دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۶ , ۲۰:۱۸:۰۴ به وقت تهران
 
کاوە دوستکامی
از مبارزه برای تغییر تا مقابله با دگرگونی!
پنج شنبه, ۱۶ام مهر, ۱۳۹۴

در اعتراض و مبارزه با نابرابری، تبعیض اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، نژادی، مذهبی و غیره در جوامع، معمولا مجموعه ای از انسانهای مبارز و معترض از میان همان مردم مورد تبعیض، به پا خاسته و دور هم گرد می آیند و در طی کش و قوس هایی، ظرفی را برای مبارزه حول خواستهای مشترک، سازمان میدهند. این جمع به تدریج، فردی را که دارای ایده ها و تواناییهای ویژه ای نسبت به بقیه است را، به جلو میرانند و نقش عملی هدایت را به او میسپارند.
تشکیلات نوپا در آغاز، انعطاف پذیر و با جامعه پیرامونی خود، ارتباطی تنگاتنگ دارد و پیشاپیش آنها، در مبارزه مشترک، شرکت میکند. شاخص موفقیتهای گروه، مبارزه و موفقیت در هماهنگی با نیازهای اجتماعی است. مرکز فعالیتها، خارج از چهار چوبهای سازمانی است و تشکیلات فقط وسیله ای برای هماهنگی در بین فعالین و مردم و بکار گیری تواناییهای موجود و سازماندهی آن است. به این ترتیب گروه جای پای خود را به عنوان نیرویی موثر و مورد اعتماد در جامعه باز کرده و به نوعی، به نماد قدرت آنها تبدیل میشود. مردم هم به نوبه خود، برای تقویت این نماد قدرت، از هیچ تلاش و فداکاری دریغ نمیکنند. طبیعی است که هرچه افراد در تشکل، بیشتر، باکفایت تر و انعطاف پذیر تر باشند، به همان نسبت هم تاثیرگذار تر بوده و در نتیجه، بار مبارزه بر دوش هر فرد، سبک تر و راه رسیدن به هدف هم تا آن زمان که این پیوند متقابل وجود دارد، آسانتر است.

اما، چیزی که همیشه در کمین است کشمکش مداوم ایده های والای انسانی با جاذبه های قدرت فردی است. متاسفانه خیلی از رهبران یا در واقع اکثریت آنان، در این انتخاب، دومی را بر میگزینند. آن دسته از رهبرانی که در مقابل جاذبه های قدرت مقاومت کرده و با قامتی استوار پایداری کرده اند، بسیار اندک هستند.
به تدریج گروه از پایگاه اجتماعی خود فاصله میگیرد و مرزهایش را با دیگر اقشار جامعه مشخص میکند. اعضای گروه اغلب به شکل حرفه ای و تمام وقت، فعالیت میکنند. آنها به دلیل فعالیت مداوم تشکیلاتی و نداشتن نقشی موثر در تولید نیازهای اجتماعی و زندگی روزمره، به مرور با محیط طبیعی خود فاصله میگیرند. یکی از تاثیرات جدا افتادن آن افراد از روند عادی کار و زندگی در جامعه، بیگانه شدن با سوخت و سازهای اجتماعی و تغییر و تحولات آن است.

رهبرانی که طعم شیرین قدرت را چشیده و با آن سازگاری پیدا کرده اند، برای کنترل بیشتر بر اوضاع و محدود کردن نقش رقبای احتمالی، تئوری یکدست بودن و یک فکر بودن در تشکل را با دلایل عامه پسند و تزیین های متناسب، ارائه داده و زمینه یکه تازی و یکسره کردن قدرت را هموار میکنند. در ادامه، طبق برنامه ای تدوین نشده، نقش شخص رهبر پیوسته مهمتر و مهمتر جلوه داده میشود تا آنجا که پیروزی و یا شکست آن جنبش و یا حرکت مورد نظر، به وجود و ایفای نقش آن رهبر، گره داده میشود. البته لازم به ذکر است که در جنبشهای مذهبی، رهبر از جایگاه یک انسان معمولی به یک قدرت ملکوتی با توانایی و قدرت اعجاز برانگیز، مبدل و نماینده تام الاختیار خدا بر روی زمین میشود. اما، در اینجا صرفا جنبشهای غیر مذهبی مورد نظر است. (هر چند که تشابهات غیر قابل انکاری در سوخت و ساز هر دو دسته وجود دارد.)

برای تقویت موقعیت فردی، کنترل و تسلط رهبری بر منابع مالی تشکیلات، اجتناب ناپذیر است زیرا این امر گرهی ترین و حیاتی ترین حلقه ای است که پروسه تسلط کامل و ادامه دار را بر کل گروه، تکمیل میکند.

