شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ , ۰۴:۲۹:۴۳ به وقت تهران
 
خاطرات / صالح گویلی
صالح گویلی: خالد!!
یکشنبه, ۸ام شهریور, ۱۳۹۴

۱۱۹۲۴۹۲۹_۱۲۱۶۴۹۱۱۲۱۷۰۱۷۰۷_۳۲۰۲۴۷۷۹۳۵۳۱۷۲۸۷۵۹۵_n

قدی کوتاه و چهارشونه داشت. موهاش پر پشت بود و همیشه روی پیشانیش را می پوشاند. او به آرامی تکلم میکرد. کمی خجالتی بود و سرش را همیشه پایین می گرفت. اغلب لباسهای تیره می پوشید. کمتر لبخند و شادیهاش را به خاطر می آورم. با اینکه خیلی سال از حکایت زندگی او میگذرد ولی هیچوقت برایم فراموش نشده و هروقت به او فکر میکنم، حس خاصی بهم دست میدهد، انگاری از درونم به من فشار می آید که باید از او چیزی بگویم. شاید داستان زندگی پر مشقت و دردآور سالهای جوانیش است که هنوز بر ذهنم سنگینی میکند. شایدهم عذاب وجدان یا افسوس خوردن برای آن دورانی که با هم بودیم است، زمانی که من نتوانستم به او کمکی بکنم. مشکلاتی که او در دوران بچه گی تا نوجوانیش با آنها روبرو شد، از او انسانی بزرگسال ساخته بود. به کارهایی دست زد و راههایی را پیمود که راه پسر بچه ای دوازده، سیزده ساله نبود. درآن دوران، در یک زندگی عادی میبایست او جایش مدرسه، آموزش، یادگیری و آغوش گرم خانواده باشد اما او از همه آن چیزها محروم بود. همین محرومیتها از اوشخصیت خاصی ساخته بود، دروندار و در عین حال ساکت و درخود بود. گاهی گوشه گیر و گاهی در فکر فرو می رفت اما با یک نوازش گرم ، مهربانی از وجودش میبارید. او تنها بزرگ شد، تنها زندگی کرد و تنها زیست و به همین دلیل هم، استقلال خاصی داشت. انسانی جدی بود، روی حرف خودش می ایستاد، هرحرفی را هم قبول نمیکرد. آن زمانها نمی توانستم درک کنم در وجودش چه میگذره که این چنین شده است.
خانه پدر و مادرش درهمان کوچه ای قرار داشت که ما زندگی میکردیم. خانه های ما فاصله چندانی با هم نداشت. هر گاه به آنها فکر میکنم در ذهنم فصل زمستان، فصل شب نشینی، حکایت کردن و فالگیری و مهمانیها تداعی میشود. تنها یک اطاق داشتند که هم جای پخت پز و هم جای استراحت و مهمانداری بود. همیشه همراه مادرم به دیدار آنها برای شب نشینی می رفتیم. همه با هم دور کرسی که بر روی آن چراغ گردسوزی گذاشته بودند می نشستیم. حال و هوای آن شبها برای ما بچه ها، خیلی دل چسب بود. اطاقی محقر و کوچک بود که امکانات زیادی نداشتند ولی چون همه با هم بودند، آنجا لبریز از روشنایی، عشق و مهربانی بود. از خیلی امکانات محروم و دست تنگ بودند اما دلی صاف و قلبی بزرگ داشتند.

هر روز صبح برای شستن دست و صورت در حوض آب مسجد روستا، از جلو خونه آنها گذشته و از همان راه هم به خانه باز میگشتم. بعضی وقتها پدر خالد را میدیدم که در ایوان خانه چمباتمه زده و دستانش را به صورت دو ستون، زیر چانه قرار داده و از گرمای آفتاب در کنار دیوار لذت میبرد. چشمهایش بسته ولی انگار به زمین خیره شده بود. وقتی به او سلام میدادم او با مهربانی سرش را به طرفم می چرخاند و جواب میداد: سلام عموجان حالت خوبه، زود برو خونه سردت نشه. صدای رگبار سرفه های وحشتناکش مرا تا خونه همراهی میکرد. همیشه فکر میکردم به دلیل فصل برف و سرماست که اوصرفه میکند. همینکه به خانه میرسیدم، علت سرفه های او را از مادرم می پرسیدم مادرم عمیقا آهی میکشید و میگفت: بیچاره خیلی مریض است.!!

