جمعه ۰۳ آذر ۱۳۹۶ , ۰۹:۰۱:۴۹ به وقت تهران
 
سخن هفتە
آیا کارگران می‌توانند پس‌اندار، صرفه‌جویی و قناعت کنند؟
شنبه, ۵ام دی, ۱۳۹۴

کارل مارکس

ترجمه­ی: باقر پرهام و احمد تدین

مبادله بین کارگر و سرمایه‌دار یک مبادله‌ی ساده است، که هر طرف در آن معادلی را به دست می‌آورد: یکی پول و دیگری کالا. و قیمت این کالا دقیقا برابر پول پرداخت شده در ازای آن است. سرمایه‌دار از این مبادله‌ی ساده یک ارزش مصرفی به دست می‌آورد: در اختیار گرفتن کار دیگری. از لحاظ کارگر- که در مبادله‌ی خدمت در حکم فروشنده است- شکل و چگونگی مصرف نهایی کالایی که از وی خریداری شده، درست مثل هر کالا یا هر ارزش مصرفی دیگر، به خودی خود اهمیتی ندارد. مهم این است که وی از کارآمدی خاص یا مهارتی ویژه برخوردار است و همان را برای فروش عرضه می‌کند.

… اگر سرمایه‌دار صرفا به در اختیار گرفتن توانایی‌ کار کارگر راضی بود، بی آن‌ که در عمل کارگر را به کار وا دارد – یعنی مثلا فقط به این قانع می‌شد که کار او را برای خودش ذخیره کند یا مانع دست­رسی رقبا به کار وی شود، مثل مدیر تئاتری که خوانندگان را برای یک فصل می‌خرد، نه برای آن‌که بخوانند، بلکه برای آن ‌که در تئاتر رقیب نخوانند­- در این صورت مبادله در شکل کامل آن روی می‌داد. پولی که کارگر دریافت می‌کند نوعی ارزش مبادله‌ای، یعنی مقدار معینی از شکل عام ثروت است؛ … ارزش مبادله‌ای کالای او ربطی به چگونگی مصرف خریدار از این کالا ندارد، بلکه با مقدار کار عینیت ‌یافته در آن مربوط می‌شود؛ و این مقدار کار عینیت ‌یافته در این ‌جا همان مقداری است، که برای تولید خود کارگر لازم است. ارزش مصرفی عرضه شده از سوی کارگر، در واقع توانایی وجودی او یا ظرفیت جسمانی اوست که جدا از وجود کارگر موجود نیست. پس کار عینیت یافته در ارزش مصرفی عرضه شده از سوی کارگر همان مقدار کار عینی جسما لازمی که نه تنها برای بقای قالب مادی نیروی کارگر، یعنی وجود خود او، بلکه برای رشد و توسعه‌ی این وجود لازم است. بر اساس همین مقدار کار مادی لازم برای بقای وجود کارگر است، که ارزش مبادله‌ای کار او – یعنی دستمزد پولی وی­ در مبادله‌ای کار و سرمایه تعیین می‌شود. در مباحث آینده شرح خواهیم داد، که چگونه دست­مزدها بر اساس زمان کار لازم برای بازتولید خود کارگر اندازه‌گیری می‌شوند؛ هر کالای دیگری هم همین‌ طور است و زمان کار لازم برای تولید آن اساس قرار می‌گیرد. اما تکرار آن مطلب در این ‌جا ضرورتی ندارد. اگر من در جریان گردش، کالایی را با پول مبادله کنم، تا با آن پول کالایی دیگر بخرم و نیازم را ارضاء کنم، این یک عمل به خودی خود کامل است. در مورد کارگر (که نیروی کار خود را می‌فروشد) نیز همین ‌طور است، با این تفاوت که کارگر امکان از سرگیری این جریان را دارد؛ زیرا وجود مادی او منبعی ا‌ست، که ارزش مصرفی کار وی پس از هر بار مصرف دوباره در آن تجدید می‌شود: پس نیروی حیاتی او دائما آماده­ی مبادله با سرمایه است. کارگر مانند هر نفس زنده یا عامل دیگری که در جریان گردش داخل می‌شود، یک ارزش مصرفی که با پول – یعنی با شکل عام دارایی­- مبادله‌اش می‌کند؛ ولی او پولی را که از این طریق به دست می‌آورد، صرف خرید کالایی می‌کند، که برای برآوردن نیازهای وی ضرورت دارند. او چون ارزش مصرفی خود را با پول – یعنی شکل عام دارایی مبادله می‌کند­- به نسبت پولی که دریافت کرده در دارایی عام سهیم می‌شود. البته نسبت‌های کمی مانند هر مبادله به نسبت‌های کیفی تبدیل می‌شوند.

