دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶ , ۱۱:۱۷:۰۱ به وقت تهران
 
خاطرات
خاطره ای از روستای “شاسوار” تابستان سال۶۲
شنبه, ۱۸ام مهر, ۱۳۹۴

بعد از ماموریتی چند روزه در اطراف شهر سنندج، شب را در شاسوار که در منطقه ای بینا بینی به لحاظ امنیتی، واقع شده بود، سپری کرده و استراحت خوبی داشتیم. صبح که از خواب بیدار شدیم، بعد از صرف صبحانه ای ساده و مختصر، فرصت را غنیمت شمرده و از آن هوای گرم و دلچسپ استفاده کرده و همراه عثمان احمدی۲ (ئاره نان) و وریا احمدی ( ئاره نان)، برای آب تنی و لباس شستن عازم رودخانه ای که در کنار آبادی قرار گرفته بود، شدیم. آخر با وجود آن همه منابع طبیعی و ثروت در ایران، در بیشتر روستاهای کردستان نه برقی وجود داشت نه حمام و نه امکاناتی که نیازهای اولیه انسان را برآورده کنند. ما هم به ناچار مجبور بودیم که از طبیعت و داده های آن استفاده کرده و نیازهای خود را برآورده سازیم. با توجه به اینکه حضور ما در چنین روستاهایی موقت بود، این امکان برای ما وجود نداشت که خود به ساختن حمام و دیگر امکانات بهداشتی اقدام کنیم.

در کنار رودخانه آتشی برپا کرده و چند تکه سنگ را دور آن چیده و یک حلب بیست لیتری پر شده از آب را روی آن قرار دادیم. به این ترتیب، “دیوترم” ما آماده شده بود. از تکه سنگی تخت هم مانند تشت رختشویی برای شستن لباس ها استفاده کرده و همزمان از آواز خواندن، شوخی و بحثهای جدی هم غافل نبوده و لحظات جالبی را با همدیگر سپری کردیم. بعد از حمام کردن و شستن لباس ها، تقریبا موقع نهار شده بود و با احساسی خوب و دلپذیر، سرحال و قبراغ، به طرف روستا برگشتیم.
به اولین خانه ها که رسیدیم، صلاح میرزایی۳ (صلاحه سور) را دیدیم که در زیر سایه یک درخت کوچک نشسته و انگار منتظر کسی بود.
(صلاح یکی از بهترین کادرهای کومه له در ناحیه سنندج و موقع جان باختن مسئول سیاسی گردان شوان بود. از خصوصیات برجسته او غیر از آگاه بودن، جسارت، از خودگذشتگی و جدیت در اجرای وظایف، سادگی و گشاده رویی در نشست و برخاست با رفقا و همچنین مردم زحمتکش که با وی آشنا میشدند را میتوان برشمرد که همان ویژگیها او را در دل همه آنهایی که او را می شناختند جای داده و مورد احترام و اعتماد آنها بود.)
صلاح وقتی متوجه رسیدن ما شد، از جایش بلند شد و به طرف ما آمده و پرسید: کجا بودید؟ تر و تمیز بودن ما گویا تر از آن بود که به توضیح زیادی نیاز باشد. سپس پرسید: آها. پس باید خیلی گرسنه باشید؟ خوب واقعیت هم همان چیزی بود که او حدس میزد و جواب ما نمیتوانست چیزی غیر از تایید کردن باشد. انگار صلاح از درست بودن حدسی که زده بود خوشحال بود اما در هر حال میکوشید که جدی باشد و دستش رو نشود. او یکی از بهترین دوستان صمیمی هر سه ما بود و معمولا هم با همدیگر شوخی کرده و گاها هم اگر فرصتی پیش می آمد، همدیگر را سرکار میگذاشتیم. اینکه صلاح منتظر ما بود، طبیعی بود اما نحوه رفتارش آدم را به شک می انداخت. به هر حال، گفت: همه بچه ها را برای صرف غذا در روستا، تقسیم کرده ایم اما وقتی من متوجه شدم که شما نیستید، خانه ای را برایتان در نظر گرفتم و کسی را آنجا نفرستاده ام و مطمئنم که صاحب خانه منتظر شما است. بعد ادامه داد و گفت: حالا دنبال من بیایید. ما هم قبول کرده و بدنبالش به راه افتادیم. قبل از رسیدن به آنجا، صلاح خانه ای را به ما نشان داد و گفت بروید دروازه پشت خانه است. به این ترتیب، وظیفه خود را انجام داده و ظاهرا به دنبال کار خودش رفت.