آن روز برف سنگینی بر قامت طبیعت نشسته و همه جا را سفیدپوش کرده بود. فصل برف و یخ و سرمای شدید بود. ریزش برف زمستان آن سال، چنان سنگین بود که سطح کوچه و پشت بام خانه ها، با هم یکی شده بودند. طوریکه داخل ایوان بعضی از خانه ها را از داخل کوچه براحتی میشد دید. بچه های محل خوشحال بودیم و به بهانه پارو کردن برفها به پشت بامها و یا داخل کوچه برای بازی می رفتیم و تونل برفی درست میکردیم. با پاروهای چوبی گاهی هم برای مسن ترها راه باز میکردیم تا به هنگام عبور از روی برفهای داخل کوچه، دچار مشکل نشوند.
یک روز وقتی به جلو ایوان خانه خالد رسیدم، همه جا پر از لکه های خون بر روی برفها ریخته شده بود. بچه ها میگفتند: حتما مرغ سر بریده اند! به خونه که برگشتم از خون جلو خانه آنها برای مادرم تعریف کردم. مادرم در جواب من سکوت کرد انگار جوابش دردناک بود و در حد توان من به لحاظ سن و سال نبود که جوابی بگیرم. صبح روز بعد که از آنجا که عبور کردم ایوان آنها خالی و از پدر خالد خبری نبود. بعد از بارش برف سنگین شب گذشته، آفتاب به زیبایی می درخشید. آسمان صاف و بدون ابر بود. از پنجره کوچک آنها بخار به آرامی به طرف کوچه بیرون میزد. تعدادی از اهالی روستا در کنار دیوار های نزدیک به خانه آنها رو به آفتاب نشسته و سر گرم گفتگو بودند، بعضیها هم در پشت بامها مشغول تعمیر خانه های خود بودند. بچه ها هم سر سره بازی میکردند.
در این هنگام و به ناگاه سکوت دهکده با صدای شیون مادر خالد که از ایوان خانه شان به گوش میرسید، در هم شکسته شد. سیل مردم به طرف خونه آنها جاری شد. آری پدر خالد مرده و همسر و سه بچه خرد سالش را تنها گذاشته بود. با حالتی افسرده همراه تعدادی دیگر از بچه ها در گوشه ای روبروی خانه آنها بی حرکت ایستاده بودم. از مردم شنیدم که او چند شب پیش خون بالا آورده است. تازه متوجه شدم که خون جلو ایوان خانه آنها چه منشائی داشته است. او که با هر سرفه اش خون بالا میاورد، دیگر راحت شده بود. هر روز صبح که از آنجا عبور میکردم، نظری به ایوان خلوتشان می انداختم و می گذشتم. زندگی برای آنها بعد از فوت پدر بسیار تغییر کرده بود.
آنهادرهمان اطاق کوچک در غیاب پدر به زندگی خود ادامه میدادند و با سختیهای زندگی میساختند و بزرگ میشدند. بعد از مرگ پدر خالد آمد و رفت ما با همدیگر ادامه پیدا کرد البته آنها بیشتر به خانه ما می آمدند. در آن آمد و رفتها، سرفه های خواهر خالد که یاد آور سرفه پدرش بود مرا بیش از پیش نگران میکرد.

