تعیین گردد. این مساله که چگونه در سراسر اروپا، زمین‌هاى آزاد دهقانان، تحت سلطه‌ى اشرافیت در آمد و از آن‌ها باج و اجاره گرفته شد؛ چگونه دهقانان به طبقه‌اى ستم کش‏ تبدیل و به بیگارى مجبور گشتند؛ و حتا در مراحل بعدى به زمین وابسته شدند.

به مجرد این که توجه‌ مان را به پدیده‌ى حیات اقتصادى فعلى معطوف کنیم، اوضاع کاملا‌‌متفاوت به نظر مى‌آید. اجازه دهید به طور مثال یکى از قابل توجه ترین و برجسته ترین این پدیده ها، یعنى بحران تجارى را در نظر گیریم. همگى ما، چند بحران تجارى و صنعتى شدید را پشت سر گذاشته‌ایم و از طریق تجربه‌ى خود با فرآیندى که فردریک انگلس‏ در یک قطعه‌ى کلاسیک شرح داده است، آشنا هستیم: «تجارت کساد مى‌شود، بازارها اشباع شده‌اند. کالاهایى که فروش‏ نمى‌روند، فراوان‌اند. پول نقد ناپدید مى‌گردد و اعتبار از بین مى‌رود، کارخانه بسته شده، و کارگران وسیله‌ى امرار معاش‏ خود را از دست مى‌دهند؛ چرا که وسیله‌ى امرار معاش‏ را بسیار تولید کرده‌اند. ورشکستگى به دنبال ورشکستگى و حراج اجبارى به دنبال حراج اجبارى مى‌آید. رکود سال‌ها طول مى‌کشد، نیروهاى تولیدى و کالاهایى که به میزان فراوان تولید شده‌اند، تلف شده و یک جا نابود مى‌گردند، تا انبوه کالاهاى انباشته شده با کاهش‏ کمابیش‏ ارزش‏، در جریان افتند؛ تا تولید و مبادله مجددا به طور تدریجى به حرکت در آیند. کم‌کم گام‌ها سرعت مى‌گیرند، به یورتمه تبدیل مى‌گردند، یورتمه صنعتى به چهار نعل تغییر مى‌یابد و مجددا به حد تاختى سرسام آور براى پرش‏ از موانع صنعتى، تجارى، اعتبار و سوداگرى تبدیل مى‌شود، تا که یک بار دیگر، پس‏ از خطرناک ترین پرش‏ها، مجددا در گودال بحران فرود آید.»(انگلس‏، «آنتى دورینگ»، نسخه کر، صفحات دویست و هشتاد و شش و هفت)

همه مى‌دانیم که چگونه شبح یک بحران اقتصادى، هر کشور مدرنى را به وحشت مى‌اندازد. حتا چگونگى طریقى که چنین بحرانى اعلام مى‌شود، بسیار قابل توجه است. پس‏ از گذشت چند سال پر رونق و توام با کسب خوب، هر چند گاه، شایعات مبهمى در روزنامه ها ظاهر مى‌شوند. بازار سهام، اخبار ناراحت کننده‌اى را راجع به تعدادى ورشکستگى دریافت مى‌دارد. سپس‏ اشارات روزنامه ها وسیع‌تر مى‌گردند. بازار سهام به طرز روزافزونى بیمناک مى‌شود. بانک ملى، نرخ اعتبار را افزایش‏ مى‌دهد؛ یعنى اعتبار گرفتن مشکل‌تر مى‌شود و تعداد آن محدود مى‌گردد. در خاتمه، اخبار مربوط به ورشکستگى و از کار بیکار شدن، هم چون قطرات باران فرو مى‌ریزند. و هنگامى که عاقبت بحران به اوج خود مى‌رسد، مجادله بر سر این که مقصر کیست، آغاز مى‌شود. کاسب، اعتبار ندادن ناگهانى بانک‌ها و جنون باطنى دلال‌هاى اوراق بهادار را سرزنش‏ مى‌کند. دلال‌هاى اوراق بهادار، صاحبان صنایع را مقصر مى‌نامند. و صاحبان صنایع، کمبود پول را سرزنش‏ مى‌کنند و غیره. و هنگامى که کسب و کار دوباره بهبود مى‌یابد، بنگاه معاملات و روزنامه ها با نفسى راحت متوجه‌ى اولین علایم بهبود اقتصادى مى‌شوند، تا این که عاقبت یک بار دیگر امید و صلح و امنیت براى مدت زمانى کوتاه فرا رسد.

نکته‌ى قابل ذکر، این واقعیت است که همه‌ى صاحب نظران و تمامى اجتماع، بحران را هم چون چیزى خارج از حوزه‌ى اراده‌ى بشر و ماوراى کنترل او، ضربتى سنگین از طرف قدرتى نامرئى و بزرگ‌تر، آزمایش‏ سهمناکى که از آسمان‌ها نازل شده، و هم چون رعد و برقى شدید، زلزله و یا توفانى رعد آسا، قلمداد کرده و با آن روبرو مى‌شوند. هنگام گزارش‏ یک بحران، زبان معمول روزنامه هاى تجارى مملو از اصطلاحاتى از این قبیل است: «آسمان سابقا‌‌‌روشن جهان کسب، به وسیله‌ى ابرهاى سیاه رو به تیرگى نهاده است.» یا هنگام گزارش‏ افزایش‏ شدید نرخ اعتبار بانک، عنوان گزارش‏ به طرز غیر قابل اجتنابى «خطر توفان« مى‌باشد و پس‏ از بحران، ما در مورد »توفان رعد آساى گذشته و افق کسب» مى‌خوانیم. تو گویى، بحران نتیجه‌ى یک سلسله قوانین طبیعت است. این گونه طرز بیان، چیزى فراى بدسلیقگى نویسندگان مزدور صفحات مالى روزنامه ها را آشکار مى‌سازد. این طرز برخورد جامعه‌ى مدرن به بحران اقتصادى است. گویى که بحران را با ترس‏ ملاحظه کرده، سرش‏ را با لرز در زیر ضربات وارده که به درشتى قطرات تگرگ هستند، خم مى‌کند. بعد، تا پایان این آزمایش‏ سهمناک صبر نموده و سپس‏ یک بار دیگر سرش‏ را بالا مى‌کند، که این نیز در ابتدا با ترس‏ و اشک توام بوده و فقط پس‏ از گذشت مدت زمانى طولانى است که جامعه تقریبا اعتماد به نفس‏ خود را باز مى‌یابد. این کاملا همان طریقى است، که مردم قرون وسطا به قحطى و طاعون مى‌نگریستند، با همان آشفتگى و بیچارگى‌اى که هنگام مواجهه با یک فاجعه‌ى سهمناک مى‌تواند وجود داشته باشد.

ولى قحطى و طاعون – گرچه در تحلیل نهایى – پدیده هایى اجتماعى هستند، اما اول و بیش‏ از هر چیز دیگرى، پدیده هایى طبیعى به شمار مى‌روند. توفان رعدآسا، اتفاقى است که به علت عناصر فیزیکى طبیعت به وجود مى‌آید و هیچ کس‏ – لااقل با پیش‏ رفت فعلى علوم طبیعى و تکنولوژى – قادر به ایجاد و یا جلوگیرى از آن نیست. ولى یک بحران مدرن چیست؟ یک بحران حاکى از این حقیقت است، که تعداد بسیار زیادى کالا تولید شده است. آن‌ها خریدارى نمى‌یابند و در نتیجه، تجارت و سپس‏ صنعت متوقف مى‌گردند. تولید کالا، تجارت و صنعت، همگى روابط اجتماع بشرى هستند. این خود انسان است، که کالا تولید مى‌کند و نیز خود انسان است که آن را مى‌خرد. مبادله، بین یک انسان با انسانى دیگر صورت مى‌گیرد و ما در میان عواملى که بحران جدید را به وجود مى‌آورند، پیشامدى جزیى نیز نخواهیم یافت که خارج از حوزه‌ى فعالیت انسان‌ها باشد. پس‏ این جامعه بشرى است، که هر چند وقت یک بار بحران را به وجود مى‌آورد. ولى در عین حال ما مى‌دانیم، که بحران تازیانه‌اى واقعى بر پیکر جامعه‌ى مدرن است؛ جامعه در وحشت به انتظارش‏ مى‌نشیند، با نومیدى با آن روبرو مى‌شود، و هیچ کس‏ آرزومند و خواستار آن نیست. به استثناى معدودى از دلالان زرنگ بازار سهام، که سعى مى‌کنند با خسارت دیگران هر چه زودتر خود را ثروت مندتر کنند و خود نیز کلا به آسانى زیر بار نمى‌روند، خیلى دست کم هم که بگیریم، بحران براى هر فرد ایجاد مشکل مى‌کند.