… از آن‌جا که کارگر در مبادله‌ی کار و سرمایه، معادلی را به شکل پول، به شکل دارایی عام دریافت می‌کند، پس مانند هر طرف دیگر مبادله، از این نظر با سرمایه‌دار برابر است، یا دست‌کم به نظر می‌رسد. اما در واقع، این برابری هم از آغاز بی ‌بنیاد است؛ زیرا این مبادله‌ی به ظاهر ساده اساسا بر این فرض مبتنی است، که رابطه‌ی دو طرف رابطه‌‌ی کارگر و سرمایه‌دار است؛ یعنی رابطه‌ی کسی که دارنده‌ی ارزش مصرفی نوعا متفاوت از ارزش مبادله‌ای ا‌ست، در برابر کسی که دارنده‌ی ارزش مبادله‌ای … است.

… از نظر کارگر، این است که منظور از مبادله، ارضای نیازهای کارگر باشد. از نظر کارگر، عامل تعیین کننده‌ی مبادله، نفس ارزش مبادله‌ای نیست، بلکه ارضای نیازهای اوست. درست است که وی پولی به دست می‌آورد، اما این پول در واقع چیزی جز یک سکه و یک واسطه‌ی گذرای معامله نیست. پس آن‌ چه او در مبادله طالب آن است، نه ارزش مبادله‌ای یا ثروت، بلکه وسایل معیشت و ارزاق لازم برای بقای خود او و ارضای نیازهای جسمانی، اجتماعی و غیره‌ی اوست. مزد او در واقع معادل همان مقدار ارزاق و مایحتاج معیشتی یا کار عینیت یافته است، که قیمت آن‌ها با هزینه‌ی تولید کار او اندازه‌گیری می‌شود. او در ازای این وسایل و مایحتاج معیشتی، بخشی از قدرت کاری‌اش را می‌دهد. البته درست است که پول نقد حتا در گردش ساده ممکن است تبدیل به پول به طور کُلی (نماینده‌ی ارزش مبادله‌ای به طور مطلق و امکان بهره‌برداری از آن) بشود؛ یعنی ممکن است کارگر به جای مصرف پول در خرید مایحتاج لازم، پول دریافت شده را از گردش خارج کرده، به صورت نماینده‌ی عام ثروت ذخیره کند. از این لحاظ حتا می‌توان گفت که هدف مبادله‌ی کار و سرمایه و فرآورده­ای که کارگر از این طریق به دست می‌آورد، رسیدن به نوعی ارزش مصرفی – یعنی وسایل معیشت­ نیست، بلکه رسیدن به ثروت یا ارزش مبادله‌ای به معنای خاص کلمه است. اما از آن ‌جا که تنها راه رسیدن به ثروت به عنوان ارزش فی‌نفسه، خارج کردن فرآورده‌ها از گردش است، کارگر هم تنها هنگامی خواهد توانست محصول کار خود را به ارزش مبادله‌ای تبدیل کند، که از ارضای مادی نیازهای خویش چشم بپوشد و آن را فدای ثروت‌اندوزی به معنای عام کند. وی برای این کار مجبور به قناعت و صرفه‌جویی و کف‌نفس است، ناگزیر باید از مصرف خود بزند تا مقداری از محصول مبادله را کنار بگذارد. این تنها راه ثروت‌مند شدن بر پایه‌ی صرف مبادله‌ی کالاهای برابر در گردش ساده است. از خود گذشتگی و صرفه‌جویی می‌تواند به شکلی فعال‌تر هم ظاهر شود، که دیگر مولود گردش صرف نیست. این شکل از خود گذشتگی و ثروت­مند شدن هنگامی است، که کارگر ساعات فراغتش را فدا می‌کند و دائما به صورت کارگر با حدت تمام به کار می‌پردازد. یعنی در واقع امر، مبادله‌ی کار با سرمایه را مُدام تجدید می‌کند. چنین کارگری در واقع بسیار سخت‌کوش است و همین سخت­کوشی توام با کف­نفس است که سرمایه‌داران در جامعه‌ی کنونی از کارگران انتظار دارند و مُدام در گوش آنان – و نه در گوش خودشان­ می‌خوانند که: قناعت توان­گر کند مرد را! جامعه‌ی امروزی در واقع، درخواست خلاف انتظاری دارد؛ چرا که قناعت و کف­نفس را از کسانی می‌طلبد که مبادله برای‌شان وسیله‌ی معاش است نه وسیله­ی کسب ثروت. این توهم که سرمایه‌داران در حقیقت با کف­نفس