شنبه ۰۱ مهر ۱۳۹۶ , ۰۹:۱۴:۱۱ به وقت تهران
 
شاهرخ زمانی / مقالات منتخب
در ضرورت حزب انقلابی در ایران
سه شنبه, ۲۴ام شهریور, ۱۳۹۴

images1-650x330

ویژگی اساسی چند سال اخیر جنب و جوش عظیم و اعتصابات گسترده کارگری علیه هجوم عنان گسیخته نظام سرمایه داری، به هستی و زندگی مردم بخصوص کارگران از طریق نابودی امنیت شغلی، تعطیلی گسترده موسسات تولیدی و اخراج و بیکارسازی کارگران می باشد. شدت سرکوب و حکومت نظامی در کارخانجات تاثیر گذار بزرگ مانند ماشین سازی ها و صنایع نفت و پتروشیمی، که حتی به تشکل های زرد دولتی هم اجازه فعالیت داده نمی شود، بازنشستگی، اخراج نسل کارگران پیشرو و حامل تجربه طبقاتی قبلی که این آگاهی را به نسل بعدی منتقل می کرد، و همچنین خطر اخراج، گرسنگی تزریقی در سایه قراردادهای سفید امضا و موقت با ارتش عظیم بیکاران در کنارممنوعیت کوچکترین فعالیت قانونی در عرصه تشکل های سندیکایی و مطالبات صنفی، جنگ و گریز و مبارزات شبه پارتیزانی در خلاء حزب سیاسی و اتحادیه های سراسری شرایط حاکم بر جنبش کارگری میباشد.

وجود انحرافات عمیق درون جنبش کارگری در اشکال اکونومیستی، فرقه گرایی، سوسیال دمکراتیک، اعتقاد به رشد و اعتلایی خود به خودی و … همه در هیت مشترک انحلال طلبانه، و عاجز از پیوند زنده و مبارزه جویانه با جنبش مبارزاتی کارگران از شکل گیری حزب سیاسی سراسری کارگران بعنوان ستاد فرماندهی جنبش انقلابی در سرنگونی نظم موجود و ایجاد حاکمیت شورایی کارگران جلوگیری می کند و یادآور سخنان حسن صادقی معاون خانه (سرکوب) کارگر میباشد که ( اگر خانه کارگر و تشکل های زرد نبودند و جنبش کارگری از دورن کارخانجات به بیرون راه می یافت و سراسری می شد، تحقیقا ج–ا ۹ بار سرنگون می شد)، یعنی عمل کرد و سمومی که انحرافات نامبرده درون جبنش کارگری وارد طبقه کارگر می کنند نه تنها دست کمی از خانه کارگر ندارند بلکه هم جهت و مکمل سیاست های سرکوبگرانهنهادها و دولت سرمایه داری هستند. در نتیجه عمل کرد نهاد های سرمایه داری از بیرون و انحرافات نامبرده از درون مانع اساسی در شکل گیری و ایجاد سازماندهی سیاسی– حزبی میباشند ما در این نوشته بدلیل اینکه نهاد های سرمایه داری نهادهای شناخته شده دشمن هستند به آنها نمی پردازیم، بلکه تیتروار به بررسی انحرافات درون جنبش کارگر می پردازیم. قبل از بررسی این مسئله به چکیده بخش اول مقاله اشاره ای کلی می کنیم:
ما در قسمت اول به نقل از تجارب جنبش کارگری– کمونیستی تاکید کردیم که در حزب طبقه کارگر بعنوان ضرورت اساسی و تاریخی پیوند ارگانیک جنبش آگاهانه سوسیالیستی با جنبش مبارزاتی کارگران بعنوان تجلی عالیترین شکل تشکل و آگاهی طبقاتی برای سازماندهی انقلابی و حاکمیت کارگری میباشد؛ و گفتیم که بر دو اصل پایه ای مارکسیستی قرار دارد.

۱- آزادی طبقه کارگر به دست خودش، (یا انقلاب کار توده هاست.)

۲ – اینکه به علل از خودبیگانگی، رقابت درونی کارگران، تسلط ایدئولوژی سرمایه داری و سیاست های برنامه ریزی شده، سرکوب مادی و فکری دولت و احزاب سرمایه داری، طبقه کارگر بخودی خود نمی تواند آگاهی سوسیالیستی و یا علم کمونیسم به عنوان علم سازماندهی انقلاب و حاکمیت کارگری دست یابد، و این علم خارج از مدار جنبش خودبخودی وارد مدار مبارزه می شود. و کارگر کارگری ها و اکونومیست های دنباله رو را به مانیفست کمونیست مارکس ارجاع دادیم که فرق کمونیست ها را در متشکل کردن پرولتاریا برای درهم شکستن ماشین دولتی بورژوازی و تسخیر قدرت سیاسی به عنوان وظیفه آنی، با سایر جریانات روشن کرده است ،( یعنی نیروهای که نتوانند کارگران را برای انجام وظیفه گفته شده متشکل کنند کمونیست نستند): مارکس و انگلس در تقابل با فرقه گرایی و

و دنباله روی که از پیوند دیالکتیکی آگاهی سوسیالیستی با جنبش خود بخودی کارگری در رسیدن به حزب سیاسی جلوگیری می کنند، مبارزه خستگی ناپذیر و پیگیری را پیش بردند. این مسئله در مانیفست به این شکل دنبال شده است. الف: در تاکید بر روند جداگانه آگاهی طبقاتی–سوسیالیستی بعنوان علم سازماندهی جریان خودبخودی مبارزه و نقش اساسی علم کمونیسم.

درست مانند دوره های پیشین که بخشی از اشراف به بورژوازی می پیوست، اکنون نیز بخشی از بورژوازی و به ویژه ایدئولوگ های آن که به لحاظ نظری جنبش تاریخی را در کلیت خود درک کرده اند، جانب پرولتاریا را می گیرند.

۲- وجه تمایز کمونیست ها از سایر احزاب کارگری در مبارزه ملی منافع مشترک تمام پرولتاریا است.

۳- کمونیست ها در مراحل گوناگون تحولات مبارزه کارگران با بورژوازی خودی، همه جا منافع کل جنبش را نمایندگی می کنند.

۴- در عرصه نظری بر بقیه توده عظیم پرولتاریا از لحاظ درک روشن سیر جنبش پرولتری و پیامدهای عام و نهایی برتری دارند.

۵- و مهمتر اینکه در عرصه عمل پیشرو ترین و قاطع ترین بخش طبقه کارگر هستند که در موارد ذکر شده مرزبندی قاطع و روشنی با تمام اکونومیست ها و دنباله روان جنبش خودبخودی دارند.

ب– در مرزبندی با فرقه گراها:
۱ – کمونیست ها منافعی جدا و مجزا از منافع عموم کارگران ندارند.

۲ – آنها اصول فرقه گرایانه ای طرح نمی کنند که بخواهند بر اساس آن جنبش پرولتری را تشکیل دهند و به قالب مورد نظر خود درآورند.

۳- نتایج نظری کمونیست ها به هبچ رو متکی بر ایده ها و اصولی نیست که این یا آن به اصطلاح مصلح جهانی اختراع یا کشف کرده باشد، این نتایج صرفا بیان کلی مناسبات واقعی است که از مبارزات موجود طبقاتی و جنبش تاریخی که در برابر دیدگان ما جریان دارد سر بر می آورد.

۴- در نقد سوسیالیسم غیر کارگری یا سوسیالیسم حقیقی آلمانی: در این آثار دیگر بیانگر مبارزه یک طبقه با طبقه دیگر نبود، به جای نیازمندی های حقیقی، نیاز به حقیقت؛ به جای منافع پرولتاریا، منافع ذات آدمی. با این مرزبندی های روشن و قاطع بود که مارکس و انگلس در مبارزه علیه انواع سوسیالیسم غیر کارگری پایه ایجاد احزاب مستقل سیاسی را بوجود آوردند. ما با این توضیحات، انحرافات حاکم بر جبش کارگری که به سدی در ایجاد حزب سیاسی طبقه کارگر تبدیل شده اند اشاراتی کوتاه می کنیم.

الف)- درک غیر انقلابی و تجزیه جنبش به اجزای اولیه.

ب)- در شرایط سرکوب فاشیستی نمی توان تشکیلات ساخت.

ج)- انتقال مبارزه طبقاتی جاری به فضای توهم زای مجازی اینترنتی.

د) – علنی گرایی و قانون گرایی در نفی اصول فعالیت و ساختاری محکم در فعالیت نمیه علنی و غیر علنی.