معمولا پیرامون شخص رهبر، حلقه ای از انسانها قرار میگیرند که “قابل اتکا”، وفادار و حرف شنو بوده و بهترین حامی رهبری هستند. البته رهبر هم، دین خود را با دادن امتیاز و استفاده آنها از خوان نعمت، ادا میکند. این افراد، مروج سیاستهای رهبری و حلقه واسط با بدنه تشکیلات میشوند و هر کدام مسئولیت یکی از بخشهای اجرایی را به صورت انتصابی به عهده میگیرند. در جمعها و در اجتماعات کوچک و بزرگ، آنها نقش رهبر را بسیار برجسته و منحصر به فرد نشان داده و از هیچ اغراق گویی و چاپلوسی هم دریغ نمیکنند.

کار که به آنجا رسید، دفاع از موجودیت تشکیلات و رهبری، دیگر به هدف تبدیل شده و آرمانهای اولیه در عمل، به فراموشی سپرده میشود. با توجه به جابجایی هدف با وسیله، داشتن ارتباطاتی زنده و فعال با جامعه خارج از گروه، به دور از دردسر برای رهبری نیست. بر این اساس، تلاش میشود که دنیای خارج از گروه، دنیایی پوچ، بی ارزش و با مناسباتی ظالمانه، جلوه داده شده و برعکس، فضای کوچک داخل گروه ایده آل و عاری از هر نقصی قلمداد گردد. این روند به خودی خود، ایزوله شدن بیشتر گروه را به دنبال دارد تا حدی که، بافت گروه حاشیه ای بودن و بی تاثیر بودن خود بر روند مبارزات اجتماعی را هم، احساس نمیکنند.

از آنجا که این نوع تشکل ها خود را از جامعه بالاتر و ذیصلاح تر میدانند، لازم نمیبینند که مردم را در جریان کارها و تصمیم گیریهای خود قرار دهند و عملا هم مسئولیت پذیری آنها در مقابل مردم، معنی خود را کاملا از دست میدهد.

اگر احیانا سیاست و تصمیم گیری نادرست آنها به تلفات جانی و مالی گسترده مردم و حتی افراد تشکیلات خود، منجر شود، بازهم این رهبران، با خونسردی از کنار آن گذشته و زحمت معذرت خواهی ساده را هم به خود نمیدهند. (در تشکل های مذهبی تلفات و شکست ها را “خواست و رضای خدا” مینامند و در آن صورت، کاری از دست آنها ساخته نیست.) اما در میان گروههای غیر مذهبی، یا گناه به گردن “دستهایی از خارج” انداخته میشود و یا “مصلحت ایجاب کرده” و گویا چاره ای دیگر نبوده است. در آن شرایط توصیه رهبران برای التیام بخشیدن زخمها، ساکت بودن و حفظ آرامش حول تشکیلات است.
در هر حال، رهبری عملا از باز خواست و به عهده گرفتن مسئولیت، سر باز زده و برای خود هم آنقدر مصونیت در نظر گرفته که آب از آب، تکان نخورد. متاسفانه در تاریخ جنبشهای عدالتخواهانه و حق طلبانه مردم در کردستان، نمونه های بارزی در برهه های زمانی و مکانی گوناگون، از تلفات و شکست ها وجود دارند و در همه موارد نیز اگر “رهبران” به مردم جوابی داده باشند، آن جواب، شانه بالا انداختن بوده است.

انتقاد از رهبری و بخصوص شخص رهبر، خیلی به صلاح نیست و هر نقد علنی در این رابطه، حتی اگر هم سازنده و مفید باشد، میتواند با برچسب تضعیف گروه، کمک به دشمن و غیره بایکوت شود. با ایجاد فضایی سنگین پیرامون منتقدین، (اگر سر به نیست نشوند،) آنها را به تسلیم شدن و یا اخراج از گروه وا میدارند. بدین سان فضای شاداب و سالم نقد و انتقاد، جای خود را به فضایی بسته، تعریف و تمجید بی محتوا، خسته کننده و بی تحرک میدهد.
در ادامه، آدمهای با انگیزه و صادق در داخل گروه به مرور خود را غریبه و سرخورده احساس کرده و از گروه جدا میشوند و هر کس راه خود را میگیرد. آنهایی هم که تازه به جمع میپیوندند، انگیزه ها و دلمشغولی هایی دارند که بعضا با آرمانهای اولیه شکل گیری گروه در تضاد است.
برای تقویت روحیه افراد باقیمانده و تازه واردین، ارگانهای تشکیلاتی به شکلی سازمان یافته، به فتوحات و افتخارات گذشته و نقش خود آنها در آن افتخارات زرین، می پردازند و در بزرگ نمایی و تعریف کردن غیر واقعی آن رشادت ها هم سنگ تمام میگذارند.