انقلاب ۵۷ که دگرکونی زیادی را در جامعه به وجود آورده بود، بر زندگی خالد و خانواده اش هم سایه انداخته بود. همه چیز تغیر کرده بود. درمحل زندگی ما هم این تغییر احساس میشد. یکی دوسال بعد از انقلاب خالد مفقود بود. کسی سراغ او را نمی دانست. آن زمان من به تهران نقل مکان کرده و آنجا در یک شرکت ساختمانی در نزدیکی شهرک چیتگر که در کنار ایران ناسیونال قرار داشت، نزد برادرم به کار مشغول شدم. برای نطامیان دژبان مرکزی نزدیک ۹۰۰ خانه ساخته میشد، من شانزده سال بیشتر سن نداشتم. تعدادی از آنهایی که با هم کار میکردیم از فامیلهای نزدیک و همشهری بودیم. اطاقی در اختیار داشتیم که دسته جمعی در آنجا با هم زندگی میکردیم. با توجه به همه سختیها و محدودیتها، شبهای شاد و گرمی داشتیم. دیگر تابستان شده و هوا گرم و طاقت فرسا بود. هر یک در جایی مشغول به کار بودیم. بیش از ۲۰۰ کارگر که اکثرا کرد و بقیه افغان بودند در آنجا کار میکردند. دربان ما یک سرباز بود که از دژبان مرکزی آنجا فرستاده شده بود. با او خیلی رفیق شده بودم.اکثر شبها پیش ما می خوابید . بچه منطقه کرمانشاه بود و از صحبت کردن کردی او خوشم میامد. یک روز خالد نزد او به عنوان فامیل ما خودش را معرفی میکند. طولی نکشید که سرباز نگهبان نزدم آمد و گفت: بیا بریم، یکی آمده و میگه فامیل شماست. اصلا به ذهنم خطور نمیکرد که خالد باشد. خیلیها می آمدند، فکر میکردم دوباره یکی از همشهریهای دیگر خودمان است. او یک جای در پشت در ورودی، در سایه درختی نشسته بود از دور نمی تونستم او را بشناسم در حالیکه سرش را پایین انداخته بود، به آرامی بلند شد و به طرف من آمد. همدیگر را بغل کردیم. آن شب همه دور و بر خالد را گرفته بودیم. او از خودش صحبت میکرد. توضیح میداد که به همراه یک گروه چپ و به احتمال زیاد ( سازمان پیکار) به فعالیت مسلحانه در کردستان روی آورده بود. خالد اما به دلیل اینکه کم سن و سال بود، به زادگاهش فرستاده شده و از آنجا عازم تهران میشود. آن زمان احزاب و گروههای چپ که اکثرا در کردستان مقر داشتند، برعلیه جمهوری اسلامی، مقاومت و مبارزه میکردند. خالد هم به آنها پیوسته بود. خالد برای مقابله با فقر به پا خاسته بود، دهنم از تعجب وا مانده بود.! هم به او افتخار میکردم و هم حسودیم میشد در همان حال با او بیشتر احساس نزدیکی میکردم. خالد سیاسی شده بود. او دیگر حرفهایی برای گفتن داشت و از فقر و فلاکت در جامعه صحبت میکرد. او دیگر برای خودش شخصیتی شده بود. او مبارزه را تنها راه مقابله با فقر میدانست. او دوران نوجوانیش را با مبارزه شروع کرد.

مدتی درتهران نزد ما بود و بعدها راه شهرهای چابهار، کرمان و ….. را برای امرار معاش در بر گرفت. کارگران مهاجر کرد زیادی در آن شهرها مشغول کار بودند. آنهابرای تامین زندگی خود و خانواده شان سالها زحمت کشیده و بعدا از آن هم مجددا به کردستان باز میگشتند. خالد از نتیجه کار و زحمت خود توانسته بود در محله غفور (یکی از محلات حاشیه نشین در سنندج) برای خود و بردار کوچکش خانه ای بخرد. در این میان مسیر زندگی منهم عوض شده بود و دیگر تماسی با او نداشته و از وضعیتش بیخبر بودم. چند سال گذشت و توانستم از او و حال و زندگیش جویا شوم که خبر معتاد شدنش مرا زیر و رو کرد. اعتیاد، این ارمغان جامعه سرمایه داران هم به زندگی فلاکتبار این انسان زحمتکش اضافه شده و از او چیزی باقی نگذاشته بود تا بتواند زندگی سالمی را به پیش ببرد. خالد در تنهایی و در اوج یاس و ناامیدی تصمیم گرفت تا به زندگی خود که از آن تنها فقر و فلاکتش به او رسیده بود و هیچوقت درآن افتاب شادی نتابید، پایان دهد. در حیاط همان خانه که برای خود و برادرش در شهر سنندج خریده بود، باریختن نفت، خود را به آتش کشید و به زندگیش پایان داد. پس از آن، او را برای مداوا به تهران میبرند اما درجه سوختگیهای خالد آنقدر بالا بود که هیچ تلاشی نتوانست او را از مرگ نجات دهد. او در سن بیست و چهار سالگی ناشکفته پر پر شد.

صالح گویلی

مطالبی دیگر از همین نویسنده
 
پربیننده ترین
 
 
 
 
   
 
 © 2017 تمام حقوق برای وبسایت اتحاد محفوظ است. info@etehad.se