….) اگر حزب سیاسی مورد نظر متشکل از آگاه ترین و متشکل ترین و پیشرو ترین بخش کارگران است، آیا می توان بدون ارتباط ارگانیک با بدنه کارگری از لحاظ ۱- عناصر پیشرو. ۲- تشکل های توده ای.۳- مبارزات جاری.و ۴- اشکال سازماندهی، خود را حزب نامید؟ ( یعنی احزاب ، سازمانه و انواع تشکل های جور واجور که ادعا می کنند حزب طبقه کارگر یا سازمانگر طبقه کارگر هستند یعنی سازمانشان از عناصر نامبرده تشکیل شده است اما اگر تشکیلات شان از عناصر فوق تشکیل شده باشد یعنی دارای پیوند ارگانیک با جنبش کارگری هستند و اگر دارای پیوند ارگانیک باشند باید بتوانند جنبش کارگری را رهبری کنند که در عمل صد در صد مشخص است که به هیچ عنوان حتی در کوچکترین مورد هم نمی توانند در جنبش کارگری تاثیر بگذارند در نتیجه مشخص می شود که عناصر نام برده در در این احزاب و سازمانها و محافل حضور ندارند بنا براین آنها پیوند ارگانیک با جنبش کارگری ندارند در نتیجه تشکیلات سیاسی طبقه کارگر نیستند)

ل )- آگراندیسمان مبارزه کارگران با کارفرمایی خودی و دل خوشی به آن بجای مبارزه طبقه متشکل کارگری در حزب سیاسی در نبرد با دولت و

احزب سرمایه داری!! آیا تبلیغ و تحلیل به معنی مبارزه سیاسی میباست ?!!

الف: درک غیر ارگانیک از کلیت مبارزه انقلابی– طبقاتی و تجزیه آن به اجزا اولیه در دوری از درک ماهوی پدیده: عدم قبول و اعتقاد به قول مانیفست کمونیست به درک نجات کل جامعه در اینکه طبقه کارگر برای نجات خود باید کل جامعه را از طریق سازماندهی انقلاب نجات دهد و بعنوان پیشروترین و قاطع ترین بخش احزاب در عرصه عمل که از سیر جنبش سراسری و پیامدهای عام و نهایی آن درک روشنی دارد عمل کند و به قول لنین نه پیرو تریدیونیون، بلکه بیانگر آتشین مقاصد توده ها، خود سری ها و بهره کشی سرمایه داری را در یک تابلو عمومی و کلی مجسم سازد و بتواند از هرچیزی جزئی بر تشریح عقاید سوسیالیستی و خواسته های دمکراتیک خود در برابر همه، برای توضیح اهمیت تاریخی– جهانی مبارزه آزادیبخش پرولتاریا، به هرکس و همه استفاده نماید. عدم درک ارگانیک از روند یکپارچه مبارزه به قول مانیفست از زاویه منافع کل جنبش، و درک ماهوی آن بر محور سرنگونی انقلابی سرمایه داری و حاکمیت شوراهای کارگران و تجزیه آن به اجزاء اولیه بر پایه اپورتونیستی، پست مدرن–سوسیال دمکراتیک که نه تنها مبارزه بین پرولتاریا بر پایه به قول مانیفست منافع مشترک تمام پرولتاریا، بلکه دیگر لایه های اجتماعی مانند زنان، ملل تحت ستم، … از سیر عمومی جنبش بر محور سرنگونی انقلابی مخالفت کرده و عملا به بقای استبداد و بهرکشی سرمایه داری کمک می کند.

ما به طور چکیده به برخی موارد اشاره می کنیم :

مقوله ای به نام جنبش های اجتماعی: اینکه رشد ناموزون سرمایه داری در مرحله امپریالیسم در تقسیم کار جهانی در عقب ماندگی سرمایه داری پیرامونی در استفاده از عقب مانده ترین اشکال بهره کشی و اشکال دولت و سرکوب در ترس از انقلاب پرولتری– رهایبخش، مسائلی مانند ملل تحت ستم، زنان ، آزادی های دمکراتیک در چهارچوب سرمایه داری را کامل و یا تماما حل نکرده و قطب نبرد طبقاتی ماقبل حاصل شده ناقص است و طبقه کارگر با لایه های عظیمی از عناصر حاشیه تولید و میانی و بورکراسی عظیم نظامی–اداری احاطه شده، مسئله ای است که همگان آن را قبول می کنند، اما اختلاف از آنجا شروع می شود که اپورتونیست ها با فرض قرار دادن این بدیهیات، حل تضادهای عمده و فرعی دیگر را بر محور حل تضاد اساسی جامعه سرمایه داری ایران، یعنی کار و سرمایه بعنوان محور اصلی تغییرات اجتماعی، در لفافه جنبش های اجتماعی مانند زنان، دانشجویان، ملل تحت ستم گم و گور می کنند و این همه گرد و خاک خرده بورژوا–دمکرات های اخته عدول از سازماندهی انقلاب کارگری بر اساس سازماندهی انقلابی این طبقه در حزب سیاسی آن، بر اساس حاکمیت سوسیالیستی اش می باشد، این متوهم های شیفته دمکراسی دروغین سرمایه داری این کلام لنین که عصاره چندین تجربه انقلابی می باشد را از یاد می برند که در خرده بورژوازی یا تحت رهبری پرولتاریا و یا تحت رهبری بورژوازی (پایان صفحه سوم)

(اول صفحه چهارم)

شق ثالثی وجود ندارد، آنانی که به این شق ثالث اعتقاد دارند پنداربافان و موهم پرستان پوچتاریخند. تاریخ، اقتصاد، سیاست دست رد به سینه اینها می زند چون تاریخ غیر از سرمایه داری و سوسیالیسم سیستم دیگری نیآفریده است. پوپولیست های پست مدرن سوسیال دمکراتبعنوان ستون پنجم بورژوازی در درون طبقه کارگر که از درک ماهوی بهره کشی سرمایه داری وحل تضادهای فرعی و عمده آن بر محور تضاد اصلی یعنی کار و سرمایه عاجزند و تعمدا برای جلوگیری از انقلاب اجتماعی در رسیدن به حاکمیت سوسیالیستی– شورایی کارگران بایکسان سازی اجزاء مبارزه و عدول از سازماندهی نجات کل جامعه بر محوریت تنها نیرویی کهنجات او نجات کل جامعه است. عملا به عنوان وردستان سرمایه داری در ابقای آن عمل می کنند. با این اپورتونیسم بی کرانه اصلا“ لزومی به سازماندهی سیاسی– مستقل طبقه کارگر درحزب طبقاتی خود در پیوند ارگانیک در محیط کار و زندگی اش براساس انقلاب و حاکمیت کارگری نمی باشد. به قول مانیفست در مقدمه سوسیالیسم غیر کارگری آلمان در این آثار دیگر مبارزهیک طبقه با طبقه دیگر نبوده، به جای نیازمندی های حقیقی، نیاز به حقیقت، به جای منافعپرولتاریا، منافع ذاتی آدمی، مفهوم انقلاب جای خود را به مبارزات جنبش های اجتماعی مستقلو مفهوم سازماندهی مشخص طبقه کارگر به عنوان تنها نیروی قادر به سرانجام رساندن انقلابو حاکمیت جایگزین از طریق قبول قطعنامه انترناسیونال اول، حزب سیاسی اش جای خود بهتوهم پراکنی درفضای مجازی نظاره گری، دنباله روی و تفسیر حوادث می دهد. لازم به تکرارنیست که هیچ کمونیستی مبارزات دمکراتیک لایه های ستمدیده غیر کارگری مانند ملل تحتستم، زنان، جوانان و … را کتمان نمی کند، به گواه تاریخ آنها کارنامه درخشانی در تمامی اینموارد مانند زنان که بنیان گذار سازمان های مستقل آنها بوده اند، و یا برنامه حداقلی درچهارچوب حل مشخص مسئله و سازماندهی مبارزات آنها، قطعنامه های احزاب کمونیست وانترناسیونال های کمونیستی در مورد زنان، ملل تحت ستم، دهقانان نمونه موفقی بوده اند، امادر عین حال کمونیست ها اثبات کرده اند تاریخ ۲۰۰ ساله تا کنون نشانگر آن است که تمامی این مبارزات بدون رهبری طبقه کارگر به عنوان محور اصلی حل تضاد اساسی جامعه سرمایهداری و انقلاب اجتماعی در چهارچوب بقای نظام سرمایه داری– استبدادی درجا می زند و حلاین مسائل در گرو انقلاب کارگری و حاکمیت شورایی دمکراتیک کارگران و تهیدستان می باشد. پس سازماندهی طبقه کارگر در حزب انقلابی بعنوان ناجی کل بشریت الویت اول ما می باشد.

به زبان دیگر در میان لایه های اجتماعی طبقه کارگر و سرمایه دار هویت دهنده اصلی مناسباتاقتصادی و اجتماعی هستند و طبقه ۱۴ میلیونی کارگران ایران بعنوان نیروی اساسی تولید وادامه حیات جامعه و تغییر بنیادین، و قادر به سرانجام رساندن انقلاب پیشرو، و همچنین ایجادکننده حاکمیت شورایی – دمکراتیک در آزادی همه مردم، و تنها بدیل سرمایه داری حاکم است . تنها وی می تواند بعنوان مرکز و نقطه ثقل و پیوند حل تضادهای موجود بر محور برنامه حداقلاش باشد. اتحاد زنان کارگر، کارگران ملل تحت ستم، جوانان بی آینده و آزادیخواه، فقط و فقط درصورت تقویت نیروی طبقه کارگر در سرنگونی مشترک دیکتاتوری و بهره کشی و برقراریحاکمیت سوسیالیستی و وحدت داوطلبانه تمامی خلقها می تواند آنها را از چنگال ستم ونابرابری نجات دهد. بنابرین ما باید سازماندهی طبقه کارگر را بعنوان نجات کل جامعه در الویتاول خود قرار دهیم. حزب انقلابی این طبقه بعنوان ظرف تجمع سازمان یافته آگاهترین،پیشروترین و متشکل ترین بخش آن، بعنوان برنامه رهایی تمام ستمدیدگان و ستاد فرماندهیانقلاب، تنها وسیله ممکن برای تحقق این پروسه می باشد. هرگونه دمسازی، برخوردپوپولیستی – سوسیال دمکراتیک و به اصطلاح پست مدرن، درهم آمیزی مرزهای طبقاتی بنامجنبش های اجتماعی وعدم الویت بندی، به معنی نوکری در آستان دیکتاتوری و ادامه بهرهکشی و استبداد می باشد.