دم درب خانه مورد نظر، با پیرمردی مواجه شدیم که روی تخته سنگی نشسته و دو عصا را در کنار خود قرار داده بود و پیدا بود که او از هر دو عصا برای راه رفتن استفاده میکند. البته با توجه به کهولت سن و ناتوانی جسمی، سرحال به نظر می رسید. ضمن نزدیک شدن به پیرمرد، هر سه سلام کرده و خواستیم احوالش را بپرسیم اما او اصلا انگار نه انگار که متوجه حضور ما شده است. جواب سلام و احوالپرسی را هم نداد و فقط با اخمهای توی هم رفته، نشان میداد که از دیدن ما خشنود نیست. به دم در آنها که نزدیکتر شدیم زبانش باز شد و پرسید کجا؟ در جواب گفتیم که همه دوستان ما در بین دیگر خانه های روستا تقسیم کرده اند و ما را هم به عنوان سهم خانه شما فرستاده اند. پیرمرد گفت: بیخود. شما اصلا حق ندارید در خانه مرا باز کنید. ما هم در حالی که از آن وضعیت و برخورد آن پیرمرد یکه خورده بودیم، از او پرسیدیم: ما که اولین بار است با شما آشنا میشویم و در حق شما هم هیچ جسارتی نکرده ایم. خشم و عصبانیت شما از روبرو شدن با ما چه دلیلی دارد؟ ( واقعیت این بود که ما اکثریت پیشمرگان کومه له، در برخورد با مردم روستا ها و زندگی آنها، با نهایت احساس مسئولیت و دقت برخورد کرده و تلاش همیشگی ما سنجیدگی و دقت و دلسوزی نسبت به آنها بود. متقابلاً مردم هم ضمن محبت بی دریغ و دوستانه، با تمام توان و ظرفیت خود از ما حمایت و پشتیبانی کرده و به ما دلگرمی و امید میدادند. خیلی از آنها خصوصی ترین مسائل زندگیشان را با ما در میان میگذاشتند که خود آن اعتماد، نشانه نزدیکی آنها به ما بود. از طرفی هم تقویت، دفاع و پشتیبانی مردم باعث شده بود که بتوانیم در مقابل نیروهای سرکوب گر تا دندان مسلح رژیم اسلامی، مقاومت کنیم و بدون آن همه پشتیبانی مادی و معنوی از جانب مردم ادامه فعالیت ما در کردستان، تقریبا غیرممکن بود.) در ادامه گفتیم که ما دوست داریم از نزدیک با شما آشنا شویم و با توجه به اینکه شما احتمالا ذهنیت غیر واقعی از ما دارید، این فرصت میتواند بسیار مناسب برای آشنایی متقابل ما با همدیگر باشد. پیرمرد در حالی که انگار چیز بیشتری برای گفتن نداشت، ادامه داد: حالا که میخواهید به خانه من بیایید، مشکلی نیست اما، زنم به من حرام، اگر بگذارم یک لقمه نان در خانه من، از گلوی شما پایین برود. از اینکه گفت زنم به من حرام، تو دل خود خنده مان گرفته بود اما نمی بایست آبرو ریزی شود. آخر مگر میشد این آدم در این سن و سال “فعال” بوده و همسری هم داشته باشد؟
به هر حال، داخل خانه ای با دیوارهای سیاه و دود گرفته شده که در آن خانمی که حدوداً بیست تا بیست و پنج سال سن داشت، مشغول پختن نان بر روی (ساج) بود. چند بچه قد و نیم قد هم در کنارش مشغول بازی با تکه های خمیر و چوبهای ریزی بودند که به عنوان سوخت استفاده میکرد. زن جوان به محض وارد شدن ما، با مهربانی و صمیمیت احوالپرسی کرده و ضمن خوش آمد گویی، از اینکه به خاطر پختن نان وقت نکرده که غذا و چایی حاظر کند، از ما عذرخواهی میکرد. عثمان هم مثل همیشه با مهربانی و لبخندهای صمیمانه خاص خودش، گفت: خواهرم اصلا لازم به زحمت شما نیستیم و تازه، به قول معروف ما مهمان ناخوانده هستیم و موقعیت شما را هم خوب درک میکنیم و ادامه داد، اما راستش از برخورد پدربزرگ تان که اصلا ما را نمی شناخت و تا آنجایی که به خاطر دارم هیچ بی ادبی هم در حق شان نکرده ایم، متعجب شدیم.
خانم جوان ضمن گوش دادن به سخنان عثمان، با یک نوع احساس خجالت گفت: ولی این حاجی پدر بزرگ من نیست. ایشان در واقع شوهر منه. چی؟ انگار هر سه ما یک سوال داشتیم. مگه میشه؟ زن جوان ادامه داد: میدانم که باور نمیکنید و حق هم دارید اما این واقعیتی است تلخ و ناخوشایند.
من زاده این طرفها نیستم و از روستای دوری می آیم و با یک آه ادامه داد: آره خواهر بزرگم زن پسر حاجی است و سالهاست با هم زندگی میکنند و بچه های بزرگ هم دارند. شاید همین ازدواج خواهر بزرگم با پسر حاجی، باعث بد بختی و سیه روزی من شد. البته منظورم این نیست که خواهرم یا شوهرش مقصر هستند اما ازدواج آنها پای حاجی را به خانه ما باز کرد و بعدها هم از خانواده من “خواستگاری ” کرد.
