چهارشنبه ۰۱ آذر ۱۳۹۶ , ۲۰:۰۳:۳۰ به وقت تهران
 
خاطرات / صالح گویلی / مقالات
خاطراتی که با این عکس زنده شد!
پنج شنبه, ۳۰ام مهر, ۱۳۹۴

۱۲۳۴۲۰۱_۱۲۵۲۷۴۶۶۶۴۷۴۲۸۱۹_۶۶۷۱۴۷۱۹۴۹۴۳۹۵۹۰۰۵_n

گاهی یک موزیک یا یک منظره، گاهی یک قطعه عکس ، حتی یک بوی خوب موجب خاطرات زیبایی از دورانهای گذشته آدم میشود. چه تلخ چه شیرین آدمی را به آن دوران بر میگرداند و همه خاطراتش را از نو مثل صحنه های از یک فیلم، تند و تند از جلو چشم میگزراند. امروز همینطور شده بودم. دیدن اتفاقی عکس رفیق جانباخته جلال گویلی که تا حال دیده نشده است، بار دیگر بخشهای از زندگی دوران نوجوانیم را تداعی کرد. مثل یه انفجار از درون بود، همه چیز را زیرو کرد و بار دیگر صحنه و خاطرهای آن دوران وقتی هنوز یک نوجوان بودم جلو چشمم آورد. چقدر هم سریع به همه جا سر کشیدم، هر جا بودم، هر چه کرده بودم و همه آنچه که آن دوران اتفاق افتاده بود دوباره جلو چشمم رژه رفتند. چه سیاه یا سفید، چه تلخ چه شیرین در میان آن همه خاطرات گم شده ونمیدونستم به دنبال چی اینجا برگشتم. خیلی به خودم فشار آوردم تا بدونم داستان مشترک من با آن مرد بزرگ از کجا شروع شد ولی تنها صحنه های کوتاهی از او به خاطرم دارم. یکی از آنها زمان انتخابات بود. همه جلو مسجد ده جمع شده بودند. رای گیری میشد برای تآیین نمایندگان شهر سنندج . جلال آنجا تنومند و خوش اندام اسلحه ای بر دوش داشت و کناری ایستاده بود. او بیشتر نظاره گر اوضاع بود و گاهی با روشنگریهایش سخنای هم ایراد میکرد. وضعیت بشدت متشنجی بود. آخه اسلامیها هم بودند و مردم را وادار میکردند به نماینده آنها رای بدهند. او از ” صدیق کمانگر ، فریده قریشی” و غیره صحبت میکرد. صدیق کمانگر شخصیت خوش نامی بود . اجتیاج به تبلیغ برایش نبود. اسلامیها هم افراد خود را داشتند. چه دورانی بود، ولی چه زود گذشت . آن زمان فقط شنونده حرفهای او بودم. سنم نمی رسید مثل او باشم. حتی مثل او هم فکر نمی کردم. یک سال بعدش دنیای من هم تغییر کرد.فکرم عوض شده بود. سیر اتفاقات چنان سریع بود که خودم هم باورم نمی شد که چگونه زیر و رو شده ام. در سعی و تلاش این بودم که یکی از آنها بشوم ولی خانواده ام من را وادار به ترک دیار خودم کردند و به تهران نقل مکان کردم .در تابستان سال بعد خبر مرگش را شنیدم. او در روستای دلنشین کیلانه متولد شده بود، آنجا هم بزرگ شد و وقتی مزدوران سپاه پاسداران به روستا حمله کردند همانجا هم در درگیری با آنها کشته شد.