۲- حل مقوله طبقه کارگر در شلم شوربای مزد بگیر، یکی از رایج ترین انحرافات پوپولیستی – سوسیال دمکراتیک در نفی هویت مستقل طبقاتی– سیاسی– کارگران برای دوری ازسازماندهی سیاسی – انقلابی در سلولهای حزبی، در محیط کار و زندگی کارگران، و رایج کردنمزد بگیر بجای طبقه کارگر، هم سان و معادل قرار دادن این مفهوم می باشد. شکی نیسترشد سریع علم و تکنولوژی باعث تقویت کار فکری بر یدی شده است، شکی نیست که تعمیقبحران ساختاری سرمایه داری و رشد فاصله و تضاد طبقاتی لایه ها ی گسترده تری را به صفکارگران رانده است. و مهم اینکه با ورود سرمایه داری به مرحله سوم بحران ساختاری حلمسائل تغذیه، درمان، مسکن، آموزش و خدمات عمومی رایگان با سوسیالیسم گره خورده وستم دیدگان را در این جهت سوق خواهد داد؛ اما آیا لایه ها ی میانی مانند خرده بورژوازیجدید، مانند مثلا معلمین، پرستاران، کارمندان و حتی عناصر حاشیه تولید، ( بی طبقه شده (همان دکلاسه) ) را که ارتباط مستقیم با تولید ارزش اضافی و رودر روی طبقه و دولت سرمایهداری قرار ندارند،را می توان در ردیف طبقه کارگر قرار داد؟ تمامی مارکسیست ها در تعریفعلمی طبقه کارگر بعنوان نیروی که به غیراز نیروی کارش صاحب هیچ اختیار و مالکیتی نبوده واین نیرو را به صاحب ابزار تولید می فروشد اشتراک نظر دارند. در این تعریف علمی طبقه کارگرمخصوصا قسمت پرولتری آن بعنوان بارآور مستقیم ارزش افزوده و نبض تولید، و ادامه حیاتجامعه، و وجه اصلی تضاد در مقابل طبقه سرمایه دار ترسیم شده که در کارخانجات به طرز انبوهو دستجمعی (تولید اجتماعی) از طریق همکاری دوستانه و متقابل به تولید مستقیم میپردازند؛ که به کلام زیبای گرامشی در کارگر کارخانه منهای مالکیت خصوصی سرمایه داری، تولید و کل روابط تجسم عینی مناسبات سوسیالیستی می باشد و اصولا آگاهی طبقاتیسوسیالیستی منطبق بر این مناسبات می باشد. ولی آیا دیگر بخش های غیر مرتبط با مرکزتولید، دارای چنین مناسبات عینی مساعد و زمینه ساز سوسیالیسم و آگاهی طبقاتی منتج ازاین شرایط هستند؟ بطور مشخص آیا یک معلم، پرستار و یا کارمند که هیچ ارتباط مستقیم باتولید کالا و ارزش اضافی نداشته و رودر روی طبقه سرمایه دار نیست می تواند به خودآگاهیسوسیالیستی طبقاتی در روند کار دست یابد؟ آیا مبارزه طبقاتی به مفهوم کارگری آن در جدالبا طبقه سرمایه دار برای آن لایه ها اصولا“ معنی دارد؟

لنین کبیر در تعریف این مناسبات و قطب بندی کامل طبقاتی، پس از چند سال از پیروزی انقلاباکتبر، در مقایسه اقتصاد آنزمان روسیه، با شمردن پنج نوع اقتصاد با توجه ختص به اقتصادیامریکا، در مقاله ی بنام «بهره جنسی»، ضمن ترسیم دشواری کارشان می گوید، اقتصادسرمایه داری انحصاری دولتی امریکا آستان سوسیالیسم بوده که از پنجره های آنسوسیالیسم به ما لبخند می زند. هیچ فاصله ی بین آن و سوسیالیسم نیست، کافی استانحصارات را برداشته شوراها را جایگزین کنید، بهترین نوع سوسیالیسم خواهد بود. در این رابطههرچه از تولید بزرگ دسته جمعی و محیط های بزرگ پرولتری دورتر می شویم، از ایده و درکسازماندهی دسته جمعی در شکل مناسبات سوسیالیستی دورتر می شویم. یکی از بزرگترینعوامل پیروزی بلشویک ها در دهقانی ترین کشور جهان با ۹۰ در صد جمعیت دهقانی، سرمایهو نیرو گذاری مختص بر روی کارگران موسسات بزرگ می باشد. لنین در کتاب پر ارزش وظایفسوسیال دمکراتها ی روس، در بدو فعالیت شان تاکید می کند، غیر از موسسات بزرگ، ما نبایدنیروهای خود را پراکنده کنیم. بر خلاف سفسطه های ظاهرا کارگر کارگری مانند حکیمی، لایههای خرده بورژوایی سهل است، حتی کارگران ساختمان، کارگاه های تولیدی کوچک مانندخیاطی ها، کفاشی ها، قطعه سازی ها، علیرغم شدت استثمار و نبود

کمترین امکانات قانونی در تب و توهم پیمانکار و کارخانه دار شدن می سوزند و صدها کیلومتر درغریزه طبقاتی حاکم در کارخانجات بزرگ در هم سرنوشتی و فداکاری و همنوع گرایی – سوسیالیستی به دور می باشند. شما بر خلاف اپورتونیست های پوپولیست کافی است برهمین راستا تجربه شکل گیری شوراها کارگری که محصول شرایط انقلابی هستند در نظر آورید،به طوری که گفته شد نمی توانید در تجارب کلیه انقلابات مانند روسیه، آلمان، ایتالیا و ایران ازیک اداره و یا بیمارستان و یا کارگاه نمونه ی برای شکل گیری شوراها ی کارگری بعنوان پایه ونقطه اتکای حرکت به سوی سوسیالیسم نمونه بیاورید. در این رابطه نسبت به درجه تولید کالاو ارزش اضافی بطور مستقیم و درجه بزرگ کارخانجات و روند پرولتریزه اسیون، ایده تحلیل ورشد آگاهی سوسیالیستی طبقاتی و حاکمیت انقلابی – شورایی ممکن تر و بالا تر می باشد. ادامه بحران هویت کنونی در ایران دقیقا دوری از سازماندهی قسمت های تعیین کننده وپرولتری کارگران، مخصوصا ماشین سازی ها و نفت و پتروشیمی ها می باشند. هدفاپورتونیست های تجدیدنظر طلب پوپولیست از زدودن مرزهای طبقاتی و در هم آمیزی صفمستقل طبقاتی کارگران در لایه های خرده بورژوازی چیزی جز همسازی و سازش طبقاتی وتبدیل طبقه کارگر به زائیده و دنباله رو بورژوازی نمی باشد، از انحلال طلبانی مانند حکیمی تااحزاب به اصطلاح کارگری، و محافل و جریانات بینابینی ( انحلال طلبان خجالتی) در دوری و ترساز سازماندهی سیاسی – تشکیلاتی کارگران در سلولهای پایه حزب کارگری در محیط هایکارگری، در داخل کشور، بعنوان تنها وسیله سازماندهی انقلاب و حاکمیت کارگری به آرامبخشتوهم زای مزد بگیر و … چنگ زده اند و بهترین نیروهای آگاه گر سوسیالیستی را از پیوند آگاهانهدر پیشبرد وظایف انقلابی در ترویج و تبلیغ و سازماندهی در میان کارگران دور کرده و خوشخدمتی خود را به طبقه سرمایه داری به اثبات می رسانند. بدون پیوند ارگانیک نیروهایسوسیالیست با طبقه کارگر، مخصوصا قسمت پرولتری آن، از طریق جلب و جذب پیشروانکارگری، تشکل های توده ای و مبارزات جاری از طریق سلول های کمونیستی مستقر در میانآنها (یعنی بدون وجود حزب واقعی طبقه کارگر) اگرصد بار هم انقلابی به عظمت انقلاب ۵۷ صورت بگیرد و اگر به جای ۱۶۰ شورایی کنترل کارگری که در سال ۵۷ در مراکز تولیدی بزرگ ساخته شدند ۱۰۰۰ تا شورا کنترل کارگرل هم ایجاد می شد باز هم طبقه کارگر به زائیده حزببازاریان مانند موتلفه و یا احزاب دیگر بورژوازی تبدیل می شد و خواهند شد، چون کارگران و تشکل های کارگری و مهمتر از آنها شوراهای کارگری مکمل خود یعنی حزب واقعی طبقه کارگر را ندارند( یعنی پیوند ارگانیک میان نیروهای سوسیالیست با طبقه کارگر موجود نیست).