در واقع تنها کسی که نظرش برای هیچکس اهمیت نداشت، من بودم. به من دیکته شد که باید زن این آقای محترم شوم در شرایطی که حتی معنای زن و شوهر شدن را به درستی نمیفهمیدم. تازه اگر هم میفهمیدم، فرقی نمیکرد. کسان دیگری بودند که سرنوشت مرا رقم میزدند. من فقط یک مجری بی چون و چرا بودم. کسی به احساسات و علایق من اهمیتی نمیداد و اصلا هم برایشان مهم نبود که چه جهنمی در انتظار من است. ملای محل، هم به نمایندگی حاجی و هم از طرف خانواده ام اهرم فشار سنگین تر و غیر قابل تحمّل تری از بقیه بر روح و روان من بود. مخالفتهای من، نه برای ملا و نه برای بقیه پشیزی ارزش نداشت و هیچکس آن را جدی نگرفت. (این در حالی بود که حاجی کماکان در گوشه خانه و در نزدیکی درب اطاق به حالتی آماده باش و در عین حال مضطرب و ناراضی، نشسته بود و گاه گاه زیر لب چیزهایی میگفت.)
زن جوان در حالی که اشک از چشمهایش جاری شده بود روبه هر سه ما پرسید: فکر کنید وقتی من به دنیا آمده ام شاید حاجی بین شصت و پنج تا هفتاد سال سن داشته، ما بیشتر از دو نسل با هم اختلاف سن داریم و خواسته ها و نیازهایمان بسیار متفاوت است. ما تاکنون حتی برای یک لحظه هم، قادر به درک همدیگر نبوده ایم. بعضی وقتها به آن دختران و زنان بخت برگشته ای فکر میکنم که خود را به آتش میکشند و یا به هر شکل دیگری به زندگی پر مشقت خود پایان میدهند. من واقعاً می فهمم چرا آنها از زندگی خود بیزار میشوند اما من حتی آن امکان را هم ندارم. تا چشم باز کردم بچه دار شدم و حالا سرنوشت این بچه های معصوم هم به سرنوشت من گره خورده است.
(حاجی همچنان در همان نقطه قبلی نشسته و از اینکه زنش با ما درد دل میکرد، به شدت حرص میخورد و هر از چند گاهی، خلط گلویش را به بیرون پرت میکرد.)
زن جوان و بی پناه همچنان از آن فرصت استفاده کرده و به باز گو کردن درد دلهایش ادامه میداد. گفت: شنیده ام که کومه له از حقوق ستم دیدگان و همچنین زنان در مقابل ستمگران و مردان زور گو دفاع میکند و از کومه له خوشش نمیآید و میگوید که آنها ( دختر و پسر) با هم قاطی زندگی میکنند و این خلاف شرع است. از نظر حاجی اینکه شما با همدیگر و بدون در نظر گرفتن جنسیت در کلیه فعالیتها شرکت میکنید، حرکتی زشت است و به همین دلیل ساده هم از شما خوشش نمیاید و علاقه ای هم به دیدار شما ندارد. که فکر میکنم خودتان هم در بدو ورود متوجه شدید. تازه کسانی مثل حاجی از اینکه شما از حقوق زنان و دیگر محرومین دفاع میکنید، نگرانند و از ترس از دست دادن موقعیت برتر خود، به شدت در هراس هستند.
یک آن، زن جوان به خود آمد که ما مهمان آنها هستیم و یادش آمد که میبایست از ما پذیرایی شود. این بود که گفت: خواهش میکنم تا من کارم تمام میشود، حداقل شما برای اینکه بیشتر گرسنه نمانید، یک لقمه نان تازه بخورید. ما هم بدون در نظر گرفتن قسم حاجی قبل از ورود ما به خانه، قبول کردیم و نان تازه و گرمی را که او از روی ساج برداشته و به من تعارف کرده بود را، به سه قسمت تقسیم کرده و هر تکه را به دست یکی دادم. خوشمزه گی نان از طرفی و گرسنگی ما از طرف دیگر باعث شد که بدون توجه به اوضاع خانه و اتفاقات موجود، از وضع و حال حاجی هم غفلت ورزیم. اما ناسزا گویی های حاجی نسبت به ما که کاملا واضح و بی تعارف بود، ما را به خود آورد و چرت مان را پراند. تازه یادمان افتاد که حاجی قسم خورده بود که زنش به او حرام شود اگر بگذارد نان از گلوی ما پایین رود. حالا کار از کار گذشته بود. ( هرچند ایشان ” شتر دیدی ندیدی ” برخورد میکرد و آن قانون شرعی را در مورد خودش خیلی هم جدی نمیگرفت.)
من به عنوان ریش سفید جمع، چند دفعه تلاش کردم که با توضیح دادن صمیمانه روبروی حاجی، او را آرام کنم اما حاجی ضمن فحاشی نسبت به من، یواش یواش میچرخید و پشتش را به من میکرد و با این حرکت، ضمن بی احترامی به من، بی علاقگی خود را نسبت به توضیحاتی که میدادم، نشان میداد. من و حاجی هر دو عملا بازیگر یک نمایشنامه دراما – کمدی برای بقیه حضار شده بودیم. خنده های عثمان و وریا و حتی زن حاجی، گویای این واقعیت بود. از جمله فحشهای حاجی به من: پدرسوخته خجالت نمیکشد آخه بی ادبی هم حدی دارد ( عای، گه مال باوک، دانارزی، حه یا و شعوریش حه دیکی هه یه) و مرتب هم این چند جمله را تکرار میکرد. بقیه هم از خنده ریسه میرفتند و ظاهرا مشکلی با این ماجرا نداشتند.