و از خودگذشتگی سرمایه‌دار شده‌اند(١)، از اندیشه‌ها و انتظاراتی ا‌ست که در اوایل تکوین سرمایه بر پایه‌ی مناسبات فئودالی ناگزیر معنایی داشته است؛ امروزه دیگر هر اقتصاددان منصفی که نظری صائب داشته باشد، این نکته را می‌پذیرد و از توهم مذکور دست می‌کشد. کارگر باید پس‌انداز کند و هیاهوی زیادی درباره‌ی پس‌اندازهای بانکی و غیره به راه افتاده است. (حتا اقتصاددان‌ها هم اذعان دارند که هدف خاص کارگران از پس‌اندازهای بانکی، ثروت نیست، بلکه صرفا توزیع عاقلانه‌تر هزینه‌هاست؛ به نحوی که در پیری، بیماری، بحران‌ها و غیره، باری بر دوش نوان‌خانه‌ها، دولت، یا محکوم به گدایی و صدقه‌گیری نباشند؛ در یک کلام، هدف‌شان این است که در واقع بر خود طبقه‌ی کارگر تحمیل شوند، نه بر سرمایه‌داران، یعنی با بخور و نمیر خودشان بسازند و پس‌انداز کنند تا هزینه‌ی تولید کارگران به نفع سرمایه‌داران کاهش یابد. با وجود این، هیچ اقتصاددانی انکار نمی‌کند که اگر کارگران به طور عام – صرف ‌نظر از آن‌چه فرد کارگر می‌کند یا می‌تواند بکند تا از نوع خود متمایز باشد، که این خود فقط یک استثناء است نه قاعده­ زیرا این ‌گونه موفقیت‌های فردی جزء ذاتی طبقه­ی کارگر نیست) بنا شود از این قاعده پیروی کنند، ناگزیر از کاربرد وسایلی هستند که با هدف مورد نظر مغایرت دارد؛ زیرا (جدا از خساراتی که از این طریق بر مصرف عام وارد می‌آید – و خسارتی عظیم است­ و جدا از خسارتی که بر تولید و در نتیجه بر حجم و مقدار مبادلاتی که می‌توانند با سرمایه – یعنی با خودشان داشته باشند­- وارد می‌شود)، کارگران با این رفتار در واقع تا سطح ایرلندی‌هایی که بخور و نمیرشان به سطح حیوانی تنزل یافته، سقوط خواهند کرد؛ و حال آن ‌که امرار معاش و گذران زندگی تنها هدف و منظورشان در مبادله‌ی کار با سرمایه است. کارگر اگر در پی ثروت باشد، نه در پی امرار معاش و رسیدن به ارزش‌های مصرفی، ثروت و ارزش‌های مصرفی هر دو را از دست خواهد داد. به طور کُلی، اگر کارگر حداکثر سخت‌کوشی و کار را با حداقل مصرف شخصی هم­راه کند، یعنی تا آن ‌جا که می‌تواند از مصرف بپرهیزد و فقط به فکر پول در آوردن (پس‌انداز) باشد، نتیجه‌اش این خواهد بود که در برابر حداکثر کار، حداقل دست­مزد را دریافت دارد. او با تلاش‌هایش تنها سطح عام هزینه‌های تولیدی کار خود و در نتیجه قیمت عمومی آن را تنزل می‌دهد.(٢) کارگر تنها به طور استثنایی می‌تواند با قدرت اراده، توان جسمانی، مقاومت، حرص و آز و غیره، موفق شود ارزشی را که در ازای کارش دریافت کرده به پول تبدیل کند. و این استثنایی است بر شرایط زندگی طبقه­ی کارگر به طور کُلی. اگر همه با اکثریت کارگران سخت‌کوش باشند (هرچند که در صنعت جدید و در مهم‌ترین و توسعه ‌یافته‌ترین شاخه‌های تولیدی آن، سخت­کوشی در اختیار کارگران نیست)، باز هم ارزش کالای‌شان بالا نخواهد رفت و فقط کمیت آن – یعنی نتیجه‌ی ملوسی که از کار آن‌ها به عنوان ارزش مصرفی انتظار می‌رود­- افزایش خواهد یافت. و اگر همه‌شان هم به صرفه‌جویی و کف‌نفس تن در دهند، سطح دست­مزدها با یک کاهش عمومی فورا خود را متعادل خواهد کرد؛ چون پس‌انداز همگانی به سرمایه‌داران نشان می‌دهد، که به طور کُلی سطح دست­مزدها بالاست و کارگران بیش از معادل کالای‌شان و ظرفیت مصرفی کارشان دریافت می‌کنند.