کشیدن دیوار چین بین مبارزه و تشکل های صنفی و سیاسی یکی از مهمترین عوامل بازدارنده ای است که جنبش آگاه گرانه سوسیالیستی و یا آگاهی طبقاتی را از جریان وبستر مبارزه طبقاتی کارگران جدا کرده و فاصله می اندازد در درجه؛

اول: هرچند جامعه سرمایه داری در ماهیت خود متحد و سیر تحول در آن فرآیندی یک پارچه میباشد، اما در جامعه ی که مناسبات شیئی واره سرمایه داری به صورت محیطی طبیعی جلوه گرمی شود، جامعه و فرایند تحول آن در آگاهی انسانها به صورت امری متحد و یکپارچه در نمیآیند و شکل کثرت چیزها و نیروهای مستقل از یکدیگر را به خود می گیرند؛( یا به پستمدرنیسم بورژوای حاصل منطقی می دانند)

دوم: و مهترین و برجسته ترین اختلاف در سطح آگاهی پرولتاریا که بیشترین پی آمد منفی را بههمراه دارد، جدایی مبارزه اقتصادی از مبارزه سیاسی است. مارکس نادرست بودن این جداییرا از نقطه نظر درک طبقه کارگر بعنوان یک طبقه تاریخی در مقابل طبقه، دولت و احزاب سرمایهداری و نهاد های وابسته یا مستقل سرمایه داری در غالب حزب سیاسی، به عنوان کلیت آن،بارها یاد آور شده است. این انحراف از آگاهی انقلابی را باید در دو گانگی دیالکتیکی اهداففوری در مبارزه برای بهبود شرایط در بردگی اقتصادی طبقه کارگر و هدف نهایی در سرنگونیسرمایه داری و ایجاد حاکمیت کارگری دید؛ که باید بقول مانیفستِ کمونیست چهارچوب فعالیتکمونیست ها تشکل طبقه کارگر برای در هم شکستن ماشین دولتی بورژوازی و تسخیر قدرتسیاسی هدف اصلی و رفرم و مبارزه برای بهبود شرایط زمینه سازو تسهیل کننده این روندباشد. بقول مارکس در فقر فلسفه، پرولتاریا باید نه فقط در برابر سرمایه بلکه در برابر خود نیز بهطبقه تبدیل شود، یعنی ضرورت اقتصادی مبارزه اقتصادی خود را به سطح اراده آگاهانه و آگاهیطبقاتی فعال و کار ساز برکشد، پرولتاریا خویشتن را به کمال نمی رساند مگر با نفی و انحلالخود و برقراری جامعه بی طبقه، از کانال به آخر رساندن مبارزه طبقاتی. فقط با چنین درکمارکسیستی می باشد که بر خلاف اپورتونیست ها ی اکونومیست و انحلال طلب ها، می تواناز مبارزه اقتصادی طبقه کارگر برای بهبود شرایط درک درستی داشت، اما متاسفانه فعالین گرفتار در افکار جدایی مبارزات سیاسی با مبارزات اقتصادی در ایران امروز ها می خواهند با تکیه بر موضوع دستمزدها به شکل اراده گرایانه و بدون بر قراری پیوند ارگانیک سازمانی جنبش دستمزد ایجاد کنند در واقع این فریب توده ها و دور زدن و پریدن از انجام وظیفه ی انقلابیون سوسیالیست در رساندن آگاهی طبقاتی و سازماندهی نطفه های حزبی است و از این زوایهاست که مارکس نقش اتحادیه ها را با کمون شهرهای دوران انقلابات بورژوایی در تدارک انقلابهمسان می داند، که بطور موفقیت آمیز همین نظریه توسط حزب بلشویک لنین در تدارک برایانقلاب مخصوصا در انقلاب (با توجه به اینکه حزب بلشویک در روسیه وجود داشت) جهان شمول اکتبر بکار گرفته شد. مسئله چگونگی ارتباط اصولی و درست مبارزه اقتصادی با مبارزه سیاسی، زمانی تحقق می یابد که اصول زیر رعایت شود:

اولا، به گفته مانیفست کمونیست در هدف فوری کمونیست ها برای متشکل کردن پرولتاریا و در هم شکستن ماشین دولتی و تسخیر قدرت سیاسی را اولویت اول خود دانسته و تمامی اشکال تشکل و مبارزه طبقاتی در جهت تقویت و بستر سازی این روند کانالیزه و سازماندهی کنیم.

ثانیا، به قول مانیفست کمونیست نجات طبقه کارگر را در نجات دادن کل جامعه بفهمیم و عمل کنیم. این مسئله به چه معنی است؟ این مسئله به این معناست که به قول لنین کمونیست ها نه دبیر تردیونیون بلکه نماینده مقاصد و منافع آتشین توده ها هستند. یعنی برخلاف ساده نگری سندیکالیست ها و اپورتونیست، اکونومیست های انحلال طلب، کارگر کارگری های انحلال طلب، طبقه کارگر بدون مبارزه و درک کلیت جامعه در شکل حزب سیاسی، نمی تواند از مناسبات گروههای اجتماعی – سیاسی جامعه به درک نجات بخش رهایی سیاسی – طبقاتی دست یابد. مبارزه صنفی صِرف طبقه کارگر، در چهارچوب نظام سرمایه داری، در حوزه فروش بهتر نیروی کارش به کارفرمای خودی، بدون ارتباط و درک و رهبری دیگر لایه های اجتماعی در جریان مبارزه و انقلاب در چهار چوب مبارزه سیاسی در نجات کل جامعه مانند زنان، ملل تحت ستم، نمی تواند درک واقعا طبقاتی باشد، و مبارزات وی را در چهارچوب رفرمیستی اخته و نابود می کند. البته این مسئله نافی پتانسیل مشخص در شکل طبقاتی معین برای سازماندهی اشکال گوناگون مبارزه طبقاتی نمی باشد، و از طرفی نافی استقلال طبقاتی آن در برابر احزاب و دولت سرمایه داری در حزب سیاسی نیست، بلکه مسئله اساسی این است که تمامی اشکال مبارزه و تشکل در سطح رفرم باید در خدمت نجات کل جامعه، و بقول مارکس نقش کمون شهر ها را ایفا کند؛ و این مسئله بدون حزب سیاسی بقول مارکس در قطعنامه انترناسیونال بعنوان اهرم سازمایابی در مقابل قدرت متحده و احزاب دارا است که بدون آن(حزب طبقه کارگر) که تنها وسیله انقلاب اجتماعی است، یعنی باز گذاشتن مسیر ابقای سرمایه داری و فریب کارگران می باشد. جدایی اپورتونیستی و دیوار چین بین اشکال مبارزه و شکل سیاسی و اقتصادی طبقه کارگر و نفی و یا نادیده گرفتن حزب سیاسی کارگری به مثابه مهمترین و اساسی ترین شکل سیاسی – طبقاتی کارگران که تمامی اشکال مبارزه و تشکل را از پایین ترین تا بالاترین سطح آن در راستایی تسخیر قدرت سیاسی و حاکمیت بلاواسطه و شوراهای کارگران

هدایت و رهبری می کند، به معنی خاک پاشیدن به چشم طبقه کارگر و کمک به ابقاء نظام بهرکشی می باشد، هر کسی که مدعی کمونیست بودن است، باید در کنار تقویت تشکل های نیم بند موجود، الویت اول خود را در جهت ایجاد حزب سیاسی از طریق کادر سازی در ایجاد ساختارهایجوابگو به سازماندهی سیاسی کارگران در سلولهای مخفی کمونیستی بنمایند.بدون رهبری سیاسی حزب طبقه کارگر، بعنوان پیشرو ترین، آگاهترین، متشکل ترین و جسورترین بخش طبقه کارگر که قدرت آنها را از طریق انقلاب برای درهم شکستن قدرت و ماشین دولتی و حاکمیت کارگر نمایندگی می کند؛ تشکل های موجود آلت دست جناحهای سرمایه داری خواهند شد، و با قانون گرایی صرف سرمایه داری، و علنی گرایی انحلال طلبانه تمامی پتانسیل های موجود برای ایجاد ساختار جدی مبارزاتی را به هدر خواهند داد.