هیچ کس‏ طالب بحران نیست و معذالک بحران اتفاق مى‌افتد. انسان آن را با دستان خود مى‌آفریند، در حالى که آن را براى هیچ چیزى در این دنیا نمى‌خواهد. این جا ما در حقیقت با مساله‌اى مربوط به حیات اقتصادى مواجه مى‌شویم، که هیچ یک از شرکت کنندگان در آن قادر به توضیح آن نیستند. دهقان قرون وسطا در تکه زمین خود، از یک طرف احتیاجات لرد و از طرفى دیگر آن چه را که خواستار و محتاج بود، تولید مى‌نمود: گندم، گله‌ى گاو، و وسایل امرار معاش‏ براى خود و خانواده‌اش‏. لرد بزرگ قرون وسطایى آن چیزهایى را براى خود تولید مى‌نمود، که مى‌خواست و احتیاج داشت: گندم، گله‌ى گاو، شراب خوب، البسه خوب، غذا و وسایل تزئینى براى‌‌خود و خانواده‌اش‏. ولى اجتماع معاصر چیزى را تولید مى‌کند، که نه مى‌خواهد و نه به آن محتاج است: رکود اقتصادى. هر چند وقت یک بار، اجتماع وسایل امرار معاشى را تولید مى‌کند، که قادر به مصرف آن‌ها نیست. هر چند‌گاه، جامعه با قحطى مواجه مى‌گردد، در حالى که مخازن بسیارى مملو از محصولات غیر قابل فروش‏ هستند. احتیاجات و امکانات رفع آن‌ها، هدف و ماحصل کار، دیگر با یک دیگر وفق نمى‌یابند. چیزى تیره و مرموز وارد شده و میان‌شان فاصله انداخته است.

اجازه دهید مثال دیگرى از زندگى امروز انتخاب کنیم. مثالى که همه از آن مطلع هستند، اما فقط کارگران سراسر جهان خیلى خوب با آن آشنا مى‌باشند: بیکارى. بیکارى نیز مانند بحران، چیزى کم‌تر از سیلابى بزرگ نیست که هر چند وقت یک بار جامعه را گرفتار خود مى‌سازد و کمابیش‏ عارضه‌ى مداوم و پایدارى است که حیات اقتصادى امروز را هم راهى مى‌کند. کارگرانى که بهترین سازمان‌ها را داشته، بهترین حقوق‌ها را گرفته و از اعضاى بیکار خود مراقبت مى‌کنند، نیز هر ساله، هر ماهه، و در هر هفته‌ى سال متوجه زنجیرى ناگسستنى از آمار بیکاران مى‌گردند. ممکن است تعداد بیکاران به طرزى عمده تغییر یابد، ولى هرگز حتا براى یک لحظه نیز به صفر نزول نمى‌کند. هر بار که این مرض‏ مهیب و مزمن طبقه‌ى کارگر، آن قدر گسترش‏ مى‌یابد که دستگاه هاى قضایى خود را مجبور به مداخله در آن مى‌بینند، میزان ناتوانى جامعه‌ى امروزى در مقابله با آن آشکارتر مى‌شود. پس‏ از بحث بسیار، این گونه مشورت‌ها بر حسب عادت به تصویب قطعنامه‌اى مبنى بر تحقیق و رسیدگى در مورد تعداد واقعى بیکاران ختم مى‌گردد. آن‌ها به طور کلى به ارزیابى شدت بیمارى رایج اکتفا مى‌کنند؛ درست مانند اندازه گیرى سطح آب یک سیلاب، به وسیله‌ى میزان سنج. حداکثر، مسکن ضعیفى به شکل اعانه براى بیکارى تجویز مى‌گردد، تا تاثیرات این پدیده را کم‌تر کند. بدون آن که حتا تلاشى براى از بین بردن منشاء این بیمارى انجام گیرد. این مسکن نیز اغلب به خرج کارگران شاغل تمام مى‌شود.

در اوایل قرن نوزدهم، پیامبر بزرگ بورژوازى انگلیس‏، مالتوس‏ کشیش‏، با خشونت خستگى ناپذیرى که خاص‏ وى بود، اعلام کرد: «اگر کارگر قادر نباشد که از خویشاوندانش‏ که حقى به گردنشان دارد، قوت روزش‏ را به دست آورد و اگر جامعه نیازى به کار وى نداشته باشد، او که در جهانى به دنیا آمده که دیگر امکان اشتغالى براى او ندارد، حق حتا یک ذره غذا را هم نداشته و در واقع متعلق به این جهان نمى‌باشد. در سفره‌ى گسترده‌ى ضیافت طبیعت، هیچ مکانى براى وى در نظر گرفته نشده است. طبیعت به وى فرمان مى‌دهد، که ناپدید شود و بلافاصله فرمان خود را به مورد اجرا مى‌گذارد.» جامعه‌ى امروزى با چهره‌ى مزورانه‌ى «اصلاح گر اجتماعى» ویژه‌اش‏، ظاهرا به یک چنین رک گویى خشنى، ترش‏ رویى مى‌کند؛ اما در واقع، این جامعه اجازه مى‌دهد تا پرولتاریاى بیکار «که کار وى مورد احتیاج نیست»، از این دنیا دیر یا زود به نحوى »ناپدید گردد«. این امر در طى هر بحران توسط آمار مربوط به کاهش‏ سلامت عمومى، افزایش‏ مرگ و میر اطفال، افزایش‏ دست برد به مالکیت، مشهود مى‌گردد.

… افزون بر این‌ها، علاج بیکارى هنوز توسط اجتماع معاصر کشف نگشته است. و با وجود این، بیکارى نه یک قانون اولیه‌ى طبیعت و نه یک نیروى طبیعى فیزیکى و یا قدرتى مافوق الطبیعه، بلکه صرفا‌‌محصول روابط اقتصادى انسانى است. در این‌جا ما یک بار دیگر با معمایى اقتصادى و با اتفاقى‌که هیچ کس‏ آگاهانه خواستارش‏ نیست، مواجه مى‌گردیم که به‌ هر حال متناوبا – به همان ترتیبى که یک پدیده‌ى طبیعى بر سر مردم نازل مى‌شود – اتفاق مى‌افتد.

ما احتیاجى نداریم، که حتا به این گونه اتفاقات زندگى فعلى چون رکود و یا بیکارى – این فجایع و رویدادهاى غیر معمولى – رجوع کنیم. افکار عمومى کنونى، بر این است که این اتفاقات، استثنایى بر قاعده‌ى اوضاع حاکم است. پس‏ اجازه دهید، در عوض‏ به معمولى‌ترین مثال زندگى امروز – چیزى که در هر کشورى خود را هزاران بار تکرار مى‌کند – توجه کنیم: نوسانات قیمت کالاها، که چیزى ثابت و تغییر ناپذیر نیست، بلکه به عکس‏ هر روز و حتا هر ساعت بالا و پایین مى‌رود. بگذارید روزنامه‌اى برداریم و صفحه‌ى مبادلات کالاى آن را ورق بزنیم. در این جا ما با تغییرات قیمت‌هاى روز قبل مواجه مى گردیم. قیمت گندم: در صبح نازل، هنگام ظهر قدرى بالاتر و در هنگام تعطیل بازار قدرى بالاتر و یا پایین‌تر مى‌شود. چنین چیزى در مورد مس‏، آهن، شکر، دانه‌ى روغنى، و انگور هم صادق است. وضع در مورد سهام شرکت‌هاى گوناگون صنعتى و قرضه هاى خصوصى یا دولتى نیز همین طور است.

نوسانات قیمت‌ها در‌حیات اقتصادى فعلى، اتفاقى دایمى، هر روزى و «معمولى» است. ولى در نتیجه‌ى همین نوسانات، موقعیت مالى صاحبان همه‌ى این کالاها، هر روز و هر ساعت تغییر مى‌کند. اگر قیمت پنبه افزایش‏ یابد، آن گاه ثروت همه‌ى تجار و کارخانه دارهایى که ذخیره‌ى پنبه در انبارهایشان دارند، افزایش‏ مى‌یابد. اگر قیمت‌ها نزول کنند، ثروت آنان نیز کم‌تر مى‌شود. اگر قیمت مس‏ بالا رود، آن وقت سهام داران معدن مس‏، همگى ثروت مندتر مى‌شوند. اگر قیمت کاهش‏ یابد، آن‌ها کم چیزتر مى‌گردند. بنابراین، به علت نوسانات ساده‌ى قیمت‌ها و در نتیجه‌ى نوسانات بازار مبادله، مردم مى‌توانند در طول چند ساعت میلیونر و یا گدا شوند و البته در این مکانیسم، سوداگرى با خصوصیت کلاه بردارى خود حضور دارد. در گذشته، مالک قرون وسطایى، هم راه با محصول خوب و یا بد، ثروت مند‌تر و یا فقیرتر مى‌گردید؛ یا به صورت راهزنى با غارت اموال مسافران، مى‌توانست خود را ثروت مند کند؛ و یا مى‌توانست با تحت فشار قرار دادن بیش‏تر بردگان خود و ازدیاد ساعات کار آن‌ها، ثروت خود را افزایش‏ دهد؛ که البته این روش‏ آخرى در آن زمان، مطمئن‌تر و مقدم‌تر بود.