مبادله‌ی کارگر با سرمایه‌دار، مبادله‌ی ساده‌ی کار و سرمایه‌ است. و در چنین مبادله‌ای علی‌الاصول هیچ‌ کس نمی‌تواند بیش از آن ‌چه از گردش خارج می‌کند، وارد آن کند. هم‌چنان که هیچ‌ کس نمی‌تواند بیش از آ‌ن چه وارد آن کرده است، خارج سازد. کارگر به صورت فردی فقط هنگامی می‌تواند سخت‌کوش‌تر از یک کارگر متوسط باشد (و بنابراین از سطح زندگی متوسط کارگری فراتر رود)، که دیگری به علت تنبلی، کم‌تر از حد متوسط کار کند. پس، کارگر اولی از آن‌ رو قادر به (کار بیش­تر) و صرفه‌جویی است، که کارگر دومی تن‌پرور است و وقت خود را هدر می‌دهد. حداکثری که او می‌تواند با سخت‌کوشی و از خودگذشتگی به طور متوسط به دست آورد، آن است که نوسان‌های قیمت را – کم و بیش در حدود قیمت‌های جاری­ بهتر تحمل کند؛ این گرچه تعادل مناسب‌تری در وضع او ایجاد می‌کند، اما هرگز به معنای ثروت نیست. راست­اش را بخواهیم، عنوان کردن چنین درخواست‌هایی درست به نفع سرمایه‌داران است؛ زیرا کارگران باید به هنگام رونق کار آن ‌قدر اندوخته کنند، که قادر به تحمل سختی‌ها و کاهش دست­مزدها به موازات کاهش ساعات کار در مراحل رکود باشند (که البته اگر اندوخته‌ها‌شان بیش­تر می‌بود، مزدها هم به همان نسبت پایین­تر می‌آمد)؛ یعنی چنین تقاضاهایی در واقع بدان ماند، که از کارگران بخواهیم همیشه به حداقل زندگی قناعت کنند تا سرمایه‌داران امکانات بیش­تری برای غلبه بر بحران‌ها و غیره داشته باشند؛ بدان ماند، که بخواهیم کارگران فقط ماشین‌هایی برای کار کردن باشند؛ آن هم ماشین‌هایی که مخارج تعمیرات آن‌ها از خودشان تامین می‌گردد. اگر چنین شود، کارگران در واقع به سطح حیوانیت تنزل خواهند کرد؛ حیوانیتی که حتا آرزوی دست­رسی به ثروت و گردآوری پول، این شکل عام ثروت، بر اساس تلاش‌های شخصی را نزد آنان غیرممکن خواهد ساخت. (در حالی که بهره‌مندی کارگر از لذات برتر، از جمله حتا لذت فکری و معنوی، تبلیغ در راه منافع خویش، اشتراک روزنامه‌ها، حضور در سخن­رانی‌ها، آموزش و پرورش کودکان، رشد و پرورش ذوق و سلیقه و غیره؛ یعنی خلاصه تنها راه‌های مشارکت در تمدن و فرهنگ، که وجه تمایز کارگر از برده است، تنها وقتی از نظر اقتصادی ممکن است که امکان گسترش حوزه‌ی بهره‌مندی‌های کارگران در ادوار رونق اجتماعی وجود دارد) و درست در همین مراحل است، که به کارگران توصیه می‌شود کف­نفس نشان بدهند و پس­انداز کنند. (بگذریم) از این که صرفه‌جویی و ریاضت‌کشی کارگران در واقع میدان دادن به لومپن پرولتاریا و ول­گردان و جیب‌برهاست، که به نسبت به تقاضا، عده‌شان زیاد می‌شود. کارگر اگر اندوخته‌هایش را در قلک‌های صندوق‌های پس‌انداز رسمی – که به همین منظور ایجاد شده‌اند­- بریزد، البته حداقل بهره به او تعلق خواهد گرفت و حداکثرش به سرمایه‌داران یا به دولت؛ یعنی که قدرت دشمنان کارگر زیادتر می‌شود و وابستگی طبقه­ی کارگر به آنان افزایش خواهد یافت؛ و اگر بخواهد اندوخته‌هایش را در بانک نگاه دارد و از بهره‌ی آن‌ها برخوردار شود، این خطر وجود دارد که در مواقع بحران همه را از دست بدهد؛ ضمن آن ‌که از استفاده از آن‌ها برای بهره‌مندی‌های شخصی‌اش هم بی ‌نصیب مانده و تنها سلطه‌ی سرمایه‌ را افزایش داده است. خلاصه از هر سو که بنگریم، پس‌انداز کارگر جز به نفع سرمایه‌دار نیست.