چه زود رفت، چه زود از ما گرفتنش. نه فقط خانواده محترمش بلکه در درجه اول این جامعه بود که یکی از صادقترین و بهترین مبارزین خود را از دست داد. با او میشد کارهای بزرگتری کرد. اگر او زنده بود، صف انسانیت قوی تر میبود، چون صداقت داشت، پاک و بی ریا بود. رفیق جلال یک پروژه سیاسی برای تغییر زندگی انسان بود. یک فعال مدافع حقوق انسان بود. چپ و عدالت خواه بود. او را باید نوشت ، اورا باید دوباره دوره کرد، او را باید به خاطر آورد. او یک انسان واقعی بود. اتوریته و محبوبیت خاصی در میان مردم داشت. حتی دشمناش از او حساب می بردند. پروژه او خیلی سنگین بود، کارهای او کار هر کسی نبود، مشغله های فکریش مثل خودش بزرگ بودند. او همه چیز داشت ولی از همه چیز دست برداشت، از منفعت مادی خود گذشت، از زن و فرزندش گذشت از لذتهای خانوده اش گذشت . به جای اینها فرزند همه شد. او دیگر دلسوز و مدافع همه مردم شده بود. در همان دوران در میان همرزمانش میشد دید چه صحنه هایی از انسانیت و اخلاق را به نمایش گذاشته است. یه جور خاصی بود، رفتارش با حرفهایش یکی بود. امروز وقتی رفقای عزیز آن دورانش که در قید حیاط هستند از او یاد می گویند ، از او به عنوان شخصیتی خاص، تک و نمونه و با ارزش یاد میکنند. این درجه از متعهد بودن به انسانیت و انسانی فکر کردن از خصوصیات برجسته اش بود. او برای مردم محروم و زحمتکش دل میسوزاند. دغه دغه سیاسی او همین طیف اجتماع بود. وقتی به او و آن پروژه سنگین سیاسی اش که او بر دوش میکشید، فکر میکنم، وقتی او را در بطن نا ملایمات دنیای امروز مقایسه میکنم، وقتی ایده و آرمانها و دلمشغولیهایش را با شرایط دنیای امروز میسنجم، تازه میفهمم که کردستان چه شخصیتهای در خود پرورش داده بود، تازه می دونم عضمت شخصیت این مرد تاریخی چه بی پایان بود.

جلال یک اسطوره بود، یک پیام بود، یک پیام برای بشریت، یک پروژه برای آزادی انسان بود. او میگفت: دنیای دیگری با مضمون و محتوای دیگر ممکن است، میگفت: میشه انسانی تر زندگی کرد، میگفت میشه رفاه و آسایش بین همه تقسیم کرد،او میگفت میشه مناسبات انسان را براساس انسانیت سازمان داد. میگفت: علم بهتر است ، طرفدار سرسخت سواد و آگاهی انسان بود، او طرفدار و مدافع برابری زن و مرد بود. او آگاه بود، میدانست خیلی هم میدانست از همین رو هم بود که مرتجعین محلی برای نابودیش صف بسته بودند. نمونه او کم نبود که با هم تشکیلات ” کومه له ” را درست کرده بودند. کردستان مملو از این شخصیتهای بزرگ بود که به منظور متحقق کردن این چنین ایده ها انسانی دست به مبارزه زده بودند ولی جکومت اسلامی ایران امکان حرف زدن و فعالیت آزاد را از آنها سلب کرد. حکومت اسلامی به همین دلیل بود وحشیانه به کردستان حمله ور شده بود. آنها برای کشتن آزادی و عدالت خواهی که جلال و هم رزمانش آن را براه انداخته بودند به کردستان هجوم کردند. متاسفانه رفیق جلال در اوایل تابستان ۵۹ در گر ما کرم جنگهای وسیعی که رژیم اسلامی به مردم کزدستان تحمیل کرده بود در همان زادگاه خود در درگیری با مزدورن سپاه جان عزیزش را فدای انسان و انسانیت کرد.

یادش گرامی
صالح گویلی

مطالبی دیگر از همین نویسنده
 
پربیننده ترین
 
 
 
 
   
 
 © 2017 تمام حقوق برای وبسایت اتحاد محفوظ است. info@etehad.se