امروزه، اما شخص‏ مى‌تواند بى آن که کارى کند، بدون آن که انگشتى تکان دهد، بى آن که واقعه‌اى طبیعى اتفاق افتد، و بدون آن که کسى به کس‏ دیگر چیزى دهد، غنى یا فقیر گردد. نوسانات قیمت‌ها هم چون حرکت‌هایى مرموز که توسط عاملى نامریى پشت سر جامعه انجام مى‌شوند، سبب تغییر و تحولات مداوم در توزیع ثروت اجتماعى مى‌گردند… مع الوصف‌ قیمت کالاها و حرکت آنان آشکارا، امورى بشرى مى‌باشند و نه جادویى. هیچ کس‏ جز خود انسان با دستان خود، کالاها را تولید نکرده و قیمت‌هایشان را تعیین نمى‌کند. در حالى که در این جا نیز، یک بار دیگر نتیجه‌ى اعمال ما چیزى است، که نه قصد آن را داشتیم و نه خواستار‌‌آن بودیم. در این‌جا، دوباره این نیاز و هدف و نتیجه‌ى فعالیت‌هاى اقتصادى بشر است، که به طرز تکان دهنده‌اى با یک دیگر در تضاد افتاده‌اند.

چگونه‌ چنین چیزى اتفاق مى‌افتد و چه قوانین سیاهى در پشت سر انسان، باعث ایجاد چنین نتیجه‌ى عجیبى از فعالیت‌هاى اقتصادى بشر امروزى مى‌شوند؟ فقط با تجزیه و تحلیلى علمى مى‌توان این مسایل را مطالعه نمود. لازم است که این معماها به وسیله‌ى تحقیقى جدى، تفکرى عمیق، تجزیه و تحلیل و قیاس‏ حل شوند، تا روابط پنهانى‌اى که به وجود آورنده‌ى این واقعیت که نتیجه‌ى فعالیت‌هاى اقتصادى انسان با نیات، خواسته ها و به طور خلاصه با آگاهى وى مطابقت نمى‌کند، بررسى گردند. بدین سان مشکلى که در مقابل تحقیق علمى قرار دارد، به عنوان عدم آگاهى انسان نسبت به حیات اقتصادى جامعه‌اش‏ تعریف مى‌گردد و این جاست که ما به دلیل آنى تولد علم اقتصاد دست مى‌یابیم…

اجازه دهید به یک اویکوس‏ یونانى – اقتصاد برده دارى خانوادگى عهد باستان – یعنى اقتصادى که در عمل تشکیل دهنده‌ى یک واحد خرد، یک جهان کوچک بود، نظرى بیافکنیم. در این جا ما قادر خواهیم بود، تا عدم مساوات در سطح جامعه را مشاهده کنیم. فقر بدوى جاى خود را به رفاه ناشى از اضافه تولید انسان داده است. کار جسمانى چون بختکى براى یک عده و تن پرورى مزیتى براى عده‌اى دیگر شده است. کارگر، دارایى خصوصى غیر کارگر گشته است؛ رابطه‌ى ارباب و برده نیز تسلیم برنامه ریزى، سازمان اقتصادى، فرآیند کار و تقسیم آن گردیده است. راى ستم گرانه‌ى ارباب، اساس‏ آن و شلاق برده دار، ضمانت اجرایى آن مى‌باشد.

در املاک فئودالى قرون وسطا، تشکل استبدادى حیات اقتصادى، از همان اوایل امر، شکل قواعد مفصل سنتى را به خود مى‌گیرد که در آن برنامه ریزى، تقسیم کار، وظایف و حقوق هر کس‏، به وضوح و دقت تعریف گشته است. در آستان این دوره‌ى تاریخى، سند زیبایى که قبلا به آن توجه نمودیم، «کاپى تولار دو ویل» شارلمان – که هم چنان بشاشت و خوش‏ طبعى از آن تراوش‏ مى‌کند – به طور مستى انگیزى براى وفور لذایذ جسمانى که تولید آن‌ها تنها هدف حیات اقتصادى است، مى‌درخشد. در پایان دوره‌ى فئودالى، ما با قانون مشئوم بیگارى و پرداخت پول که توسط لردهاى فئودال آزمند بر سرف‌ها تحمیل شده بود، مواجه مى‌گردیم. قانونى که در قرن پانزدهم، جنگ‌هاى دهقانى آلمان را به وجود آورد و دویست سال بعد، دهقان فرانسوى را به حد جانور رقت بارى تبدیل کرد که مبارزه براى احقاق حقوق مدنى‌اش‏، تنها به وسیله‌ى به صدا در آوردن آژیر انقلاب کبیر فرانسه ممکن شد. ولى تا زمانى که جاروى انقلاب، این زباله هاى فئودالى را به دور نریخته بود، رابطه‌ى مستقیم ارباب و بنده، با تمام نکبت خود، به روشنى و سرسختى شرایط اقتصادى فئودالى را – هم چون سرنوشتى که از پیش‏ مقدر شده باشد – تعیین مى‌نمود.

امروزه، ما هیچ ارباب، برده، لرد فئودال و بنده‌اى نمى‌شناسیم. آزادى و مساوات در برابر قانون، لااقل در میان دول بورژوایى قدیمى تر، تمام روابط مستبدانه را از بین برده است. در مستعمرات – آن طور که همه مى‌دانیم – بردگى و بندگى توسط همین دولت‌ها بر پا شده است. ولى در خانه‌ى خود بورژوازى، رقابت آزاد به عنوان تنها قانون روابط اقتصادى حکومت مى‌کند و هر گونه برنامه و سازمان از اقتصاد ناپدید گشته است. البته اگر به موسسات مجزاى خصوصى، به کارخانه‌اى مدرن و یا دستگاهى بزرگ که شامل کارخانجات و کارگاه ها مى‌باشد – مانند کروپ و یا موسسات زراعى بزرگى که در آمریکاى شمالى وجود دارد – بنگریم، با دقیق ترین تشکیلات، مفصل ترین تقسیم کار و ماهرانه ترین برنامه ریزى‌هایى که بر پایه‌ى آخرین اطلاعات علمى بنا شده‌اند، روبرو مى‌گردیم. این جا هر چیزى به طرزى منظم در جریان است، گویى که ترتیب و نظم آن توسط جادو صورت گرفته و اداره‌ى آن توسط یک اراده و یک هوشیارى انجام مى‌پذیرد. لیکن بلافاصله پس‏ از ترک کارخانه و یا مزرعه‌ى بزرگ، ما در محاصره‌ى هرج و مرج قرار مى‌گیریم. در حالى که واحدهاى بى شمار – و امروزه یک موسسه‌ى خصوصى، حتا غول آساترین نوع آن نیز – فقط بخشى از یک ساختمان بزرگ اقتصادى که سراسر کره ارض‏ را در بر مى‌گیرد، مى‌باشند، داراى حداکثر نظم ممکن هستند. موجودیت تمام به اصطلاح اقتصادهاى ملى، یعنى اقتصاد جهانى، کاملا بى سازمان است. در این موجودیتى که اقیانوس‏ها و قاره ها را در آغوش‏ مى‌گیرد، هیچ گونه برنامه ریزى، آگاهى و کنترلى وجود ندارد و فقط تصادم کور نیروهاى ناشناخته و بى قید و بند، سرنوشت اقتصادى بشر را به طرزى بلهوسانه به بازى گرفته است. البته امروزه نیز فرمان روایى پر قدرت بر تمامى کارگران مرد و زن حکومت مى‌کند: سرمایه. ولى شکلى که حاکمیت سرمایه به خود گرفته، استبدادى نیست، بلکه هرج و مرج است.

و مسئول این واقعیت که اقتصاد جامعه‌ى بشرى، تولید کننده‌ى نتایجى مرموز و غیر قابل پیش‏ بینى براى مردم درگیر در آن است نیز دقیقا این هرج و مرج مى‌باشد. همین هرج و مرج است، که باعث مى‌شود حیات اقتصادى نوع بشر، چیزى ناشناخته و بیگانه و غیر قابل کنترل باشد. قوانین حاکم بر این هرج و مرج را مى‌یابد به همان طریقى دریابیم، که پدیده هاى طبیعى خارج را تجزیه و تحلیل مى‌کنیم، ‌یعنى به همان طریقى که سعى مى‌کنیم تا به درک قوانین حاکم بر قلمرو حیات گیاهى و حیوانى، شکل گیرى لایه هاى سطح کره‌ى ارض‏ و جنبش‏هاى اجرام آسمانى نایل گردیم. تحلیل علمى مى‌باید آن مقاصد و قواعدى که بر حیات اقتصادى بشر بدون برنامه ریزى حاکم بوده است را کشف کند.