به فرض این که همه‌ی این‌ها ریاکاری بورژواهای «بشردوست»، که زمزمه‌ی «عواطف خداپسندانه‌شان» گوش کارگران را پُر کرده است نباشد، باید گفت سرمایه‌دار از قضا به شدت طالب صرفه‌جویی و پس‌انداز کارگران است، منتها فقط کارگران خودش؛ چون فقط آن‌ها به عنوان کارگر در برابر او قرار دارند و بقیه‌ی دنیای کارگری به هیچ‌ وجه مورد نظر او نیستند؛ زیرا از لحاظ منافع مادی وی، آن‌ها در واقع مصرف کننده‌اند. بنابراین، سرمایه‌دار – به رغم نصایح «مشفقانه»‌اش­ خواهد کوشید آنان را به مصرف بیش­تر وا دارد؛ او برای این ‌کار از هر وسیله‌ای استفاده می‌کند، از جمله تبلیغات در جهت بالا بردن جاذبه‌ی کالاهای خویش و قانع کردن کارگران به این‌ که نیازهای جدیدی دارند که باید ارضاء شوند و غیره. این جنبه از رابطه‌ی سرمایه و کار از عناصر بنیادی تمدن است، که توجیه تاریخی و نیز قدرت سرمایه‌‌ی معاصر متکی بر آن است. (تحلیل رابطه‌ی تولید و مصرف در فصل سرمایه و سود، و غیره خواهد آمد یا در فصل انباشت و رقابت سرمایه‌ها.) البته همه‌ی این‌ها ملاحظاتی کُلی و عمومی‌اند و فقط تا آن حد به بحث ما مربوط می‌شوند، که نشان دهند عبارت‌پردازی‌های سرشار از بشردوستی ریاکارانه‌ی بورژوایی چقدر متناقض‌اند. و چگونه اثبات کننده‌ی چیزی هستند، که دقیقا در صدد ابطال آنند: یعنی مبادله‌ی بین کارگر و سرمایه از مقوله‌ی گردش ساده است که کارگر در آن نه ثروت، بلکه وسایل معیشت خود را به دست می‌آورد که آن هم بی‌درنگ مصرف می‌شود. پیداست که قواعد مورد نظر این اقتصاددانان بشردوست با رابطه‌ی واقعی‌یی که عملا حاکم است، تضاد دارد. (این روزها بسیاری از اشخاص با نخوت تمام از شعار مشارکت کارگران در سود سخن می‌گویند. ما در بخش دست­مزدها یا کار مزدی به این مساله خواهیم پرداخت. مزایای خاص که همه از آن سخن می‌گویند، تنها به عنوان استثنایی بر قاعده می‌توانند مورد نظر باشند. این تجربه در حقیقت چیزی نیست، جز کوشش برای خریدن این یا آن سرکارگر به نفع کارفرما و علیه منافع طبقه‌اش، یا فلان حق‌العمل ‌کار و غیره؛ خلاصه برای تطمیع کسانی که کارگر ساده نیستند و بنابراین، رابطه‌ی کُلی حاکم بر مناسبات کارگر و سرمایه‌دار در موردشان صدق نمی‌کند. این روش ضمنا وسیله‌ای ا‌ست برای کلاه گذاشتن بر سر کارگران؛ چرا که در واقع بخشی از دست­مزدشان به عنوان مشارکت در سود در صورتی به آنان پرداخت خواهد شد، که کسب و کار رونقی داشته باشد و سودی در کار باشد.) اندوخته‌های کارگر (مانند هر اندوخته‌ی دیگری) یا فقط اندوخته است، یعنی پس‌انداز ساده‌ای است، که موقتا از گردش کنار گذاشته می‌شود تا دیر یا زود به درد کاری، تجملی یا خرید مایحتاجی بخورد و در نتیجه به مصرف برسد. (با چنین اندوخته‌ای، هم‌چنان که تا کنون نشان داده شد، کسی ثروت­مند نخواهد شد)؛ یا اندوخته‌ای است، که به صورت سرمایه‌ به کار خواهد افتاد، یعنی پولی ا‌ست که با آن کار دیگری خریداری می‌شود و از آن کار به عنوان ارزش مصرفی استفاده خواهد شد؛ این نشان می‌دهد که اولا کار سرمایه نیست، چون آن اندوخته‌ی کاری که اکنون تبدیل به سرمایه‌ شده، برای سودمند شد‌ن‌اش نیازمند عنصر کار است؛ و ثانیا کار یعنی اندوخته‌ی کار کارگر به ضد خودش، یعنی به سرمایه‌ای که از کار دیگری استفاده می‌کند، به چیزی غیر از کار، تبدیل می‌گردد؛ زیرا کار برای قرار گرفتن در برابر سرمایه به عنوان کار، باید غیر از سرمایه باشد؛ یعنی آن تضادی که قرار بود با ثروت­مند شدن کارگر از راه اندوخته و پس‌انداز از میان برداشته شود، دوباره به صورت جدیدی پیدا خواهد شد.