جنگ قدرت در گروه با توجه به تمامی تدابیر موجود، اجتناب ناپذیر است. جالب این است که بیشتر آن مشتق ها، همرزم بودن و هم سرنوشت بودن خود در قبل از جدایی را به فراموشی میسپارند و از هیچ اتهام و توهین و بی حرمتی نسبت به همدیگر، رویگردان نیستند.
البته به ارث بردن نام و نشان مشترک تا قبل از انشعاب، یکی از موضوعات اصلی دعوا ست. هر گروه خود را شایسته تر از رقیب، برای به دست آوردن حق انحصار آن نام و نشان میداند. اما غالبا، یکی از آنها با اضافه کردن پسوند و یا پیشوندی به آن نام و نشان افتخار، راضی شده و هر کدام خود را اصلی و رقیب را بدلی به حساب می آورند. آنها متاسفانه فراموش میکنند که در آغاز نه نام و نشان بلکه نقش موثر در مبارزه بوده که موجب پیدایش و به وجود آمدن آن گروه شده است. جدا شدن ها و انشعاب ها به نوبه خود به تسریع در به حاشیه رفتن بیشتر آنها، کمک میکند و باید گفت که: ” نوزاد های تازه، متاسفانه مرده به دنیا می آیند.”

در مقاطعی هم دشمنی گروههای انشعابی با همدیگر آن چنان بالا میگیرد که حتی به درگیری مسلحانه هم منجر میشود.

هدف از این بحث نه ایجاد یاس و نا امیدی از متشکل شدن، بلکه برعکس، تشویق داشتن ظرف مناسب و متناسب با مبارزه و ضرورت آن است. باید به این نکته اساسی واقف بود که، راه رسیدن به هر خواست و مبارزه با هر بی عدالتی، از کانال سازمانیافتگی و قدرت جمعی میگذرد اما در اینجا چگونگی به وجود آوردن تشکل و داشتن زیربنایی مطمئن و مدرن که همه چهارچوب ها و حیطه وظایف را تعریف کرده و راه هر نوع سوءاستفاده را بسته باشد، مورد نظر است.

نکاتی که در این رابطه ضروری به نظر میرسند عبارتند است از:

– مبارزه برای رسیدن به چه هدفی است و تاکتیک مناسب برای رسیدن به آن هدف کدام است؟
– سازماندهی مناسب چه معنایی دارد و فرق آن سازماندهی با تشکل های کلاسیک تاکنونی، به چه صورتی است؟ آیا تشکل باید ثابت و دائمی و یا متغییر و قابل به روز شدن باشد، اصولا تاریخ مصرفی برای هر سازماندهی باید وجود داشته باشد یا خیر؟ آیا تشکل ثابت و متحجّر خود به مانعی برای ادامه مبارزه تبدیل نمیشود؟
– آیا رهبری فردی و مادام العمر مناسب است یا یک سیستم رهبری جمعی و انتخابی با مدت زمان معین و غیر قابل تمدید؟
– آیا باید منابع مالی و امور مربوط به درآمدها و هزینه ها شفاف و قابل دسترس برای تمامی اعضا و بدور از نفوذ و حیطه رهبری باشد یا نه؟
– معیار انتخاب افراد بر کدامین اساس باید استوار باشد؟ آیا رهبری حق توصیه و معرفی افراد برای کاندید شدن را دارد یا نه؟
– آیا تمامی مسئولیتها در هر سطح، باید انتخابی باشد و یا انتصابی؟
– آیا فعالیت و مبارزه افراد در تشکل میتواند حرفه ای باشد؟ یا بر عکس افراد در فعالیتهای دیگر اجتماعی و خانوادگی فعال بوده و شغل و درآمدی داشته باشند و تنها بخشی از وقت آزاد خود را برای فعالیت در تشکل، اختصاص دهند؟ وضع افرادی که باید به صورت حرفه ای برای تشکل کار کنند و درآمد داشته باشند به چه شکل خواهد بود؟
– جایگاه نقد و انتقاد به چه صورتی بوده و افراد فعال که دیدگاههای تازه ای دارند، چه موقعیتی خواهند داشت؟

در پایان امیدوارم با بسط این بحث و کم کردن و اضافه کردن به آن، بتوانیم مبارزه را از آن شکل کلاسیک و خطرناک خود در آورده و با انتخاب موضوعاتی مشخص و قابل دسترس، با جمع شدن دور خواسته های بر حق و غیر قابل انکار، برای به کرسی نشاندن آنها تلاش کنیم. البته مبارزه از فرد و شرایط زندگی واقعی که به تمامی وجوه زندگی ربط داشته باشد، آغاز میشود.

با آرزوی پیروزی
کاوه دوستکامی

۲۱ماه نوامبر۲۰۱۰

مطالبی دیگر از همین نویسنده
 
پربیننده ترین
 
 
 
 
   
 
 © 2017 تمام حقوق برای وبسایت اتحاد محفوظ است. info@etehad.se