اکنون مى‌باید معلوم شده باشد، که چرا اقتصاددانان بورژوا قادر به توضیح ماهیت علم خود نیستند و نمى‌توانند انگشت بر روى زخم باز موجودیت اجتماعى بگذارند و ناتوانى ماهوى آن را محکوم نمایند. تشخیص‏ و تصدیق این که هرج و مرج، انگیزه‌ى حیاتى نیروى حاکمیت سرمایه است، یعنى که هم زمان حکم مرگ آن را اعلام کرد و روزهاى عمر آن را قابل شمارش‏ دانست. اینک روشن شده است، که مدافعان علم رسمى سرمایه با استفاده از انواع نیرنگ‌هاى لفظى براى غامض‏ نمودن تمامیت موضوع کوشش‏ مى‌کنند و در منحرف نمودن تحقیق پیرامون جوهر اصلى آن مى‌کوشند؛ خود را صرفا با ظواهر خارجى مشغول مى‌کنند و به جاى اقتصاد جهانى، به بحث در مورد «اقتصاد ملى» مى‌پردازند. در اولین قدم براى درک اقتصاد – و حتا با اولین مفروضات اساسى آن – راه هاى اقتصاد بورژوایى و پرولتاریایى از یک دیگر جدا مى‌گردند. با اولین سئوال – هر چه قدر هم که ممکن است در وهله‌ى اول، در رابطه با مبارزه‌ى اجتماعى جارى امروز، مجرد و غیر علمى به نظر آید – پیوند مخصوصى بین اقتصاد به عنوان یک علم و پرولتاریاى جدید به عنوان یک طبقه‌ى اجتماعى بسته مى‌شود.

(شش)

اگر از بینشى که در بالا کسب کردیم، حرکت کنیم، آن وقت سئوالات مختلفى روشن خواهند شد که در غیر این صورت ممکن بود غامض‏ به نظر آیند.

اول: مساله‌ى قدمت اقتصاد حل شده است. علمى که هدفش‏ کشف هرج و مرج تولید سرمایه دارى است، مسلما نمى‌تواند پیش‏ از ظهور خود این شیوه‌ى تولیدى و پیش‏ از آن که همراه با قرن‌ها درد زایمان، تغییرات اقتصادى و سیاسى، شرایط تاریخى سلطه‌ى طبقاتى بورژوازى مدرن را فراهم سازد، به وجود آمده باشد.

بر طبق نظر پروفسور بوشر، ظهور نظام اجتماعى موجود، امرى ساده بود که البته با پدیده هاى اقتصادى گذشته چندان ربطى نداشت:‌ (نظام اجتماعى موجود) محصول تصمیمات ملوکانه و عقل والاى پادشاهان خودکامه بود. بوشر به ما مى‌گوید: «توسعه‌ى نهایى اقتصاد ملى» در اصل، ثمره‌ى تمرکز سیاسى است که همراه با ظهور سازمان دولتى ناحیه‌اى در اواخر قرون وسطا آغاز شد و اینک تکامل خود را در ایجاد دولت متحد ملى مى‌یابد. وحدت اقتصادى نیروها مقارن است با انعطاف منافع سیاسى خصوصى، به سمت اهداف عالى‌تر ملت به طور کل. در آلمان، این شاه زادگان مقتدر منطقه‌اى هستند – که بر خلاف اشراف زادگان شهر و روستا – خواستار تحقق ایده‌ى مدرن ملى مى‌باشند.»(بوشر، «ظهور اقتصاد ملى»، صفحه‌ى ۱۳۴) ما مى‌دانیم که از نظر یک پروفسور بورژوا، کلمه‌ى «اقتصاد ملى» ‌لغت پراکنى غلط اندازى است، که تعمدا به جاى تولید سرمایه دارى به کار مى‌رود.

ولى در بقیه‌ى اروپا نیز – در اسپانیا، پرتقال، انگلستان، هلند – قدرت شاه زادگى، اهداف شجاعانه‌ى مشابهى را به تحقق رسانید. «در تمام این سرزمین‌ها، اگر چه با شدت متفاوت، مبارزه با قدرت‌هاى مستقل قرون وسطا – اشرافیت بزرگ، شهرها، ایالات و شرکت‌هاى مذهبى و غیر مذهبى – به چشم مى‌خورد. مسلما مساله‌ى مبرم، نابود ساختن مراکز مستقل منطقه‌اى بود، که راه اتحاد سیاسى را مسدود مى‌کردند. ولى در اعماق جنبشى که به حکومت مطلقه پادشاهان منجر مى‌گردید، این ایده‌ى کلى قرار داشت: وظایف عظیمى که تمدن جدید با آن مواجه بود، اتحاد منظم تمامى مردم و اشتراک منافع آن‌ها را لازم مى‌ساخت و این تنها مى‌توانست بر پایه‌ى عمل اقتصادى مشترک به وجود آید.»(همان منبع(

در این جا ما با زیباترین نمونه‌ى شکوفایى تملق گویى روشن فکرانه مواجه هستیم، که قبلا در مورد پروفسورهاى آلمانى مشاهده نموده بودیم. بر طبق نظر پروفسور اشمولر، علم اقتصاد به فرمان استبداد آگاه پا به عرصه‌ى وجود نهاد. بنا به نظر پروفسور بوشر، تمامى شیوه‌ى تولید سرمایه دارى چیزى نیست، به جز نتیجه‌ى تصمیم شاهانه و برنامه هاى آسمان برافکن پادشاهان مستبد. در حقیقت اگر گمان ببریم، که مستبدین بزرگ اسپانیایى و فرانسوى و هم چنین حکام کوچک آلمانى در حین ستیز با ژنرال‌هاى یاغى پایان قرون وسطا و یا لشکرکشى‌هاشان به شهرهاى هلند، عامل محرکه‌ى برخى از این «ایده هاى تاریخى – جهانى» و یا «وظایف عظیم تمدن انسانى» بوده‌اند، مرتکب بى عدالتى بزرگى گشته‌ایم. واقعا که گاهى اوقات واقعیات تاریخى عملا واژگون مى‌شوند.

تشکیل دول بزرگ، که به طرز بورکراتیکى متمرکز شده بودند، براى شیوه‌ى تولید سرمایه دارى، پیش‏ شرطى واجب بودند. لیکن تشکیل آن‌ها، نتیجه‌ى الزامات جدید اقتصادى بود و شخص‏ مى‌تواند جمله‌ى پروفسور بوشر را وارونه کرده و صحیح‌تر بگوید: ایجاد تمرکز سیاسى «در اصل»، حاصل بلوغ «اقتصاد ملى» (یعنى تولید سرمایه دارى) بود.

این صفت مشخصه‌ى ابزار ناآگاه پیش‏ رفت تاریخى، نظیر استبداد – از این نظر که استبداد به طرز انکار ناپذیرى در این فرآیند تدارک تاریخى شرکت جست – است که نقش‏ مترقى خود را با چنان نادانى و ابلهى بازى کنند، که در هر زمان مناسب همین گرایشات مترقى را نیز محدود سازند. براى مثال، مستبدین ظل الله‌ى قرون وسطا، به شهرهاى متفق خود در مبارزه علیه اشرافیت فئودال، صرفا به عنوان ماده‌اى براى استثمار مى‌نگریستند و در اولین فرصت، این شهرها را دوباره به دست بارون‌هاى فئودال مى‌سپردند. نظیر این امر دوباره – کمى پس‏ از کشف قاره‌ى جدید‌ (آمریکا – مترجم) اتفاق افتاد: آن‌ها از همان آغاز، از این قاره‌ى مکشوفه با تمام جمعیت و فرهنگ‌اش‏ چیزى ندیدند، به جز ماده‌اى مناسب براى وحشیانه ترین، خشن ترین و ظالمانه ترین تاراج و چپاول؛ تا بدین طریق، «خزاین شاهانه» را به منظور «وظایف عظیم تمدن» در‌کوتاه ترین مدت ممکنه با شمش‏هاى طلا پر نمایند…

در حقیقت نیروهاى کاملا ‌‌متفاوتى در کار بودند: دگرگونى وسیع حیات اقتصادى مردمان اروپا در اواخر قرون وسطا صورت گرفت و شیوه تولیدى جدیدى را به منصه‌ى ظهور رسانید.

پس‏ از کشف آمریکا و راه آبى به دور آفریقا، یعنى پس‏ از کشف راه دریایى به هندوستان، شکوفایى بى سابقه و نیز تغییر مسیر راه هاى تجارتى به بار آمد و امر در هم ریختن فئودالیسم و سلطه‌ى اصناف‌ بر شهرها تسریع گشت. اکتشافات کشورهاى گسترده، اشغال و غارت آنان، ورود فلزات قیمتى از قاره‌ى جدید، تجارت وسیع ادویه با هندوستان، تجارت عظیم برده – که سیاهان آفریقا را به کار در مزارع آمریکا مى‌کشاند -، تمامى این عوامل در مدت زمان کوتاهى ثروت جدید و امیال تازه‌اى در اروپاى غربى به بار آورد. کارگاه کوچک صنعت گر، با هزار و یک محدودیتى که داشت، به ترمزى بر افزایش‏ ضرورى تولید و پیش‏ رفت سریع آن مبدل گشت. بازرگانان بزرگ با گرد آوردن صنعت گران در کارگاه هاى بزرگ خارج از حوزه‌ى قضایى شهرها، بر این مانع فایق آمدند؛ و صنعت گران تحت نظارت بازرگانان و آسوده از مقررات محدود کننده‌ى اصناف، سریع‌تر و بهتر تولید کردند.