ب؛ آیا واقعیت دارد که در شرایط سرکوب ها ی کنونی نمی توان تشکیلات رزمنده ساخت؟ از راست ترین طیف ها ی جنبش کارگری تا به اصطلاح چپ ترین آنها بطور شرم آوری به سوال فوق جواب مثبت می دهند، شکی نیست سرمایه داری جهان برای حفظ تداوم نظام بهره کشی در هر نقطه از جهان نوعی از سرکوب را که نوع و میزان شدت آن به وضعیت و سطح آگاهی و رادیکالیزم ودست آوردهای مبارزاتی و شدت مبارزه و تجربیات و میزان سازمان یافتگی و … طبقه کارگر و نیروهای انقلابی در آن نقطه دارد بکار می برد وهیچ جای وجود ندارد که سرمایه داری حاکم باشد و در انجا نوعی از سرکوب نباشد بنا براین جای تردید نیست که در ایران به مثابه یکی ازترمینال های غرب و، شرقی، که مرکز تولید ۵۰ درصد نفت و مواد دیگر مورد نیاز سرمایه داری و با تجارب غنی مبارزاتی مانند تجربه شورا های کنترل کارگر ی به عنوان نطفه های اولیه حرکت به سوی سوسیالیسم و جنبش آگاه گرانه قوی کمونیستی، از هارترین اشکال سرکوب مانند دوره ستم شاهی و یا فاشیسم عریان ج.ا استفاده کنند و در قتل عام هزاران نفر از کمونیست ها و انقلابیون از اشکال متنوع و خشنونت بار سرکوب استفاده کنند، بنا براین داشتن انتظار برای بر قراری نوعی از حکومت سرمایه داری که در آن سرکوب نباشد یا آنقدر کم باشد که کارگران بتوانند با ارامش یا در حد مبارزات صنفی ، بدون قهر و بصورت دمکراتیک متشکل شده اهداف خود را کسب کنند چنین انتظاری از حاکمیت سرمایه داری نهایت سفاهت است، چرا که وظیفه دشمن (سرمایه داری) برای تداوم حاکمیت خودش سرکوب حریف(طبقه کارگر) است و در مقابل وظیفه حریف متشکل شدن و سرنگونی سرمایه داری است ، نمی شود از سرمایه داری خواهش کرد که سرکوب نکن تا ما متشکل شویم و تورا سرنگون کنیم، بیان خود چنین خواهشی نیاز به درجه ای از توازون قدرت طبقاتی دارد. حتی برای تحمیل تشکل های مستقل صنفی به سرمایه د اری، طبقه کارگر باید دارای شکلی از متشکل شدن و قدرت چانه زدن و توان وادار کردن سرمایه داری به قبول مطالبات کارگران را داشته باشد و این یعنی اینکه کارگران دقیقا” در زمان وجود سرکوب های شدید بیشتر از هر زمان دیگر نیاز به ایجاد تشکل دارند و در چنین شرایطی متشکل شدن در هسته ها و کمیته های مخفی و با استفاده دو سویه از انها هم به ساختن تشکل های توده ای کارگران و هم به ایجاد حزب طبقه کارگر اقدام کرد سد مسیر بن بست را شکست، بطوریکه هم اکنون با نظامی کردن کلیه عرصه های زندگی تاثیر باز دارنده شدیدی در شکل گیری ساختارهای سازمانده محکم دارد. ولی آیا شدت خفقان و سرکوب علیرغم بازدارندگی می تواند جلو شکل گیری تشکیلات های محکم و سازمانگرانه را سد کند؟ در صورتیکه اندیشه علمی – انقلابی و رهایی بخش تمامی تجارب ملی و جهانی جواب رد به این سئوال را می دهد!!! ایجاد سازمان های قوی و رزمنده در فاشیستی ترین شرایط خفقان، و خودسانسوری مانند احزاب عدالت، کمونیست، فدایی و مجاهدین، و باز سازی تشکیلات های انقلابی پس از کشتار دهه ۶۰ و تمامی تجارب جنبش جهانی مانند کمینترن و امریکای لاتین، مشتِ های نمونه از خروار می باشد که نه تنها در دوران خفقان نیز می شود متشکل شد بلکه تنها راه هدایت مبارزه متشکل شدن در هر شرایط است.

واقعیت تلخ در تسلط اپورتونیسم انحلال طلبانه سوسیال دمکراتیک در نفی هر گونه اندیشه انقلابی و ساختارها و اصول سازماندهی جنبش انقلابی، و از طرفی نسبت به این مسئلهاخلال در ساختن ساختارهای محکم جوابگو به نیازهای مبارزاتی وادامه کاری فعالیت انقلابی جذب نیروهایی که بقول مانیفست کمونیست به درک نظری نجات کل جامعه رسیده اند، مختل کرده و به بیراهه می برد. در شرایط تسلط مادی و فکری سرمایه داری و هشیاری آن از نقش اساسی این نیرو ها در نجات کل جامعه، با کشتار وحشیانه مانند دهه ۶۰ و مدیریت انحرافات اپورتونیستی در دادن آدرس غلط و آگاهی کاذب وبه بیراهه کشیدن این نیروها جلوی شکل گیری حزب انقلابی سازمانده انقلاب و حاکمیت کارگری را گرفته و می گیرد، و بدون سازماندهی این نیروها بعنوان کادرهای تشکیلات جوابگو به سازماندهی تسخیر قدرت سیاسی بعنوان وظیفه مقدم کمونیست ها، صحبت از ایجاد حزب سیاسی – کارگری بیشتر به شوخی می ماند.

شدت سرکوب علیرغم اینکه یکی از پارامترهای عوامل بازدارندگی است اما هر گز نمی تواند به اندازه تجارب یاد شده از انحرافات فوق جلوی ایجاد حزب سیاسی را بگیرد،ولی در خلاء اندیشه کمونیستی رهایی بخش، و با تسلط سوسیال – دمکراسی منحط و انحلال طلبی مفرط در نفی اصول سازماندهی انقلابی در شرایط مخفی، مخصوصا تشکیلات کادرها؛ و از طرفی اکونومیسماخته در قانونگرایی و علنی گری که کلیه پتانسیل های بالقوه مبارزات در عرصه کادرسازی را علنی کرده و بعنوان بازوی دشمن طبقاتی درشناساندن که باعث سهل تر شدن دستگیری، زندان و خنثی کردن، نیروهای که دارای پتانسیل انقلابی شدن را دارند می شوند ، که ما به ریشه بعضی از انحرافات می پردازیم.

۱- جریان آگاهی سوسیالیستی محصول جنبش آگاهانه سوسیالیستی، یا روند خود بخودی مبارزه کارگران، درست مانند دوره های پیشین که بخشی از اشراف به بورژوازی می پیوست، اکنون نیز بخشی از بورژوازی و بویژه ایدلوگ های آن که به لحاظ نظری جنبش تاریخی را در کلیت خود درک کرده اند، جانب پرولتاریا را می گیرند،( مانیفست کمونیست ). آیا با رشد عظیم ارتباطات اینترنتی و سطح اطلاعات در بین کارگران، آنان می توانند به تئوری علمی کمونیسم دست یابند؟! آیا آگاهی طبقاتی در شکل تئوری کمونیسم انقلابی محصول روند خودبخودی مبارزات کارگران است؟ یا بستری مستقل و محصول شرایط علمی مشخص می باشد؟! تمامی طیف های راست کارگری، از محسن حکیمی تا محافل آگاه گران شرم گین – اکونومیست و انحلال طلبان تمام و شرمگین در مقابل ایده مانیفست،

برتری نظریه کمونیست به جنبش عظیم توده ی از لحاظ درک روشن سیر جنبش پرولتری , شرایط و پیامدهای عام و نهایی به دیده شک و تردید و گمان نگاه می کند. و روند آگاهی کمونیستی را نه محصول جو و شرایط تاریخی که بقول مانیفست بخشی از ایدئولوگ های جامعه به درک نظری و تاریخی کل جامعه می رسند، و یا بقول گرامشی، جنبش آگاهانه سوسیالیستی؛ بلکه روند مکانیکی و قابل دسترس و خودبخودی که در قدیم قابل دسترس نبود و الان قابل دسترس است می دانند. حالا بماند که این گسترش ارتباطات اینترنتی در شرایط تسلط ایدئولوژی بورژوای به معنی گسترش بیشتر و سازمان یافته آن می باشد. و به کلام زیبای گرامشی در کارگر کارخانه : « کارگر بعنوان تکه ی از روند انباشت سرمایه که اراده ی غیر از اراده وی او را کنترل می کند، فقط در سایه تشکل در حزب سیاسی است که از بازو به قدرت، و از توده به رهبر تبدیل می شود».

از این اپورتونیست ها باید سئوال کرد که چرا طبقه کارگر با این همه اعتصابات گسترده و فشارهای وارد، اتوماتیک وار وارد نحله های سوسیالیستی، و یا خود دست یابی به آگاهی سوسیالیستی ندارند و به آگاهی کمونیستی دست نمی یابند!؟ و یا چرا این همه احزاب کارگری خودخوانده و نخبه های سوسیالیستی که بعضا” دارای امکاناتی مانند دهها تلویزیون، رادیو و نشریه و امکانات اینترنتی هستند تاثیری در روند سازمانیافته و آگاهانه کردن مبارزه طبقاتی نمی گذارند!؟ ساده ترین دلیل آن این است که آنها اعتقادی به رساندن آگاهی به طبقه کارگر ندارند و وظیفه خود را به عنوان سازماندهنده انجام نمی دهند. آیا قابل درک است که یک کارگر مثلا با خواندن متون کلاسیک مانند کاپیتال، ایدئولوژی آلمانی و غیره، در یک شب به چنان تحولی دست یابد که مثلا مناسبات اقتصادی و اجتماعی و سیاسی ایران، ماهیت دولت، آرایش طبقاتی انقلاب و ضد انقلاب، مرحله انقلاب، برنامه حداقل و حداکثر طبقه کارگر و استراتژی و تاکتیک آنرا تدوین و بر این اساس عضو گیری و ساختارسازی و سازماندهی نماید!؟ این نوکران انحلال طلب سرمایه بیشرمانه با چسبیدن به مبارزه بورژوایی در حد فروش نیروی کار کارگران و غریزه طبقاتی آن، عملا مقابل ایجاد اندیشه های بخش کمونیستی ایدئولوژیک طبقه کارگر در چهار چوب برنامه انقلابی ایستاده و به علت تسلط ایدئو لوژی سرمایه داری، عملا آنرا به زائده و دنبال رویی جریانات سرمایه داری