نان پختن زن حاجی که تمام شد، تصمیم گرفتیم که از آنجا برویم اما او اجازه نداد و به اصرار ما را وا داشت که بمانیم و غذا بخوریم و ما هم به ناچار دعوتش را پذیرفتیم. هر چند حاجی کمی آرامتر شده بود، با آن وصف، یکی از بد ترین لحظات زندگی خود را تجربه میکرد.
.
از در که بیرون آمدیم صلاح را دیدیم که قهه قهه میزد و کنجکاو بود که چه بر ما گذشته است و از چگونگی پذیرایی از ما سوال میکرد. ما دیگر متوجه طرح و نقشه صلاح شده بودیم و او در واقع آگاهانه و با شناختی که از حاجی داشت، ما را به آنجا فرستاده بود که کمی از اذیت شدن ما دلش خنک شود. ما هم او را دنبال کرده و ضمن کمی غلغلک دادن و اذیت کردن، همه ماجرا را برایش توضیح دادیم.

پس از آن واقعه، چند ماه ما به صورت فعال در آن منطقه آمد و رفت داشتیم و بیشتر مردم محل هم از نزدیک شاهد نوع زندگی، رفتار و برخورد ما با همدیگر و با خود آنها بوده و شناخت بیشتر و همه جانبه تری از ما پیدا کرده بودند تا جایی که حتی حاجی هم نسبت به ما خوشبین شده بود. بعد ها موقعی که پیشمرگان به آن روستا میرفتند، حاجی یا خودش لنگان لنگان میرفت و یا کسی را می فرستاد که چند نفر از آنها را به خانه خودش دعوت کند او دیگر نه تنها فحش نمیداد بلکه با صمیمیت و خنده هم با بچه ها برخورد میکرد. اما چیزی که عوض نشده بود سرنوشت آن زن جوان بود که ظاهرا کاریش نمیشد کرد و او به آن سرنوشت محکوم شده بود اما حد اقل مورد بی احترامی از طرف شوهر و غیره، قرار نمیگرفت.

کاوه دوستکامی

۲۱ بهمن ۱۳۹۱

۱: به دلیل رعایت ملاحظات اجتماعی اسم شاسوار به جای اسم اصلی روستا انتخاب شده است.
۲: عثمان احمدی در سال ۱۳۶۶ در روستای “دادانه” از توابع شهر سنندج همراه با دو نفر دیگر از رفقا، در یک درگیری نابرابر در حالی که مزدور صاحب خانه به آنها خیانت کرده و در خواب اسلحه هایشان را مخفی کرده و حضور آنها را در خانه خود، به پایگاه نیروهای رژیم اسلامی در روستای مزبور گزارش داده و آنها در محاصره قرار گرفته بودند، جانش را از دست داد.
۳: صلاح میرزایی در سال ۱۳۶۳در روستای “وول” در یک درگیری با مزدوران رژیم، مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفته و جانش را از دست داد.

مطالبی دیگر از همین نویسنده
 
پربیننده ترین
 
 
 
 
   
 
 © 2017 تمام حقوق برای وبسایت اتحاد محفوظ است. info@etehad.se