در انگلستان، شیوه‌ى‌‌‌تولیدى جدید با انقلابى در کشاورزى ‌‌آغاز گردید. شکوفایى صنایع پشم در فلاندرز هم راه با تقاضاى زیاد براى پشم، اشرافیت روستایى انگلستان را تشویق نمود تا زمین‌هاى زراعى را به چراگاه­هاى گوسفند تبدیل کند. در طول این فرآیند، دهقانان انگلیسى در وسیع ترین مقیاس‏ قابل تصور، از خانه و مزارع خویش‏ بیرون رانده شدند. رفرماسیون نیز‌ به همین گونه عمل نمود. پس‏ از ضبط مالکیت ارضى کلیسا – که یا اهدا شدند و یا به وسیله‌ى نجباى دربار و سوداگران فسق گردیدند – تعداد بسیارى از دهقانانى که در این زمین‌ها زندگى مى‌کردند، بیرون رانده شدند. بدین ترتیب صاحبان کارخانجات و سرمایه داران کشاورزى، ذخیره‌ى انبوهى از پرولتاریاى فقر زده یافتند، که خارج از هر گونه مقررات صنفى و فئودالى قرار داشت. پس‏ از یک دوران طولانى نکبت بار، این نفرین شدگان بیچاره که در به در شده بودند و یا به عنوان کارگر در کارگاه هاى عمومى تحت زجر و آزار پلیس‏ و قانون قرار گرفته بودند، به رنجبرى براى طبقه‌اى جدید پرداختند و در پناهگاه دستمزد ماوى گزیدند. به زودى پس‏ از آن، انقلاب بزرگ تکنولوژى رخ داد و افزایش‏ استفاده از کارگران روز مزد غیر متخصص‏ در کنار صنعت گران متخصص‏ – اگر نه به عنوان جانشین کامل آن‌ها – را ممکن ساخت.

جوانه زدن و بلوغ روابط جدید در همه جا با موانع فئودالى و شرایط نکبت بار مواجه گشت. اقتصاد طبیعى، که فئودالیسم بر پایه‌ى آن استوار بود و از جوهره‌اش‏ ناشى شده بود – و نیز فقیر شدن توده هاى وسیع مردم به علت فشار بى وقفه‌ى نظام سرواژ – مجارى داخلى تولید کالایى را محدود مى‌کردند. در عین حال اصناف، مهم ترین عامل تولید – یعنى نیروى کار – را مقید کرده و به زنجیر کشیده بودند. دستگاه دولتى، که به تعداد نامحدودى اجزاى سیاسى تقسیم گردیده بود، نمى‌توانست امنیت عمومى را تضمین نماید و هرج و مرج تعرفه‌ى گمرکى و مقررات تجارى، در راه تجارت و شیوه‌ى تولیدى نوین، در هر قدم مانع و وقفه ایجاد مى‌نمود.

بدیهى بود که بورژوازى نوخاسته‌ى اروپاى غربى، به عنوان نماینده‌ى صنعت و تجارت آزاد جهانى، ناگزیر بود که این موانع را به طرقى نابود سازد؛ مگر آن که بخواهد وظیفه‌ى تاریخى – جهانى خود را کاملا نفى نماید. در انقلاب کبیر فرانسه، بورژوازى بیش‏ از آن که فئودالیسم را کاملا خرد کند، ابتدا در زمینه‌ى فکرى با فئودالیسم تصفیه حساب نمود. و بدین ترتیب در زمانى که بورژوازى براى ایجاد دولت جدید طبقه‌ى سرمایه دار با دولت قرون وسطایى مبارزه مى‌کرد، علم جدید اقتصاد به عنوان یکى از مهم ترین سلاح‌هاى ایدئولوژیک بورژوازى به وجود آمد. نظام در حال توسعه‌ى تولیدى، ابتدا به شکل ثروت سریع الحصول و جدیدى که جامعه‌ى اروپاى غربى را لبریز مى‌ساخت، ظاهر گشت؛ این ثروت از منابع پر سودتر و ظاهرا تمامى ناپذیرى به دست آمده بود، که با متدهاى استثمار طایفه سالارى فئودالى کاملا تفاوت داشت، خاصه آن که این متدها ایام خوش‏ خود را سپرى کرده بودند. فرخنده ترین منبع این فراوانى در ابتدا، نه خود این شیوه‌ى جدید، بلکه پیش‏ گام آن – رشد عظیم در تجارت – بود. به این دلیل است، که نخستین سئوالات اقتصادى در مراکز تجارت جهانى – در جمهورى‌هاى تجارى توان گر ایتالیا و اسپانیا – مطرح شدند و براى حل آن‌ها کوشش‏ به عمل آمد.

ثروت چیست؟ چه چیز کشورى را فقیر یا آن را ثروت مند مى‌سازد؟ پس‏ از آن که مفاهیم کهنه‌ى جامعه‌ى فئودالى در گرداب روابط جدید، اعتبار سنتى خود را از دست داده بودند، این سئوال مساله‌اى جدیدى را طرح مى‌کرد. ثروت، طلایى است که شخص‏ مى‌تواند با آن همه چیز بخرد. این تجارت است، که ثروت را تولید مى‌کند. دولى ثروت مند خواهند شد، که قادرند مقدار زیادى طلا وارد کرده و نگذارند ذره‌اى از آن از کشور خارج شود. تجارت بین المللى، فتوحات استعمارى در «دنیاى جدید»، صنایعى که براى صدور تولید کالا تولید مى‌کردند، این‌ها اقداماتى هستند که مى‌باید تشویق شوند. ورود محصولات خارجى که طلا را به خارج از کشور سرازیر مى‌کند، باید منع گردد. این‌ها اولین تعالیم اقتصاد بودند، که در اواخر قرن شانزدهم در ایتالیا مطرح شدند و در قرن هفدهم در انگلستان و فرانسه محبوبیت کسب کردند. این حکمت با تمام خامى آن، معرف اولین گسست آشکار با عقاید فئودالى اقتصاد طبیعى و اولین نقد قاطع آن بود. این حکمت براى نخستین بار، تجارت، تولید کالایى و در نتیجه سرمایه را کمال مطلوب جلوه داد و این اولین برنامه‌ى سیاسى باب طبع بورژوازى جوان نوخاسته بود.

به زودى به جاى بازرگانان، این سرمایه داران تولید کننده‌ى کالا بودند که پا به صحنه نهادند؛ ولى هنوز بسیار محتاطانه و در هیات نوکران ژنده پوش‏ اتاق کفش‏ کن‌‌شاه زادگان فئودال. روشن گران فرانسوى قرن هیجدهم اعلام کردند، که ثروت به هیچ وجه طلا نیست. طلا صرفا واسطه‌ى مبادله کالا است. پنداشتن فلزى درخشان به عنوان عصاى سحرآمیز مردم و دول، پندار بیهوده و بچه گانه‌اى است. آیا این فلز قادر است، که هنگام گرسنگى مرا سیر کند؟ آیا مى‌تواند هنگام یخ بندان، مرا از سرما محافظت کند؟ آیا داریوش‏، پادشاه پارس‏، هنگامى که خزاین طلا در دست داشت، از تشنگى زجر نبرد و آیا مشتاقانه حاضر نبود که این خزاین را با جرعه‌اى آب عوض‏‌کند؟ خیر، ثروت موهبت طبیعت، به صورت غذا و مایحتاجى است که شاه و گدا نیازهاى خود را با آن‌ها برآورده مى‌سازند. هر چه مردم با تجمل بیش‏ترى نیازهاى خود را ارضا کنند، دولت ثروت مندتر خواهد بود؛ زیرا که مالیات بیش‏ترى به جیب خواهد زد.

و گندم نان، نخى که با آن لباس‏ مى‌ریسیم، چوب و سنگ معدنى که خانه و ابزار مى‌سازیم، را چه فراهم مى‌سازد؟ کشاورزى! این کشاورزى است و نه تجارت، که منبع اصلى ثروت را تشکیل مى‌دهد! توده‌ى جمعیت زراعى، دهقانان، آنان که براى دیگران ثروت خلق مى‌کنند، باید از استثمار فئودالى رها شده و به خوشبختى ارتقا یابند! (سرمایه دار نفس‏ کوتاهى کشیده به آرامى مى‌افزاید: تا من بتوانم براى کالاى خود خریدارى پیدا کنم.) لردهاى بزرگ زمین دار و بارون‌هاى فئودال باید تنها کسانى باشند، که مالیات بپردازند و دولت را تقویت نمایند؛ زیرا تمام ثروتى که از کشاورزى عاید مى‌گردد، در دست‌هاى ایشان جریان مى‌یابد! (سرمایه دار موذیانه با خود نجوا مى‌کند: بدین ترتیب من که آشکارا ثروتى تولید نمى‌کنم، مجبور نخواهم شد که مالیات بپردازم!) تنها کافى است که کشاورزى و کار در مزرعه، از قیودات فئودالیسم رها شوند تا چشمه‌ى ثروت بتواند با همه سخاوت طبیعى خود براى دولت و ملت فوران کند. در این هنگام است که بزرگ‌ترین خوشى براى تمام مردم فرا خواهد رسید و هماهنگى طبیعت بار دیگر در جهان برقرار خواهد گشت.