تبدیل می کنند. در این رابطه باید به مسائل زیر دقت کرد که علم کمونیسم بعنوان علم شرایط رهایی پرولتاریا، ادامه شرایط علمی، بقول مانیفست ایدئولوگ های بورژوازی که به درک نظری نجات تاریخی کل جامعه رسیده اند می باشد! این علم نجاتبخش پرولتاریا بعنوان علم سازماندهی انقلاب و حاکمیت کارگری، علم شناخت قوانین رشد و تکامل جامعه، ادامه عالی ترین اندیشه عملی بشری، یعنی سوسیالیسم فرانسه، اقتصاد انگلیس و فلسفه آلمان می باشد که بقول لنین در تمامی عرصه ها، اگر نخواهد از زمان عقب بماند، باید با پیشرفت های زمان خود را تطبیق دهد. در تحلیل نهایی این درست است که آگاهی کمونیستی محصول شرایط آشتی ناپذیر تضادهای طبقاتی می باشد، اما بستری جدا از جریان خود بخودی مبارزه کارگران دارد. مارکس، انگلس، گرامشی، رزا لوکزامبورگ، لنین، مائو، هوشه مین، سلطانزاده، حیدرعمواوغلی، جزنی بعنوان ایدئولوگ هایی که به درک نظری تاریخی نجات کل رسیده بودند، هیچ کدام از بستر کارخانه برنخواسته اند! و این روند تاریخی در هر کشور سرمایه داری مفروض، مسیری مشخص و معین دارد که تحت تاثیر شرایط تاریخی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی هر کشور، و شرایط جهانی، شکل اصولی– انقلابی، و یا انحرافی به خود می گیرد. شما کشوری را پیدا نمی کنید که این مسیر را طی نکرده باشد، بقول مانیفست این ایدئولوگ ها یی که به درک نجات کل جامعه می رسند، و یا بقول گرامشی جنبش آگاهانه سوسیالیستی چه در حد مارکس، انگلس، لنین و رزا لوکزامبرگ را بعنوان سوسیالیسم کارگری، و چه در حد باکونین، پرودون، بلانکی بعنوان سوسیالیسم خرده بورژوازی، آگاهی و یا تئوری انقلابی را با درک نجات کل جامعه به میان کارگران و توده های ستمدیده برده اند، و تا زمانی که نظام سرمایه داری با تقسیم کار ناعادلانه، خودبیگانگی و تسلط ایدئولوژیک اش وجود دارد، این روند ادامه خواهد داشت. در ایران خودمان از اولین هسته های سوسیال– دمکرات ها یا حزب اجتماعیون – عامیون تا حزب عدالت، سوسیالیست، کمونیست، توده و تا احزاب و نحله ها و سازمان های کنونی که از این جمله اند، که در شرایط کنونی باید از تجارب مثبت و منفی آنها در ایجاد ساختارهایمحکم حزبی جوابگو به شرایط حاد سرکوب در ادامه کاری فعالیت انقلابی – کارگری و تبلیغ – ترویج و سازمانگری استفاده کرد. بدون وجود این ایدئولوگ ها که به درک نظری در نجات کل جامعه رسیده اند، بنیان گذاری فکری و تشکیلاتی احزاب کارگری و یا انترناسیونال غیر ممکن و دور از واقعیت می باشد. در کنار اعدام و کشتار سازمان یافته سرمایه داری برای از بین مردم این جان برکفان

ناجی بشر انحلال طلبان اخته کارگر کارگری امثال محسن حکیمی بعنوان ستون پنجم سرمایه داری عملا با نفی هر گونه ساختار و اندیشه رهایی جاده صاف کن آن عمل می کنند و ادعا دارند انترناسیونال اول بدون مارکس و انگلس و یا حزب سوسیال دمکرات در روسیه بدون لنین و پلخانف بوجود می آمد. طیف دیگر انحلال طلبان سوسیال دمکرات که مکمل کارگر کارگری عمل می کنند، با پناه بردن به دامن سرمایه داری و با تبلیغ شکست سوسیالیسم بورکراتیک به نوعی پایان هر گونه مبارزه رهایی بخش پرولتری و با نفی هر گونه اصول سازماندهی انقلابی و کتمان دیکتاتوری پرولتاریا به نوکران بی جیره و مواجب بورژوازی تبدیل شده اند، این اپورتونیست های رنگارنگ از خود سئوال نمی کنند چرا علیرغم رشد عظیم فاصله و تضاد طبقاتی اندیشه های مشعشع آنها هیچ نتیجه ی ندارد!؟ اگر چه سرمایه داری جهانی با قتل عام انقلابیون در ابعاد کشتارهای دهها هزار نفری و حبس و زندان و اعدام انقلابیون تمامی میدانها را بعنوان آگاهی کاذب در فریب و انحراف جنبش کارگری به این خائنین واگذار کرده، اما این حکم تاریخ و دیالکتیک مبارزه طبقاتی است که روند کمونیسم علمی واصولی با درس از تجارب شکست و پیروزی جنبش کمونیستی– کارگری در حال شکل گیری و زایش نو می باشد، و شعله های آگاهی کمونیستی مسیر راه مبارزه طبقاتی کارگران با ایجاد حزب انقلابی در جهت سرنگونی نظام سرمایه داری و حاکمیت سوسیالیستی– شورایی کارگران روشنتر خواهد ساخت. این فصل را با سخن لنین کبیر به اتمام می رسانم که : « در جامعه سرمایه داری مسئله به این شکل مطرح هست یا ایدئولوژی سوسیالیستی یا ایدئولوژی سرمایه داری، هر گونه کم بها دادن به آگاهی سوسیالیستی به معنی تقویت ایدئولوژی سرمایه داری می باشد. بدون تئوری انقلابی هیچ جنبش انقلابی نمی تواند وجود داشته باشد»

۲- گروه سیاسی و گروه اجتماعی : برای فاصله گیری از عامی گری و سطحی نگری اکونومیستی – انحلال طلبانه، مخصوصا کارگرکارگری های انحلال طلب شرمگین خودمان که بطور غیر مستقیم، و نه مثل حکیمی مستقیم، نقش سازمان سیاسی و یا حزب طبقه کارگر را بعنوان ضرورت حیاتی اول طبقه کارگر، بقول مارکس در قطعنامه انترناسیول اول، برای سازماندهی انقلاب اجتماعی در مبارزه با دولت و احزاب بورژوازی نفی می کنند و درک نمی کنند که تا زمانیکه جامعه سرمایه داری مبتنی بر مالکیت خصوصی و آنتاگونیسم طبقاتی، تقسیم کار، خودبیگانگی، رقابت درونی، تلاش برای سود شخصی به جامعه تحمیل کرده و بین روند تولید و باز تولید نیازهای حیاتی و باز تولید فکری شکاف مخوفی باز کرده و فاصله انداخته است، باز تولید ایدئولوگ های که به درک نجات کل جامعه می رسند روندی جدا از مسیر جریان خوبخودی کارگران می باشد. یکی از بهترین آثار مارکس اگر بقول حکیمی دایناسوری نباشد هیجدهم برومر می باشد که اثری متدولوژیک و پایه در این مورد است. وی در فصل سوم با تحلیل عمیق مناسبات اجتماعی – طبقاتی گروه بندی ها و گروه های سیاسی نماینده آنها می گوید: « در شکل های متفاوت مالکیت یا شرایط اجتماعی هستی، خود پایه ی است که روبنای کاملی از احساس ها، پندارها، شیوه های اندیشه و نگرش به زندگی، با تفاوتها و شکل های ویژه خویش، بر اساس آن پا می گیرد، تمامی طبقه بر پایه شرایط مادی زندگی خویش و روابط اجتماعی متناسب با آن در پدید آوردن این روبنا و شکل دادن به آن سهیم است. فرد آدمی (شما بخوانید اکونومیست های ساده لوح) که این همه را از راه سنت یا تعلیم و تربیت می آموزد، ممکن است تصور کند که اینجا دلایل حقیقی تعیین کننده فعالیت او و نقطه عزیمت آنرا تشکیل می دهند». بعبارت روشن بر خلاف کارگر کارگریها ی شرمگین، جریان شکل گیری آگاهی و شعور سیاسی – طبقاتی در قالب احزاب و گروههای سیاسی یک روند دیالکتیک وعینی و درعین حال نه مماس با طبقه اجتماعی که درعین شکل گیری مستقل، از طرفی در تحلیل علمی – تاریخی و انقلابی مارکس از مناسبات طبقاتی اجتماعی نشان داده می شود چطور از هم دور یا نزدیک و حتی بریده می شوند. مارکس تحلیل ظریف اختلاف در سطح گروههای اجتماعی هم طبقه در مورد بورژوازی فرانسه در آن موقع می گوید: « در آنچه مانع اتحاد دو شاخه است اختلاف منافع آنهاست هم چنانکه در زندگی خصوصی میان آن چیزی که سطحی در باره خود می اندیشد و به زبان می آورد و آنچه به واقع هست و می کند فرق می گذارد، در نبردهای تاریخی لازم است میان گفته ها و ادعاهای خیال پردازانه احزاب و سازمان های واقعی و منافع واقعی آنها، میان طرز تلقی آنها از خودشان و آن چیزی که به واقع هستند، از آنهم بیشتر فرق گذاشته شود». در کنار این تحلیل موشکافانه از رابطه گروه سیاسی و اجتماعی، مارکس با تیز بینی یک اندیشمند پرولتری