دیگر این که اگر فرض کنیم، که موضوع و محصول کارگر در مبادله‌ی کار و سرمایه‌، ارزش‌های مصرفی، وسایل معیشت برای ارضای نیازهای فوری، خلاصه برداشتی از ارزش‌های مصرفی به گردش در آمده برای مصارف شخصی که مانند هر موضوع مصرفی ضمن مصرف از بین خواهند رفت، نیست و می‌تواند به عنوان ارزش مبادله‌ی باقی بماند و حتا منشاء تولید ارزش بشود (فرضی که در قضیه‌ی امکان ثروت­مند شدن کارگر از راه پس‌انداز و صرفه‌جویی مستتر است)، در این صورت باید بپذیریم که از همان آغاز کار، دیگر کار به صورت عنصر کار و غیرسرمایه‌ با سرمایه‌ روبرو نیست، بلکه در واقع به صورت سرمایه‌ با سرمایه‌ روبروست. و حال آن ‌که سرمایه‌ با خودش تضادی ندارد و در برابر خودش قرار نمی‌گیرد؛ سرمایه‌ باید در مقابل خودش با کار روبرو شود، چون سرمایه‌، بنا به تعریف، غیر کار است و رابطه‌ای تضادآمیز است؛ اگر غیر از این می‌بود، مفهوم سرمایه‌ و رابطه‌ای که نامش سرمایه‌ است نابود می‌شد. منظور ما به هیچ وجه انکار این مطلب نیست، که در مواردی خود مالکان مستقیما کار می‌کنند و با هم مبادلاتی دارند؛ ولی چنین مواردی در جوامعی که سرمایه‌داری به شکل کامل خود وجود دارد، به چشم نمی­خورد. هر جا که سرمایه­داری توسعه یافته است، این گونه شکل‌ها از میان رفته‌اند. سرمایه‌ الزاما به ارزش مصرفی محضی با نام کار که غیرسرمایه است نیاز دارد (و به همین دلیل همه‌ی شکل های غیرسرمایه را به شکل کار تبدیل می‌کند).