ابرهاى توفان زا، طلایه‌ى توفان باستیل، در این تعالیم روشن گران آشکارا به چشم مى‌خورد. به زودى بورژوازى سرمایه دار خود را به اندازه‌ى کافى قدرت مند احساس‏ نمود، تا نقاب اطاعت از چهره بردارد و مبارزه طلبانه به صحنه آید، آشکارا تغییر شکل سراپاى دولت را بر اساس‏ امیالش‏ طلب کند. آدام اسمیت در اواخر قرن هیجدهم اعلام مى‌کند، که کشاورزى به هیچ وجه تنها منبع ثروت نیست. هر کارگر مزدگیر، که در تولید کالایى درگیر است، ثروت تولید مى کند! ‌(آدام اسمیت گفت هر کارى، و بدین ترتیب نشان داد که او و پیروانش‏ تا چه اندازه به بلندگوهاى بورژوازى تبدیل شده‌اند. از نظر او و اخلاف‌اش‏، کارگر، ماهیتا کارگرى مزدگیر براى سرمایه دار است!) زیرا که کارگر مزدگیر علاوه بر مزد ضرورى – که براى حفظ خود مى‌آفریند – هم چنین براى صاحب ملک، اجاره و اضافه بر آن، براى ثروت مند کردن صاحب سرمایه – یعنى کارفرما – سود تولید مى‌کند. و ثروت افزایش‏ مى‌یابد، هر چه تعداد بیش‏ترى کارگر در کارگاه ها به زیر دست سرمایه‌ درآیند و تقسیم کار بین آن‌ها به طریقى شدیدتر و جزیى‌تر اجرا گردد.

پس‏ هماهنگى واقعى طبیعت و ثروت واقعى ملل این بود: هر کار خود را‌(به سه مولفه) تقسیم مى‌کند؛ به مزد براى کارگران، که آن‌ها را به سختى زنده نگاه داشته و وادار مى‌کند که به کار مزدى ادامه دهند؛ به اجاره، که حیات آسوده‌اى براى صاحب ملک فراهم مى‌سازد؛ و به سود، که کارفرما را در احوال مناسبى قرار مى‌دهد تا بتواند کار و کسب خود را حفظ کند. بدین طریق بدون استفاده از شیوه هاى خشن فئودالیسم، معاش‏ همه کس‏ تامین مى‌گردد. لذا «ثروت ملل» زمانى رونق مى‌گیرد، که ثروت کارفرماى سرمایه دار افزایش‏ یابد. کارفرمایى که همه چیز را رو به راه کند، کسى که شیره‌ى منبع طلایى ثروت – یعنى کارگر مزد گیر – را بکشد. پس‏: مرگ بر زنجیرها و قید و بندهاى ایام خوش‏ کهن و نیز مرگ بر اقدامات محافظتى پدرانه‌اى که اخیرا توسط دولت برقرار شده است. و در عوض‏ رقابت آزاد، آزاد گشتن دست سرمایه‌ى خصوصى، و تمامى دستگاه دولتى و مالیاتى در خدمت کارفرمایان سرمایه دار. در بهترین دنیاى ممکن، همه چیز بهترین خواهد شد!

و این سپس‏، انجیل عارى از هر گونه نقاب اقتصادى بورژوازى گردید؛ علم اقتصاد به قدرى لخت شده بود، که اندام واقعى خود را نشان مى‌داد. البته کلیه‌ى طرح‌ها و پیشنهادات اصلاحى بورژوازى به دول فئودال، به همان طریق نکبت بارى شکست خوردند که تمام تلاش‏ هاى تاریخى براى ریختن شراب تازه در بطرى‌هاى کهنه. آن چه را که نیم قرن وصله کارى عملى نکرده بود، چکش‏ انقلاب در ظرف بیست و چهار ساعت به انجام رسانید. این فتح قدرت سیاسى بود، که طرق و وسایل سلطه‌ى بورژوازى را به دست‌اش‏ سپرد. ولى اقتصاد، مانند تمام نظریات فلسفى و قانونى و اجتماعى عصر روشن گرى، اول و بالاتر از هر چیز یک متد کسب آگاهى و یک منبع آگاهى طبقاتى بورژوایى و بدین طریق، شرطى اولیه و انگیزه‌اى براى عمل انقلابى بود. حتا در فرعى ترین شاخه هایش‏، وظیفه‌ى بورژوایى بازسازى جهان، از عقاید کلاسیک اقتصاد سیاسى تغذیه شد. در انگلستان، در دوره‌ى توفانى و شدید مبارزه براى تجارت آزاد، بورژوازى دلایل خود را از زرادخانه‌ى اسمیت و ریکاردو دریافت کرد. اصلاحات دوره‌ى اشتاین هاردنبرگ – شارن هورست (در آلمان در دروه‌ى بعد از ناپلئون) نیز عقاید خود را از تعالیم اقتصاددانان کلاسیک انگلستان گرفت. این اصلاحات، تلاشى بود تا کثافات فئودالى پروس‏ را – پس‏ از ضرباتى که در ژنا از ناپلئون دریافت کرده بود – زنده سازد. ماروتیس‏، اقتصاددان جوان آلمانى، در سال ۱۸۱۰ نوشت که آدام اسمیت پس‏ از ناپلئون قدرت مندترین حاکم اروپا بود.

اگر در این مقطع درک کنیم، که چرا علم اقتصاد تنها یک قرن و نیم پیش‏ به وجود آمد، آن وقت با سنگ محکى که به دست آورده‌ایم قادر خواهیم شد که سرنوشت بعدى آن را نیز تعیین کنیم. اگر اقتصاد، علمى است که با قوانین مشخص‏ شیوه‌ى تولیدى سرمایه دارى سر و کار دارد. پس‏ علت وجودى و عمل کرد آن نیز به طول عمر این شیوه وابسته خواهد بود و همین که عمر این شیوه‌ى تولیدى به سر رسد، اقتصاد نیز پایه‌ى خود را از دست خواهد داد. به عبارت دیگر، به مجرد این که اقتصاد پر هرج و مرج سرمایه دارى جاى خود را به نظام اقتصادى با برنامه و سازمان یافته‌اى – که به طور سیستماتیک توسط تمام نیروى کار بشریت هدایت و تنظیم مى‌شود – بدهد، اقتصاد نیز به عنوان یک علم وظیفه خود را به اتمام رسانیده است. پیروزى طبقه‌ى کارگر مدرن و تحقق سوسیالیسم، پایانى خواهد بود بر اقتصاد به عنوان یک علم. در این جا ما رابطه‌ى خاص‏ بین اقتصاد و مبارزه طبقاتى پرولتاریاى مدرن را مشاهده مى‌کنیم.

اگر توضیح قوانین حاکم بر ظهور، رشد و گسترش‏ شیوه تولید سرمایه دارى، وظیفه و موضوع علم اقتصاد است، پس‏ ناگزیر نتیجه مى‌شود که پیگیرى علم اقتصاد کشف قوانین نزول سرمایه دارى را لازم مى‌آورد. سرمایه دارى نیز چون شیوه هاى تولیدى گذشته، ابدى نیست، بلکه یک دوره‌ى تاریخى گذرا، و پله‌اى از نردبان پایان ناپذیر تکامل اجتماعى مى‌باشد. تعالیم مربوط به ظهور سرمایه دارى، منطقا مى‌باید خود را به تعالیم مربوط به نزول سرمایه دارى تبدیل کنند؛ علم مربوط به شیوه‌ى تولیدى سرمایه دارى به اثبات علمى سوسیالیسم تبدیل مى‌گردد؛ و ابزار تئوریک آغاز سلطه‌ى طبقاتى بورژوازى مبدل به اسلحه‌اى مى‌گردد، که در مبارزات طبقاتى انقلابى براى رهایى پرولتاریا به کار گرفته مى‌شود.

البته این بخش‏ دوم مساله‌ى کلى اقتصاد، به وسیله‌ى عقلاى طبقات بورژواى فرانسه و انگلستان حل نگردید، چه رسد به علماى این طبقه در آلمان. نتایج نهایى علمى که شیوه‌ى تولید سرمایه دارى را بررسى مى‌کند، توسط شخصى استخراج گردید که از همان آغاز در برج دیدبانى پرولتاریا قرار گرفت: کارل مارکس‏. براى اولین بار سوسیالیسم و جنبش‏ کارگرى مدرن بر سنگ بناى نابود نشدنى بینش‏ علمى بنیان گردیدند.