با درک تحریف امثال حکیمی و ساده انگاری غیر علمی اکونومیست ها دنباله رو حوادث در نفی نمایندگی سیاسی و یا مماس و یکسان پنداری گروه سیاسی یا اجتماعی و در مرزبندی عمیق با این طیف ها، در بررسی علمی خرده بورژوازی می گوید: « از این تصور هم که گویا تمامی نمایندگان دمکراتیک (خرده بورژوازی)، از دکانداران، یا شیفته دکانداران هستند باید بر کنار بود چون ممکن است فرهنگ و موقعیت شخصی آنان فرسنگ ها با این گروه ( خرده بورژوازی) فاصله داشته باشد. خصوصیت خرده بورژوازی این نمایندگان از اینجاست که ذهنیت آنان نیز محدود به همان حدودی است که خرده بورژوازی در زندگی واقعی بدانها بر می خورد و قادر به فرا رفتن از آنها نیست و در نتیجه آنها نظراً به همان نوع مسائل و راه حل هایی می رسند که منفعت مادی و موقعیت – اجتماعی خرده بورژوازی در عمل متوجه شان است. این است خطوط کلی رابطه ی که میان نمایندگان سیاسی و ادبی یک طبقه و خود آن طبقه وجود دارد» ( تاکید از من است ).

جریانات مارکسیستی دقیقا با این درک پایه ی در انترناسیونال اول، پس از مبارزات شدید علیه جریانات سوسیالیسم غیر کارگری، قطعنامه ایجاد حزب سیاسی را که از کنفرانس لندن مطرح کرده بودند، بعنوان تنها راه سازمان یابی سیاسی در مقابل احزاب طبقات دارا برای سازماندهی انقلاب اجتماعی به تصویب رساندند – حالا اگر این کلام – علمی متودولوژیک مارکس همین حزب سیاسی، تسخیر قدرت سیاسی از طریق در هم شکستن ماشین دولتی، در نظر حکیمی شامل مرور زمان و کهنه شده و به دوران دایناسورها بر می گردد، ولی رفقای شرمگین اکونومیست و دنباله رو باید با تعمیق درک تئوریک مارکس، خود از سطحی نگری و عامی گری در پرنسیپ خود بخودیسم و دنباله روی و نظاره گری و تفسیر صرف حوادث و روند مبارزه به در آیند، و بقول انگلس رهبر کبیر پرولتاریا، وجه چهارم فعالیت انقلابی کارگری در درک و ارتقاء بار آگاهی کمونیستی، به زبان مانیفست کمونیست، در برتری نظری کمونیست ها نسبت به توده عظیم پرولتری و کسانی که به درک نظری

نجات کل جامعه رسیده اند را مد نظر داشته و تقویت کنند. فقط با پیوند جنبش آگاهانه سوسیالیستی در شکل تئوری انقلابی، با جنبش مبارزات کارگران از طریق عناصر پیشرو و رهبران عملی، تشکل های توده ی و مبارزات جاری در قالب حزب سیاسی طبقه میلیونی کارگران می توانند از پس ازخودبیگانگی، رقابت درونی و نفوذ ایدئولوژی سرمایه داری در آیند.

۳- معنی کلام مانیفست کمونیست در اینکه طبقه کارگر برای نجات خود باید کل جامعه را نجات دهد چیست؟

لنینیسم تنها وارث و ادامه دهنده اصول مارکسیسم است! مانیفست با اعلام: تشکل پرولتاریا برای درهم شکستن ماشین دولتی و تسخیر قدرت سیاسی بمثابه هدف فوری تاکید می کند که طبقه کارگر جز آنکه جنبشی تدارک ببیند که هدفش پایان دادن– مالکیت خصوصی از طریق دمکراتیزه کردن کنترل و اداره ابزار عمده تولید، توزیع، ارتباطات و مبادله باشد راه دیگری ندارد.تنها با چنین شرایطی یعنی اساسا نفی مالکیت خصوصی است که تکامل آزاد هر فرد می تواند تکامل آزاد همگانی باشد انگلس در مقدمه چاپ آلمانی مانیفست می گوید: « اندیشه سیاسی که در مانیفست حاکم است این بود که ستم و تضاد طبقاتی که تمام تاریخ گذشته انسان را تشکیل داده است، تنها هنگامی می تواند خاتمه یابد که بشریت به مرحله ی برسد که طبقه استثمار شده و ستمکش، یعنی پرولتاریا دیگر نتواند از یوغ طبقه ی که استثمار می کند( بورژوازی) رهایی یابد مگر آنکه در عین حال تمام جامعه را برای همیشه از قید استثمار و ستم و مبارزه طبقاتی خلاص سازد». به عبارت دیگر نجات کل جامعه با نجات پرولتاریا گره بخورد.و این مسئله متجلی در انقلاب همگانی، در نفی کلیت سیستم بهره کشی و حاکمیت جایگزین متجلی می شود که طبقه کارگر متشکل در حزب سیاسی بعنوان نماینده کل ستمدیدگان و نه تردیونیون، نیروی آنها را متحد کرده، ذهن آنان را از لحاظ سیاسی روشن ساخته، درک مصالح انقلاب و راه های آزادی از جور و ستم را به آنان آموخته و در راستای نجات کل جامعه رهبری می کند. اما برای رسیدن به این سطح از سازماندهی و سرکردگی، کل جنبش بقول مارکس در فقر فلسفه: « پرولتاریا باید نه فقط در برابر سرمایه بلکه در برابر خود نیز به طبقه تبدیل شود یعنی ضرورت اقتصادی مبارزه طبقاتی خود را به سطح اراده آگاهانه و آگاهی طبقاتی فعال و کار ساز بر کشد. پرولتاریا خویشتن را به کمال نمی رساند مگر با نفی و انحلال خود و برقراری جامعه بی طبقه از

کانال به آخر رساندن مبارزه طبقاتی».

برای رسیدن به این سطح از آمادگی، کنگره پنجم انترناسیونال اول، در ۲ سپتامبر ۱۸۷۲ در مبارزه علیه انواع سوسیالیسم خرده بورژوازی و بورژوازی در درون جنبش کارگری، مخصوصا باکونیست ها، پیشنهاد مارکسیست ها در مورد ایجاد حزب سیاسی کارگر با ۲۹ رای موافق در برابر ۵ رای مخالف و ۹ رای ممتنع تصویب شد؛ قطعنامه مصوب اعلام می کند « در مبارزه خود علیه نیروی متحد طبقات دارا، پرولتاریا فقط می تواند با سازمان دادن نیروهای خود در یک حزب سیاسی مستقل، به مثابه طبقه عمل کرده و علیه تمامی احزابی که طبقات دارا در آن متشکل شده اند عمل نماید، این سازمان سیاسی پرولتاریا بعنوان یک حزب سیاسی برای دست یافتن به پیروزی انقلاب اجتماعی و بالاتر از همه برای رسیدن به هدف نهایی خود، یعنی الغاء همه طبقات ضروری است»(تاکید از ماست ). بدون حزب سیاسی طبقه کارگر به دنباله رو و زائده احزاب بورژوازی تبدیل شده و حتی در شرایط موقعیت انقلابی و پیدایش شوراهای کنترل کارگری، مثل سال ۶۰، شورا ی کنترل در انقلاب ۵۷ راه بجایی نخواهد برد، از طرفی هدف طبقه کارگر متشکل در حزب مستقل کارگری در راستایی نجات خود و نجات جامعه و مردم ستمدیده، از جمله ملل تحت ستم، زنان و جوانان می باشد. بدین جهت برنامه حداقل سوسیالیست ها و مصوبات و قطعنامه های انترناسیونال یک و دو و سه احزاب کارگری خیلی مهم و راه گشا بوده است. طبقه کارگر بعنوان ناجی کل جامعه و نه صرفا دبیر سندیکا، و نماینده در پارلمان سرمایه داری، بعنوان رهبر آتشین توده ها در راستای انقلاب و تسخیر قدرت سیاسی نیروی مبارزه آنها تقویت، و یا بر ضد گرایشات سرمایه داری آنان مبارزه و یا تهیج می کند. این مسئله در شرایط روسیه به علت کثیرالملل بود ن آن در برنامه و نوعی سازماندهی حزب بلشویک کاملا آشکار می باشد. لنین در درک اصولی از حق ملل در تعیین سرنوشت و انعکاس آن در برنامه و ساختار حزب می گوید: « برابری کامل حقوق ملتها، حق ملل در تعیین سرنوشت خویش، در هم آمیختگی یا اتحاد کارگران تمام ملتها، این است آن برنامه – ملی که مارکسیسم تجربه تمام جهان و تجربه روسیه به کارگران می آموزد » ( لنین ج ۲۵ ص ۳۲۰ ).