برده نوعی ارزش مبادله‌ای محسوب می‌شود، اما کارگر آزاد به این معنا ارزش ندارد. ارزش کارگر آزاد همان نیروی کار اوست، که باید مبادله­اش کند. در این مبادله‌، این او نیست که نماینده‌ی ارزش مبادله‌ای ا‌ست، بلکه سرمایه‌دار رویاروی او نماینده­ی چنین ارزشی ا‌ست. همین فقدان ارزش یا بی ‌ارزشی، مقدمه‌ی عمل سرمایه‌ و شرط پیدایش کار آزاد به طور کُلی است… مادام که خود کارگر در حکم یک ارزش مبادله‌ای‌ است، امکان سرمایه‌داری صنعتی و توسعه یافته وجود ندارد. در برابر سرمایه، کارگر فقط حکم ارزش مصرفی محض، یعنی حکم کالایی را دارد که دارنده‌اش آن را شخصا در برابر ارزش مبادله‌ای (پول) مبادله می‌کند و این پول در دست‌های کارگر چیزی جز یک وسیله‌ی عام مبادله نیست، که فورا به مصرف می‌رسد.

باری، رابطه‌ی مبادله‌ای که کارگر در آن وارد می‌شود، فقط یک رابطه‌ی مبادله‌ی ساده است: کارگر در برابر ارزش مصرفی کار خویش پولی می­گیرد، که در واقع وسیله‌ی خرید مایحتاج اوست. میانجی‌گری پول بدین شکل، چنان که دیدیم، در رابطه‌ی مبادله‌ اهمیتی اساسی و ویژه دارد. این که می‌توان پول دریافت شده را تبدیل به پس‌اندازی کرد که در واقع پول یا ثروت به معنای عام کلمه است، نشان می‌دهد که رابطه‌ی آغازین رابطه‌ی ساده‌ی مبادله است: کارگر تا حدی می‌توان پس‌انداز کند و نه بیش­تر. و این صرفه‌جویی‌ها برای دست­رسی پیدا کردن به بهره‌مندی‌های بیش­تر است. اما از دیدگاه سرمایه‌، مهم این است که کارگر خیال کند پول­دار خواهد شد و همین خیال، انگیزه‌ی سخت‌کوشی وی خواهد بود. به همین دلیل، دامنه‌ی امکان تحقق اراده‌اش و حدودی که برای آن وجود دارد، تنها حدود صوری است.(۳)…

* * *

توضیحات:

١- اشاره‌ای است به تئوری ریاضت و سخت­کوشی از ناسائو سنیور در کتاب زیر priocipes fondamentaux,etc pp.307-8 {E,F}

٢- استدلال مارکس در این ‌جا بر این فرض مبتنی ا‌ست، که دست­مزد کارگر با محاسبه‌ی دقیق متوسط هزینه‌هایی که برای بازتولید خود کارگر یعنی تامین حداقل معیشت او در شرایط معین اجتماعی لازم است، پرداخت می‌شود. و به همین دلیل، می‌گوید اگر کارگر با ریاضت‌کشی به حداقل این حداقل معیشت قانع شود، در واقع سطح دست­مزد خود را به حداقل در برابر حداکثر کار و زحمت تقلیل خواهد داد.

٣- در این ‌جا دست­نوشته قطع می‌شود و صفحه بعد گُم شده است.

منبع: «گروندریسه»، جلد یکم، صفحات ٢۴۴ تا ٢۵۴؛

بازنویسی: سهراب. ن

مطالبی دیگر از همین نویسنده
 
پربیننده ترین
 
 
 
 
   
 
 © 2017 تمام حقوق برای وبسایت اتحاد محفوظ است. info@etehad.se