قدمت سوسیالیسم به عنوان ایده آل رفاه عمومى کمونیستى و نظام اجتماعى اید‌ه آلى که بر مبناى مساوات و هم بستگى تمام بشریت بنا گردیده باشد، به هزاران سال مى‌رسد. در میان اولین حواریون مسیحیت، در بین فرقه هاى مذهبى مختلف قرن وسطا، در جنگ‌هاى دهقانى، ایده آل سوسیالیسم هم واره به عنوان ریشه‌اى ترین بیان طغیان علیه جامعه‌ى معاصر نمایان گردیده است. لیکن سوسیالیسم به عنوان یک ایده آل که تحت هر گونه شرایط تاریخى مورد حمایت واقع مى‌شد، تنها رویاى زیباى معدودى شیفته و مجذوب بود، رویایى طلایى که هم چنان تصویر خیالى رنگین کمان در آسمان، دور از دسترس‏ قرار داشت.

در اواخر قرن هیجدهم و اوایل قرن نوزدهم، در واکنش‏ به وحشت و ویران گرى ناشى از سرمایه دارى در حال رشد، ایده‌ى سوسیالیسم براى اولین بار – در حالى که از جانب یک قدرت واقعى حمایت مى‌شد – فارغ از تعصبات فرقه گرایانه‌ى مذهبى ظاهر گشت. ولى حتا در آن زمان نیز، سوسیالیسم اساسا تنها یک رویا و اختراع چند مغز جسور نبود. اگر به اولین پیشاهنگ طغیان‌هاى انقلابى‌اى که توسط پرولتاریا به حرکت در آمد، یعنى به گراشوس‏ بابوف – که در دوران انقلاب کبیر فرانسه کوشید تا به وسیله‌ى کودتا، قهرا مساوات اجتماعى را برقرار سازد – گوش‏ فرا دهیم، آن وقت در خواهیم یافت که تنها استدلالى که او براى دفاع از آرمان‌هاى کمونیستى خود ارائه مى‌دهد، بى عدالتى شدید نظام موجود مى‌باشد. در مقالات و جزوات پر شور و نیز در دفاعیاتش‏ در مقابل دادگاهى که وى را به مرگ محکوم نمود، او هرگز نکوشید نظام معاصر را مورد انتقاد قطعى قرار دهد. انجیل سوسیالیسم وى متشکل است از: کیفرخواستى علیه جامعه، طرد رنج، عذاب، نکبت بارى و تحقیر توده‌ى زحمت کشى که از محصول کارش‏ مشتى مفت خور ثروت مند شده بر جامعه حکومت مى‌کنند. از نظر بابوف، تنها این امر که‌ نظام اجتماعى موجود مستحق نابود شدن بود، کفایت مى‌کرد. بدین معنى که صرف وجود گروهى مصمم، که قدرت دولتى را به دست بگیرد و رژیم مساوات را برقرار سازد – درست مثل ژاکوبین‌ها که در سال ۱۷۹۳ قدرت سیاسى را کسب کردند و جمهورى بر پا ساختند – براى سرنگونى نظام اجتماعى موجود حتا در صد سال پیش‏تر کافى بود.

در سنوات ۱۸۲۰ و ۱۸۳۰، عقاید سوسیالیستى با اصالت و هوشیارى بیش‏ترى توسط متفکرین بزرگ ارائه گردید: سن سیمون و فوریه در فرانسه و اوئن در انگلستان. آن‌ها خود را بر پایه‌ى متدهاى دیگرى استوار مى‌ساختند، اما در اصل نحوه‌ى استدلال‌شان با بابوف ‌یک سان بود. البته هیچ یک از افراد فوق الذکر، حتا به جزیى ترین وجه نیز، فکر تسخیر انقلابى قدرت را براى تحقق سوسیالیسم به خاطر راه ندادند. بلکه بر عکس‏، آن‌ها هم چون تمامى نسل بعد از انقلاب کبیر فرانسه، از دگرگونى‌هاى اجتماعى و سیاست مایوس‏ شده و هواخواه جدى تبلیغات و وسایل صلح آمیز گردیدند. با این همه، فرضیه‌ى سوسیالیسم نزد همگى آن‌ها یک سان و در واقع اساسا فقط به صورت یک طرح بود؛ چشم اندازى ناشى از ذهن خلاقى بود، که تحقق آن را به منظور نجات بشریت معذب از جهنم نظام بورژوایى، تجویز مى‌کرد.

بدین ترتیب، عقاید سوسیالیستى، على رغم قدرت انتقادى و ایده آل‌هاى آتیه پرداز خود، بر روى مبارزات و جنبش‏هاى زمان خود اثر قابل ملاحظه‌اى نگذاردند. بابوف هم راه با تعداد انگشت شمارى از دوستانش‏ در امواج ضد انقلاب نابود گشت و در صفحات تاریخ انقلابى، جز نقشى درخشنده و کوتاه اثرى از خود به جاى نگذاشت. سن سیمون و فوریه موفق شدند، که از پیروان مستعد و فعال خود، فرقه هایى ایجاد کنند. پیروانى که پس‏ از افشاندن بذرهاى غنى و حاصل خیز عقاید اجتماعى، انتقاد و تجزیه، به دنبال مزارع سرسبز راه هاى جداگانه‌اى در پیش‏ گرفتند. از میان همگى آن‌ها، آوئن بیش‏ترین نفوذ را در توده‌ى پرولتاریا به دست آورد. هر چند پس‏ از جلب گروه نخبه‌ى کارگران انگلیسى در سال‌هاى ۱۸۳۰-۱۸۴۰، نفوذ وى نیز بدون باقى گذاشتن ردپایى از‌‌‌بین رفت.

نسل جدیدى از رهبران سوسیالیست در دهه‌ى ۱۸۴۰ ظاهر شدند: ویتلینگ در آلمان و پرودن و لویى بلانش‏ و بلانکى در فرانسه. خود طبقه‌ى کارگر نیز مبارزه علیه چنگال سرمایه را آغاز کرده بود. مبارزه طبقاتى با طغیان‌هاى ابریشم بافان لیون در فرانسه و جنبش‏ چارتیستى در انگلستان شروع شده بود. اما بین جنبش‏هاى خود به خودى توده هاى استثمار زده و نظریه هاى مختلف سوسیالیستى، هیچ رابطه‌ى مستقیمى وجود نداشت. توده هاى پرولتاریاى شورشى، هدف سوسیالیستى در پیش‏ چشم نداشتند. نظریه پردازان سوسیالیست نیز نمى‌کوشیدند، که عقاید خود را بر پایه‌ى مبارزه‌ى سیاسى طبقه‌ى کارگر بنا کنند. سوسیالیسم آن‌ها مى‌باید توسط ابزار زیرکانه‌اى اختراع شده بود، برقرار مى‌گردید؛ نظیر «بانک مردم» پرودن و یا «انجمن‌هاى تولیدى» لویى بلانش‏. تنها سوسیالیستى که به مبارزه‌ى سیاسى به عنوان نقطه عطفى براى تحقق انقلاب اجتماعى مى‌نگریست، بلانکى بود. این امر او را در آن زمان تنها نماینده‌ى واقعى پرولتاریا و منافع طبقاتى‌اش‏ ساخت. هر چند سوسیالیسم او نیز اساسا یک طرح بود، که به عنوان ثمره‌ى اراده‌ى آهنین اقلیتى انقلابى و در نتیجه‌ى کودتاى انقلابى همین اقلیت هر زمان، بنا به اراده، قابل حصول بود.

سال ۱۸۴۸، عالى ترین نقطه و نیز حساس‏ ترین لحظه‌ى انواع سوسیالیسم قدیمى از آب در آمد. پرولتاریاى پاریس‏، تحت تاثیر سنن مبارزات انقلابى گذشته و تحریک نظام‌هاى فکرى سوسیالیستى گوناگون، از عقاید گنگى در مورد یک نظام اجتماعى عادلانه، پشتیبانى مى‌نمود. به مجرد آن که سلطنت بورژوایى لویى فیلیپ سرنگون گشت، کارگران پاریس‏ از رابطه‌ى مناسب نیروها استفاده کردند و از بورژوازى هراسناک خواستند تا «جمهورى اجتماعى» و «تقسیم کار جدیدى» را عملى سازد. به حکومت موقت، یک دوره‌ى‌ سه ماهه فرصت داده شد، تا این خواسته ها را بر آورد. براى مدت سه ماه، کارگران گرسنگى کشیدند و صبر کردند، در حالى که بورژوازى و خرده بورژوازى مخفیانه خود را مسلح و آماده‌ى خرد کردن کارگران مى‌کردند. مهلت، با کشتار ژوئن به پایان رسید و این کشتار، ایده آل «جمهورى اجتماعى» – که در هر زمانى، بنا به اراده قابل حصول بود – را در خون پرولتاریاى پاریس‏ غوطه ور کرد. در عوض‏، سلطه‌ى سیاسى بورژوازى و گسترش‏ استثمار سرمایه دارى را تحت امپراتورى دوم برقرار ساخت.