با توجه به تجارب پیروزمند انقلاب کبیر اکتبر در بکارگیری کلام مانیفست کمونیست در نجات کل جامعه، و رهبری آتشین منافع و مصالح توده، و نه لیدر سندیکا و پارلمان، ما به چند نمونه از قطعنامه های حزب بلشویک برای درس آموزی اشاره می کنیم: قطعنامه در مورد

«حق ملل در تعیین سرنوشت خویش»: « سرمایه داران و خرده بورژوازی از سیاست ستم ملی حکومت مرکزی پشتبانی می کنند چرا که ستم ملی به آنان امکان می دهد که امتیازات طبقاتی خود را نگاه دارند و در بین کارگران منسوب به اقوام مختلف تفرقه بیاندازند. تمام ملل جزء دولت سراسری باید حق جدایی آزادانه و تشکیل دولت های مستقل را داشته باشند، همبستگی کارگران ملل مختلف تنها از طریق شناسایی این حق تامین می گردد، انگار این حق و امتناع از اتخاذ تدابیری که تحقق عملی آنرا تضمین کند عینا حمایت از سیاست غصب و تصرف اراضی دیگران است. ( قطعنامه ها جلد ۱ ص ۱۴۴ ) و یا: « در منافع طبقه کارگرالزام می کند که کارگران تمام ملتها در سازمان های سیاسی، سندیکایی، تعاونی و فرهنگی واحد گرد آیند، تنها این گونه در آمیختن ملت ها در سازماهای واحد است که به کارگران امکان می دهد پیروزمندانه علیه سرمایه جهانی و ناسیونالیسم بورژوازی مبارزه کند». ( قطعنامه ج ۱ ص ۴۴۹) و یا: « سندیکا نباید بی طرف باشد اعضای حزب باید در سندیکا وارد شده و فراکسیونهای خود را ایجاد نمایند و در راه تاسیس یک سازمان سندیکایی بر محور مخالف جنگ امپریالیستی و طرفدار مبارزه طبقاتی تشکیل دهند». (همانجا، تاکید از ماست)

برای رسیدن به این سطح از سازمان یافتگی ارتش میلیونی کارگران، در کنار تحلیل درست اوضاع و سازماندهی مبارزه طبقاتی در جهت انقلاب و حاکمیت انقلابی، فقط و فقط با ایجاد حزب سیاسی ممکن می باشد. به عبارت دیگر، طبقه کارگر متشکل در حزب سیاسی، برای نجات خود از طریق نجات کل جامعه، از یک طرف بعنوان نماینده آتشین منافع توده ها، باید بر اساس برنامه حداقل خود، مبارزات کلیه ستمکشان، مانند زنان، ملل تحت ستم و جوانان را سازمان دهد، و از طرفی مبارزات کارگران متشکل در سندیکا ها و اتحادیه ها را در جهت رهایی کل جامعه رهبری کند، و نقش اتحادیه ها را بقول مارکس تا سطح کمون شهرهای انقلابات بورژوازی ارتقا دهد. و بقول مانیفست کمونیست: « بعنوان بخش آگاه پیشرو و رادیکال کارگران نیروی آنها را در مسیر آزادی از ستم و بهره کشی سازمان دهد». در این راستا حزب بلشویک موفق ترین نمونه در کار بست اصول مانیفست کمونیست در موارد زیر می باشد؛ اولا، کاربست تسخیر قدرت سیاسی بعنوان حلقه مقدم فعالیت، در اینکه کارگران برای نجات خود باید کل جامعه را نجات دهد. ثانیا، تشکل و تربیت مستقل سیاسی – انقلابی کارگران بر اساس اعتقاد به انقلاب و حاکمیت سوسیالیستی کارگران در حزب طرازنوین طبقه کارگر، ثالثا یکپارچه کردن و انسجام کلیه اشکال

مبارزه طبقاتی کارگران از طریق جلب و جذب رهبران عملی و پیشروان کارگری که سازمان اعضایی معادل سازمان کارگران بود.

ب– سازماندهی کلیه تشکل های صنفی – تعاونی و فرهنگی در راستای هدف اصلی.

ج– اتصال زنده و پویا و سازما ن گرانه با مبارزات جاری کارگران بعنوان نماینده کل طبقه. ( کتاب چه باید کرد؟) لنین مهمترین سند تئوریک ایجاد حزب سیاسی مستقل کارگری، مخصوصا در شرایط استبدادها، و در مقابله و مبارزه با اکونومیست اخته دنباله رو، و آنارشیست های جدا از توده ها می باشد که بطور خلاصه ماهیت تاریخی انقلابی آن در ایجاد حزب انقلابی را اینطور می توان جمع بندی کرد:

۱- در تاکید دوباره و دیالکتیکی برنامه مارکس در مانیفست کمونیست می باشد که حزب ترکیبی ارگانیک از ایدئولوگ هاست که به درک نظری نجات تاریخی کل جامعه رسیده اند با جنبش مبارزاتی کارگران در کلیت آن می باشند

۲ – اهمیت کمونیسم بعنوان علم شرایط رهایی کارگران و علم شناخت قوانین رشد و تکامل جامعه و علم رهبری انقلاب و حاکمیت کارگری.

۳ – نقش رهبری حزب بعنوان منافع کل جنبش تاریخی در کلیه مراحل رشد آن در سطح ملی و جهانی، و چگونگی و ضرورت گرد آوری استخوان بندی و پرورش و آموزش و سازماندهی کلیه کسانی که بقول مانیفست به درک نظری نجات تاریخی کل جامعه رسیده اند، و یا همان انقلابیون حرفه ای و کادرهای که تمام وقت بعنوان ستون فقرات فعالیت انقلابی ( تبلیغ , ترویج و سازماندهی ) تنها ضامن ادامه کاری مبارزه و فعالیت انقلابی در کلیه مراحل سیر جنبش، بقول مانیفست عمل کرده و به طرز رادیکال به پیش می برند و توده ها را برای انقلاب، مخصوصا در شرایط رکود و عقب نشینی آماده کرده و تنور مبارزه را داغ نگاه می دارند

۵– ریشه اپورتونیسم کرنش در برابر خود به خودیسم وکاهش نقش آگاهی سوسیالیستی هست در این رابطه بقول لنین مسئله فقط به این طریق مطرح هست: « یا آگاهی انقلابی سوسیالیستی یا ایدئولوژی بورژوازی، هر گونه تنزل و کم بها دادن به سوسیالیسم به معنی تقویت ایدئولوژی بورژوای هست»

۶- حزب سیاسی تنها ضامن استقلال سیاسی و طبقاتی کارگران است که کلیه اشکال مبارزه و تشکل طبقاتی کارگران را در جهت هدف فوری، بقول مانیفست در هم شکستن ماشین دولتی و تسخیر قدرت سیاسی بکار می گیرد. با چنین شرایطی بود که طبقه کارگر روسیه متشکل در حزب رزمنده اش، با وجود اینکه ده درصد جمعیت کشور بود، در طول کمتر از دو دهه در مبارزه فکری علیه انواع انحرافات اپورتونیستی و فریب و نیرنگ احزاب بورژوازی مانند کادتها، رهبری مبارزات انقلابی توده ها علیه سرنگونی تزاریسم و بورژوازی با موفقیت به پیش برده و توده ها به سر منزل پیروزی در حاکمیت شورای سازمان دهی، در کنار درستی مشی سیاسی حزب و برنامه آن، این حزب تجمع آگاه ترین و پیشرو ترین و منظم ترین بخش طبقه کارگر معتقد به حاکمیت سوسیالیستی، خود سازش ناپذیر در برنامه و اصول، و انعطاف پذیر در تاکتیک بود. لنین کبیر می گوید: « ما توانستیم سالیان دراز در دوره پیش از انقلاب کار کنیم. بی جهت ما را پولادین نمی نامند، ما حزب پرولتری بوجود آوردیم که از ناکامی در برابر نخستین یورش جنگی روحیه خود را نمی بازند، سراسیمه نمی شود و به دام ماجراجویی نمی افتد. این حزب بدون اینکه خود و سرنوشتش را به نتایج مرحله ی از مراحل انقلاب بورژوای وابسته سازد، به سوی سوسیالیسم به پیش می رود و به همین دلیل از جهات ضعف انقلابات بورژوای مبراست. این حزب به سوی پیروزی می رود ( لنین ج۱۶ ص ۴۲۰ )

قدرت طبقه کارگر در تشکل ها، آگاهی و درک روشن هدف ها و وظایف خویش و راه ها و وسایل مبارزه، یعنی فقط و فقط حزب سیاسی است. فقط با وجود حزب انقلابی متشکل از آگاهترین و پیشرو ترین و منظبط ترین کارگران که با توده ها مربوط و به تئوری صحیح انقلابی مجهز باشد و بتواند وضع را درست تشخیص داده و شعارهای مبارزه را بر پایه تحلیل علمی طرح نماید می توان به آینده رهای امیدوار بود.

اسم : شاهرخ زمانی

تاریخ : ۲۰/۲/۱۳۹۴

مطالبی دیگر از همین نویسنده
 
پربیننده ترین
 
 
 
 
   
 
 © 2017 تمام حقوق برای وبسایت اتحاد محفوظ است. info@etehad.se