ولى در عین حال، در شرایطى که به نظر مى‌آمد سوسیالیسم نوع قدیم براى همیشه زیر سنگرهاى ویران قیام ژوئن دفن شده است، ایده‌ى سوسیالیسم توسط مارکس‏ و انگلس‏ بر پایه‌ى کاملا جدیدى قرار گرفت. هیچ یک از این دو براى استدلال به نفع سوسیالیسم به جستجوى کمبودهاى اخلاقى نظام موجود نپرداختند. هم چنین آن‌ها نکوشیدند که با اختراع طرح‌هاى جدید و وسوسه انگیز، مساوات اجتماعى را قاچاقى وارد کشور کند. آن‌ها به بررسى روابط اقتصادى جامعه پرداختند. در آن جا، در خود قوانین حاکم بر هرج و مرج سرمایه دارى، مارکس‏ برهان واقعى آرمان‌هاى سوسیالیستى را کشف نمود. در حالى‌که اقتصاددانان کلاسیک فرانسوى و انگلیسى، قوانینى را کشف ‌کرده بودند که بر طبق آن‌ها اقتصاد سرمایه دارى زندگى و رشد‌‌مى‌نماید، مارکس‏ یک قرن بعد، کار آن‌ها را از جایى که رها کرده بودند، ادامه داد. او کشف نمود، که چگونه همین قوانین تنظیم کننده‌ى اقتصاد فعلى، سبب سقوط آن (سرمایه دارى) خواهد گشت: این امر توسط هرج و مرج فزاینده و ایجاد زنجیره‌اى از فاجعه هاى اقتصادى و سیاسى که موجودیت خود جامعه را بیش‏تر و بیش‏تر در معرض‏ خطر قرار مى‌دهد، صورت مى‌گیرد. همان طور که مارکس‏ نشان داد، گرایشات درونى توسعه‌ى سرمایه دارى در نقطه‌ى مشخصى از تکامل‌شان، انتقال به شیوه‌ى تولیدى با برنامه‌اى را ضرورى مى‌سازند که آگاهانه توسط تمامى نیروى کار جامعه سازمان داده مى‌شود، تا از این طریق تمامى جامعه و تمدن بشرى در اثر تناقضات و هرج و مرج غیر قابل کنترل، منهدم نگردد. سرمایه با بسیج تعداد روز افزون گورکنان آینده‌ى خود – پرولتاریا – گسترش‏ سلطه‌ى خود به همه‌ى کشورها کره‌ى ارض‏، با برقرارى یک اقتصاد جهانى پر هرج و مرج و با شالوده ریزى براى هم بستگى پرولتاریاى همه‌ى کشورها در یک قدرت انقلابى جهان – که سلطه‌ى طبقاتى سرمایه را به دور خواهد ریخت – فرا رسیدن این ساعت قطعى را با سرعت روز افزونى تسریع مى‌کند. سوسیالیسم دیگر تجربه‌اى نبود، که در هر کشور توسط گروه منفردى از کارگران، هر یک در تله‌ى خویش‏، عملى شود. سوسیالیسم دیگر طرح و یا خیالى زیبا نبود. سوسیالیسم به عنوان برنامه سیاسى عملى مشترک تمامى پرولتاریاى جهانى، یک ضرورت تاریخى گردید؛ چرا که سوسیالیسم نتیجه‌اى از فعل و انفعالات خود قوانین گسترش‏ سرمایه دارى است.

اینک باید آشکار شده باشد، که چرا مارکس‏ تعالیم اقتصادى خود را خارج از محدوده‌ى رنگ و رو رفته‌ى اقتصاددانان رسمى قرار داده، آن‌ها را نقدى بر اقتصاد سیاسى نامید. قوانین حاکم بر هرج و مرج سرمایه دارى و انهدام آنى آن، که توسط مارکس‏ توسعه داده شد، تنها تداوم منطقى علم اقتصادى است که توسط محققین بورژوا آفریده شده است. اما تداومى که در نتایج نهایى‌اش‏ با مبادى حرکت عقلایى بورژوازى در تضاد متخاصم است. حکمت مارکسى، فرزند اقتصاد بورژوایى است، که تولدش‏ در ازاى مرگ مادر میسر شد. در نظریه‌ى مارکسیستى، علم اقتصاد به کمال مى‌رسد، لیکن به عنوان یک علم پایان نیز مى‌یابد. و آن چه به‌دنبال آن مى‌آید – جدا از تکمیل جزییات نظریه‌ى مارکسیستى – تنها حلول نظریه در عمل است، یعنى مبارزه‌ى پرولتاریاى جهان براى برقرار ساختن نظام اقتصادى سوسیالیستى. تکمیل اقتصاد به عنوان یک علم، وظیفه‌اى تاریخى – جهانى است، که عبارت ‌است از کاربرد آن در سازمان دهى اقتصاد با برنامه‌ى جهانى. آخرین فصل اقتصاد، انقلاب اجتماعى پرولتاریاى جهان خواهد بود.

پیوند ویژه بین اقتصاد و طبقه‌ى کارگر جدید، رابطه‌اى متقابل است. اگر از طرفى، علم اقتصاد آن طور که توسط مارکس‏ تکمیل گشت، بیش‏ از هر علم دیگرى براى روشن گرى پرولتاریا لازم است؛ آن گاه از سوى دیگر، پرولتاریا با آگاهى طبقاتى، این روزها تنها مستمع پذیرایى است که مى‌تواند مفاهیم اقتصادى را درک کند. کواس‏ نیس‏ و بویس‏ گیلبرت در فرانسه و آدام اسمیت و ریکاردو در انگلستان، در حالى که آوار ویرانه هاى جامعه‌ى کهنه‌ى فئودالى در مد نظرشان بود، نظام بورژوایى جوان را با غرور و اشتیاق بررسى نمودند. آن‌ها با اعتماد به دوره‌ى هزار ساله‌ى سلطنت بورژوازى و هماهنگى اجتماعى «طبیعى آن» بدون ترس‏ و با چشمان عقابى خود عمق قوانین کاپیتالیسم را تحت نظر قرار دادند.

تاثیر افزایش‏ یابنده‌ى جدال طبقاتى و خاصه قیام ژوئن پرولتاریاى پاریس‏، مدت‌هاست که ایمان جامعه‌ى بورژوایى را نسبت به خداوندگارى خود از بین برده است. از آن رو که بورژوازى میوه‌ى درخت دانش‏ را چشیده و از تضادهاى طبقاتى مدرن با خبر گردیده است، خود از برهنگى کلاسیکى که آفرینندگان اقتصاد سیاسى ترسیم کرده و در معرض‏ دید تمامى جهان قرار داده‌اند، نگران مى‌باشد. بورژوازى از این حقیقت آگاه گردیده، که سخن گویان پرولتاریاى معاصر سلاح مرگ بار خود را در زرادخانه اقتصاد سیاسى ساخته و پرداخته‌اند.

بدین ترتیب بود، که نه تنها اقتصاد سوسیالیستى، بلکه اقتصاد بورژوایى نیز – تا بدان جا که زمانى یک علم واقعى بود – ده ها سال در گوش‏هاى کر صاحبان مال موعظه خواندند. پروفسورهاى بورژوا که نمى‌توانند مفاهیم پیش‏ کسوتان بزرگ خود را درک کنند – و حتا کم‌تر از آن قادرند که آموزش‏هاى مارکسیستى را که از آن‌ها ناشى شده‌اند و مضافا ناقوس‏ مرگ جامعه‌ى بورژوایى را به صدا در مى‌آورد – بپذیرند، خورش‏ بى مزه‌اى به خورد انسان مى‌دهند که از بقایاى ملغمه‌اى از مفاهیم علمى و لغت پراکنى‌هاى عمومى تهیه شده است. آن‌ها به هیچ وجه قصد کشف گرایشات واقعى سرمایه دارى را نداشته، بلکه بالعکس‏ مى‌کوشند تا با ایجاد پرده‌اى مه آلود از سرمایه دارى به عنوان بهترین و تنها نظام اقتصادى ممکن دفاع کنند.

اقتصاد، علمى که جامعه‌ى بورژوازى‌‌آن را طرد و فراموش‏ کرده است، تنها مى‌تواند در میان پرولتاریاى داراى آگاهى طبقاتى، گوش‏ شنوا پیدا کند؛ تا در میان آن‌ها، نه تنها درکى نظرى، بلکه هم زمان فعالیت عملى را نیز بیابد. گفته‌ى معروف لاسال اول و مهم تر از هر چیز، در مورد اقتصاد صادق است: «وقتى علم و کارگران، این دو قطب مخالف جامعه، یک دیگر را در آغوش‏ کشند، آن گاه تمام موانع اجتماعى را در بازوان خود خرد خواهند کرد.«

* * *

برگرفته از: دفتر هشتم «نگاه»، مه ۲۰۰۱،

مطالبی دیگر از همین نویسنده
 
پربیننده ترین
 
 
 
 
   
 
 © 2017 تمام حقوق برای وبسایت اتحاد محفوظ است. info@etehad.se